آبان؛ فیلمی به نام واقعیت به کام تروما؛ فیلمی که به بالای ۱۵ سال هم توصیه نمیشود!
این روزها باب شده است که هر درام سینمایی را به بهانه بازنمایی «واقعیتهای کفِ جامعه» به خورد مخاطب میدهند؛ آثاری که بدون کمترین توجه به آسیبهای روانی احتمالی، جهانبینی و ارزشهای اخلاقی بیننده را نشانه میروند. یادداشت پیشِ رو، تحلیلی روانشناختی بر سریال «آبان» است که قصد دارد با رو کردن دست نویسنده، کارگردان و تهیهکننده، در برابر این موج بیمارگونه تولیدات بایستد. این نوشتار، به خونخواهی از مخاطبانی برمیخیزد که در پیِ همزادپنداری با قهرمان داستان، زخمی بر روانشان نشسته و اکنون بهدنبال مرهمی برای آن میگردند.
مفهوم «ترومای ثانویه» (Secondary Traumatic Stress) نخستین بار در اواخر دهه ۱۹۹۰ میلادی توسط پژوهشگرانی چون چارلز فیگلی وارد ادبیات روانشناسی شد. او مشاهده کرد که مواجهه مداوم با رنجِ دیگری، میتواند علائمی مشابه با اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) را در فرد ناظر ایجاد کند؛ پدیدهای که از آن با عنوان «بهای گزافِ همدلی» یاد میشود. در ساحتِ رسانه، وقتی مخاطب به واسطه تکنیکهای روایی و بازیگری، وارد فرآیندِ «همزادپنداری افراطی» با قهرمانِ آسیبدیده میشود، مرز میان واقعیتِ خود و رنجِ نمایشدادهشده فرو میریزد. در این وضعیت، سیستم عصبی مخاطب تفاوت چندانی میان تجربه واقعی تروما و مشاهده آن قائل نمیشود و پیکره روان او دچار همان گسیختگی و اضطرابِ پنهان میگردد؛ آسیبی که سازندگان آثار درام اغلب با تکیه بر شعارِ «واقعگرایی»، از پذیرش مسئولیت اخلاقی آن شانه خالی میکنند.
بدیهی است که فیلمنامه سریال «آبان» به قدر کافی از عناصر محرک برای جذب تماشاچی برخوردار بوده تا بتواند تهیهکننده را برای سرمایهگذاری مجاب کند. واقعیت آن است که نه نویسنده و نه تهیهکننده، دغدغه اصلاح جامعه یا روایتِ صادقانه زیستِ مردم را نداشتهاند. آنها نه با هدفِ خلق اثری ماندگار و نه برای گشودن چشمِ حاکمان به حقایقِ زیرپوست شهر، بلکه تنها برای کسب «نام و نان» به تولید این اثر دست زدهاند. اگر ادعایی غیر از این دارند، بهتر است برای دفاع از فیلمنامه و روایت خود، از چندین روانشناس و جامعهشناس دعوت کنند تا اثرشان را از منظرِ علمی نقد کنند.
در این میان، آنچه در سریال «آبان» به شکلی عریان خودنمایی میکند، غلتیدن در دام «پورنوگرافی رنج» (Suffering Pornography) است. نویسنده با سوءاستفاده از عواطفِ تماشاگر، رنج را به ابزاری برای سرگرمی تبدیل کرده و مخاطب را در وضعیتی از شوک و درماندگی رها میکند که هیچ کارکردی جز فرسودگیِ روانیِ بیننده ندارد. فیلمنامه این سریال بر کلیشه فرسوده «تقابلِ فقر و ثروت» بنا شده و با روایت یک رابطه عاشقانه نامتعارف، سعی در فریب تماشاگر دارد؛ غافل از آنکه نویسنده قصد دارد با اندیشهای بیمارگون، حاصل کار را به زهری تلخ برای روانِ رنجورِ مخاطب بدل کند.
برخلاف تلاش سازندگان برای خلق یک «قهرمان»، آبان در چرخشی معنادار به یک «ضدِ قهرمانِ» خیانتپیشه بدل میگردد. او که خود قربانی خیانتِ همسر و دوست صمیمیاش شده، به جای حل این تروما، خود نیز همان رفتار را بازتولید میکند. از منظر روانشناختی، ما در اینجا با پدیده مخرب «همانندسازی با متجاوز» روبرو هستیم. نویسنده با زیرکی، انتقام را به عنوان مرهمی کاذب معرفی میکند و به «تداومِ چرخه تروما» دامن میزند. پیامِ پنهانِ اثر ویرانگر است: «برای رهایی از درد، باید به همان هیولایی تبدیل شوی که به تو آسیب زده است.»
اوج این سقوط اخلاقی در رابطه «انگلی» آبان و فریبرز ثابت (شهاب حسینی) تجلی مییابد؛ جایی که فریبرز نه یک منجی، بلکه نمادِ سلطهگری است که با تحمیلِ طلاق، آبان را به یک «غنیمتِ جنگی» بدل میکند. این ستایشِ «سادیسمِ عاطفی»، به مخاطب القا میکند که در دنیایِ تروماها، برنده نهایی کسی است که بیرحمانهتر تصاحب میکند.
وقاحتِ دراماتیکِ اثر اما در سکانس آخر به اوج خود میرسد؛ جایی که آبان پس از مرگ فریبرز، با نوعی "خودمنزهپنداریِ متوهمانه"، به خود اجازه میدهد به سراغ امیر و دخترش بازگردد. نویسنده با این پایانبندی، عملاً تمامیِ گناهان و خیانتهای آبان را زیر سایه مرگِ فریبرز تطهیر میکند و "امیر" را به عنوان تنها قربانی و تنها مقصرِ محتومِ این ننگ معرفی مینماید. این فینال، تیرِ خلاصی بر پیکره عدالتِ اخلاقی است؛ چرا که به مخاطب القا میکند زن میتواند در چرخهای از خیانت و روابطِ متقاطع غوطه بخورد و در نهایت، بدون هیچگونه هزینه روانی یا اخلاقی، به جایگاه پیشین خود بازگردد، گویی که تنها "امیر" سزاوار تقاص و بدبختی بوده است. این پایانبندی نه تنها بازگشت به خانه نیست، بلکه توهینی آشکار به شعور مخاطب و تقدیسِ بیمسئولیتیِ فردی در روابط انسانی است.
در نهایت، سریال «آبان» بیش از آنکه آینهای در برابر جامعه باشد، به چاهی عمیق میماند که مخاطب را به درونِ تاریکیِ مطلق میکشد. هنری که نتواند فراتر از رنج، مسیری برای برونرفت نشان دهد، نوعی «آنارشیسمِ تصویری» است که تنها به جراحتهای جامعه نمک میپاشد. «آبان» با تبدیل کردنِ تروما به کالا، دست به تخریبِ همان پیکرهای زد که ادعایِ به تصویر کشیدنِ دردهایش را داشت.
سازندگان با ژستی مسئولانه، تماشای این اثر را به افراد زیر ۱۵ سال توصیه نمیکنند؛ غافل از آنکه زهرِ خیانت و پورنوگرافیِ رنج، شناسنامه نمیشناسد. حقیقت این است که «آبان» با آنارشیستی که در روابط انسانی ترویج میکند، فیلمی است که تماشای آن حتی به افراد بالای ۱۵ سال هم توصیه نمیشود؛ چرا که هر روانِ بیداری را به مسلخ میبرد.