
اگر روزی از من بپرسی: کدام روز هفته را بیش از همه دوست داری؟
خواهم گفت: چهارشنبه...
روز دیدار. روز حضور، روز رها شدن.
چهارشنبهها، وقتی قصد تشرف میکنم، گویی تمام خیابانها به سمت یک نقطه میروند: حرم.
و حرم، نه فقط بنایی در میانهی شهر، که دروازهای است به آسمان.
به صحن که میرسم، نور، بر سنگها میریزد.
کبوترها بال میزنند و من، همزمان با اذان، پرندهای میشوم بیقرار.
دلم، مثل کبوتران حرم، گرد گنبد طواف میکند.
هر طرف که نگاه میکنم، انسانی است در حال شدن:
زائری که آمده برای گریستن،
مریضی که شفا از دعایش می ریزد،
عاشقی که آمده برای سوختن.
بوی سیب میآید...
نه از بازار میوهفروشها، که از جایی دورتر.
از بهشتی که در دلها کاشتهاند.
و این شعر را زیر لب تکرار میکنم:
همیشه از حرمت، بوی سیب میآید
صدایِ بالِ ملائک، عجیب میآید
سلام ضامن آهو! دلِ شکستهیِ من
به پایبوسِ نگاهت، غریب میآید
نماز را که در صحن امام حسن مجتبی میخوانم، حس میکنم زمین آرام گرفته است.
دعایم به آسمان میرود؛ نه از حنجرهی من، که از هزاران هزار دهان عاشق.
اینجا، صداها جمع میشوند، یکی میشوند، و بالا میروند.
حرم، خاصیتی شگفت دارد.
اینجا غمها، بهجای سنگین کردن دل، بالِ پرواز میشوند.
انگار هر رهگذری نسیمی است که آرام و مطمئن قدم برمیدارد
و تو میمانی... سبک، رها، آرام.
همچون نسیمِ صبح و سحرگاه میرود
هرکس، میانِ صحنِ حرم راه میرود
از هرچه غصه دارد و غم، میشود رها
هر زائری که خدمتِ این شاه میرود
آری، زیارت یعنی همین:
اشکهایی که از غمهای روزگار آغاز میشوند،
به کلمه میرسند،
بعد به لبخند،
و سرانجام، به اطمینان.
آرامشی که در این چهارشنبهها میگیرم، در هیچجای جهان پیدا نمیکنم.
تمام هفته یک طرف، چهارشنبهها یک طرف.
خوشا به حال من که در این شهر زندگی میکنم؛
خوشا به حال من که زائر این سلطانم؛
و خوشا به حال خراسان که مأمن دلهای عاشق است.
خوشبحالم که اهلِ ایرانم، زائرِ بارگاه سلطانم
از مکانهایِ دیدنیِ جهان، بیشتر عاشقِ خراسانم
امروز، صدمین چهارشنبهی من بود که زیارت امام رضا رفتم...
و هنوز در دلم میگوید: این، آغاز راه است.
صلیالله علیک یا علیبنموسیالرضا.
درود خداوند بر شما ای امام رئوف...
دوستتان دارم آقا جان...