
امروز، روز خوبی بود... از آن روزهایی که بیهیاهو میگذرند اما ردِ آرامی از رضایت در دل میگذارند.
صبح، کلاس زبان داشتم. بعد از کلاس، برگشتم خانه، چای نوشیدم و سپس رفتم تا با یک شرکت صرافی قرارداد همکاری امضا کنم. قرار است به تیم فروششان آموزش دهم؛ مهارتهای فروش، و آن هنرِ بزرگِ ارتباط با انسانها...
این که بتوانی بفروشی، مهم است.
اما مهمتر از آن، این است که بتوانی دوست بداری، درک کنی، و از درونِ هر گفتوگو، پلی برای ارتباط دوجانبه بسازی.
حوالی ساعت یازده و نیم، ناگهان دلم زیارت خواست. بیهیچ برنامهای حرم رفتم. نماز ظهر تمام شده بودکه رسیدم.
حرم شلوغتر از همیشه بود... لابد مناسبتی بود که من بیخبر بودم. اما شلوغی، حس مرا کم نکرد. برعکس، هروقت آقا بیشتر زائر دارد، بیشتر آدم دلش میخواهد که دور آقا بگردد!
وقتی خواستم از صحن جمهوری خارج شوم، یک لحظه بغض کردم...
از ترس اینکه نکند روزی این توفیق از من گرفته شود؛ نکند هجرتی پیش بیاید و آخرین زیارتم بیخبر از «آخرین» بودنش باشد.
فکر کردم به آن لحظه که در غربت، دلم برای این صحنها تنگ شود... و همین فکرِ گذرا، بغض را محکمتر کرد.
به خانه آمدم و بعد از ناهار، رفتم سراغ کار. اول به مجموعهی روکتین سر زدم؛ آخرین جلسهمان بود. برای خانمهای حسینی و رمضانزاده، دفترچه و خودکار زیبایی بردم — هدیهای کوچک، اما از دل.
پنج ماه است با هم کار کردهایم. آنها هرچه گفته بودم، با دقت و پشتکار انجام دادند، و نتیجه، حقیقتاً شگفتانگیز بود.
حیف که نمیتوانم از اعداد و آمارشان بنویسم، اما همینقدر بگویم که با حضورم به عنوان مشاور، روکتین یکی از موفقترین مشتریان متانکست شده است.
بعد هم به پخش شال و روسری آراز رفتم. آقایان زیوری و سروری با دل کار میکردند، و من از این همراهیشان شاد شدم. در دو ماه گذشته، این بهترین جلسهمان بود.
در پایان روز، حس کردم که امروز را دوست دارم.
این نوشته را نوشتم تا یادم بماند: در روزهای تیره، باید به روزهای روشن برگشت.
یادم بماند که امید، یکی از نامهای خداست.
یادم بماند که با برنامهریزی، با کار، با عشق، میشود مجموعهای را از صفر به قله رساند.
و یادم بماند که دانش، زمانی زیباست که به زیور عمل، آراسته شده باشد...
از خدا میخواهم که بر دانشم، عمل بیفزاید، و بر توانم، تواضع:
قطرهی دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
چندی پیش، از «جیم ران» شنیدم که گفت:
بهجای کار کردن روی کارتان، روی خودتان کار کنید.
و من هرچه سنم بیشتر میشود، بیشتر میفهمم که رازِ موفقیت آدمی در همان نرمترین لایههای وجود اوست؛ در مهارتهای انسانیاش، در رفتار، در منش، در عشق ورزیدن و صبور بودنش. (و در یک کلام در مهارتهای نرمش)
چه بسیار کسانی که دانا هستند، اما ناتوان از بالا رفتن... چون پلکانِ درونشان شکسته است.
و اما سخن آخر امشب:
اردبیل، شهر زیبایی است که میتوانم دوستش داشته باشم...
مهدی زینعلی با دیدهی تردید به این موضوع نگاه میکند، اما مجید با من همراهتر است؛ اینکه که اردبیل چقدر زیباست!
والسلام.