
اینجا کلاس جغرافیاست. اون آقا هم آقای بیگناه، دبیر درس جغرافیای ماست... و این هم، همکلاسی های من...
هیچوقت فکر نمیکردم که زمان اینقدر زود بگذرد... باورم نمیشود... انگار همین دیروز بود که من در کلاس و مدرسه، شاگرد اول بودم... همین دیروز بود که من آقای گل مدرسه شدم... همین دیروز بود که با دوست های درجه یکم، فوتبال میرفتیم، کانتر میرفتیم و البته درس هم میخواندیم!
دلم برای بصیراحمد براتی، موسی خاوری، وهاب اخلاقی، مهدی کاظمی، مهدی موسوی، نعمت موسوی، غلامرضا انصاری، مهدی زینعلی، شعیب تخمکار، محمد بیابانگرد، ذاکری، صنایع، بیابانی، علی رضایی، حجت فرحشاد، مجتبی محمدی، حسنی، قاسمی، محمد شریفی، سجاد رفعت، یساقی و چند تا از بچه های دیگر که نامشان را فراموش کردم، تنگ شده است...
اکنون: مهدی زینعلی در شرف مهاجرت است... ازدواج کرده است و میخواهد به آلمان برود... ارشد جامعه شناسی از دانشگاه تهران گرفته است... و یکی از صمیمی تریم و قدیمی تریم دوستان من است...
مهدی کاظمی، ارشد جامعه شناسی از دانشگاه فردوسی گرفته است. مجرد است. درحوزه لیزر مواد اولیه کفش فعالیت دارد... هرچند دوستش دارم اما خب خیلی وقت است که گوشه عزلت اختیار کرده و نمیدانم چرا؟!
علی رضایی، متاهل شده است. یک فرزند ۶-۷ ساله دارد. در حوزه کارهای ساختمانی فعالیت میکند. به فکر مهاجرت است اما خب نمیداند چگونه میتواند این کار را با زن و بچه و بدون مدرک دانشگاهی انجام دهد.
بصیراحمدبراتی، او ازدواج کرده است... فکر میکنم اقامت کشور سوئد یا آلمان را دارد و علی رغم همه بدبیاری ها، اکنون زندگیش بر مداری خاص میگردد...
غلامرضا انصاری، او را همین هفته پیش در گلشهر دیدم. مجرد است و گچکاری میکند. فکر میکنم لیسانس روابط عمومی از دانشگاه پیام نور گرفت و بعدش هم درس و دانشگاه را ادامه نداد.
و خیلی های دیگر...
حجت فرحشاد که هم میزی و دوست من بود. یادم هست که این بشر تمام امتحانات را از روی دست من مینوشت... بعدها دانشگاه فرهنگیان قبول شد. معلم درس دینی و عربی شد و آخرین باری که از او شنیدم، مدیر مدرسه شده بود!
دلم برای خودم، خودِ آن سالها تنگ شده است... میخواهم به خودم قول دهم که جوری زندگی کنم که اگر ۱۵ سال دیگر به امروزم فکر کردم، حسرتی در دلم نباشد...
تمام آرزوهای خوب و انرژی مثبتم را به بچه های انسانی دبیرستان شهید علی ترابی تقدیم میکنم.