ویرگول
ورودثبت نام
جواد محمودی
جواد محمودیدانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
جواد محمودی
جواد محمودی
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

یک جمله از محمدرضا شعبانعلی

آیا شجاعتش را داری؟!
آیا شجاعتش را داری؟!

این نکته‌ای که می‌نویسم را دقیقا خاطرم نیست که از چه کسی و در کجا شنیدم. اما گمان میکنم از زبان امین آرامش در رادیو کار نکن شنیدم.

آقای امین آرامش از زبان محمدرضا شعبانعلی می‌گفت که وقتی می‌خواهید در فضای آنلاین چیزی منتشر کنید، مخصوصا اگر نوشته است، حتما با نام خودتان منتشر کنید. این کار باعث می‌شود که آنچه می‌نویسی یا می‌گویی بی حساب و کتاب نباشد.

این نکته‌ی قابل تاملی است: حرف زدن و پای حرف ایستادن!

ضمن اینکه بنظرم گذشته از هرچیزی، همین که آدمی خود را در معرض قضاوت دیگران قرار می‌دهد، سعی می‌کند که حریفش را مستدل و شفاف کند. از تفکر منطقی برای پالیدن افکارش استفاده کنید و در بهترین وجه ممکن و در بهترین کلمات و عبارات، معنای خود را ارائه کنید.

این ها نکات بسیار حائز اهمیتی است. ناگاه و حتی بی ارتباط به این موضوع، دیشب در یک جلسه کاری بودیم، موضوع بحث در مورد اینستاگرام یک شرکت بود. یک نفر، نکته‌ی جالبی مطرح کرد: می‌گفت شما حق ندارید با نمایش دادن بخش هایی از شرکت، آن تصویر خوب و مثبتی که در ذهن مخاطب از شرکت شما شکل گرفته است را خراب کنید. همیشه شفاف نشان دادن درون شرکت، اثر مثبت ندارد: ای بسا وقتی مشتری از طریق اینستاگرام، شلوغی شرکت، به هم ریختگی و حتی کوچک بودن شرکت را ببیند، اعتماد مشتری به شرکت از بین برود.

نکته‌ای که من میخواهم از این بحث استفاده کنم این است که من دیشب به این موضوع فکر کردم: آیا درست است که من محتویات ذهنم را، افکارم را و دیدگاه های مختلفی اینجا مینویسم؟ یا خیر؟

شاید به یک معنا، آشفتگی‌ها، دغدغه‌ها و افکارم باعث شود که اثر منفی تولید کند. اما باکی نیست:

نوشتن برای من حکم همان دستمال نانویی را دارد که به یک پنجره پر کرد و غبار کشیده می‌شود: باعث می‌شود که از این طریق، افکارم را روشنتر ببینم و به من آرامش می‌دهد.

و اما نکته آخر:

دیروز یک جایی خیلی از خودم خجالت کشیدم. وقتی دو تا مشتری آمده بودند شرکت، هر دو معلم، هر دو چادری و هر دو از جنوب: بندرعباس!

کمی فرایند خریدشان طولانی شد. به آن دو خانم شک کردم و گفتم شاید این دو نفر آمده‌اند که چیزی بدزدند... در نهایت خرید کردند، پولش را واریز کردند و رفتند...

خیلی خجالت کشیدم... همین الان هم هنوز شرمسارم...

آن دو خانم معلم بودند، زائر بودند، زائر امام رضا و من چقدرررر بددل بودم که بهشان شک کردم...

یاد این شعر افتادم:

قلم را دفترم را دوست دارم

و این طبعِ ترم را دوست دارم

چقدر اینکه برایت در زیارت

غزل می‌آورم را دوست دارم

تمام کشورم را دوست داری

تمام کشورم را دوست دارم

زنی برقع زده در زائرانت

که گفت از بندرم را دوست دارم

محمدرضا شعبانعلیدوستشجاعتتفکر انتقادی
۱
۰
جواد محمودی
جواد محمودی
دانشجوی ارشد روانشناسی شناختی هستم و ذهن کنجکاوی دارم، نوشتن و تولید محتوا را دوست دارم و پادکست زیاد گوش میدم، همین!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید