روز ولادت امام جواد بود... ظهر رفتم حرم... چه شور و شوقی بود در میان مردم... هم چهارشنبه بود و روز زیارتی امام رضا و هم ولادت پسر دردانهاش...
من و شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود... خادم دربان بهم گفت: دامادی؟! خندیدم و گفتم: انشالله میخوام بشم...
و چقدررر خوب بود زیارت امروز... تقریبا چهل دقیقه نزدیک ضریح بودم... هم زیارتنامه خواندم و بعد در گوشهای نماز ظهر و عصر... بعد هم که آمدم خانه...
در راه سید مجتبی علوی زنگ زد و عصر رفتم عبادتش... دیدار خوبی بود... شب هم با سعید امینی رفتیم سکرت هیتلر... آنجا هم بازی خوبی بود... و علیزاده بود و ...
اکنون که دارم این پست شبانه را در ویرگول مینویسم، تپش قلب پیدا کردهام.. کمی آب نوشیدن... و الان میخواهم آماده خواب شوم...
خداوندا! بحق جواد الائمه، آنچه خیر و نیکی است بر ما نازل کند و آنچه شر و بدی است از ما دفع کن...
پروردگارا! من حسن ظن به ساحت مقدست دارم...