
خیلی اتفاقی در اینستاگرام به این ویدیو برخوردم! در جشن تولد آقای شهرداد روحانی (کت خاکستری در عکس)، او آهنگی که به یادش ساخته است را مینوازد که در همین لحظه، برادرش انوشیروان روحانی (کت سفید) هم در کنارش مینوازد و صحنهای زیبا را خلق میکند...
روحم جلا پیدا کرد!
هم اکنون که این پست شبانه ویرگول را مینویسم هندزفری زدهام و آهنگ را دارم گوش میدهم (رقص عذرا) نام این آهنگ است...
بی ملاحظه زیباست! فوق العاده است و در من چیزی را زنده میکند که انگار سالیان سال گم کرده بودم: خودم را، ذوقم را، آرزوهایم را...
دیگر آنکه: کرونای جدید را گرفتهام، بهش کرونای تیغی میگویند... آنقدر حالم بد بود که دو بار لباس هایم را عوض کردم چون آنقدر تب داشتم که انگار لباس هایم خیس عرق شده بودند... زندگی کوتاه است... گاهی زندگی به بهانه بند است... چقدر خوب است که قدر لحظه ها را بدانیم...
چند روز پیش شاید یک هفته پیش بود که دلم گرفته بود... مجید مرا به خانه رساند (فکر کنم از عیادت سید مجتبی علوی آمده بودیم) که با مجید حرف زدیم...
گفتم مجید من از وضعیت زندگیام راضی نیستم... نه از جایگاه اجتماعی، نه از موقعیت اقتصادی و نه از نظر موفقیت فردی... به من گفت: اعتراف میکنم که من هم گاهی شبیه تو میشوم...همین احساس سراغم میآید اما...
به من گفت: جواد! زن بگیر!
آرامش واقعی در آغوش یک زن نهفته است... ما هرچقدر هم که داستانی صمیمی باشیم اما باز چیزی که به یک مرد آرامش میدهد، آغوش باز همسرش هست...
امروز، شهادت حضرت زهرا بود... از خداوند متعال میخواهم که به آبروی حضرت زهرا، همه جوانانی که قصد ازدواج دارند را عاقبت بخیر کند...