اولین باری که واژه ارغوان تو ذهنم رسوخ کرد، دوران مدرسه بود. تو یکی از درسای ادبیات، یه بیت از شعر معروف حافظ (نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد) بود که میگفت:
«ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد».
از یه جایی به بعد اما، از حدود ده دوازده سال پیش، ارغوان معنای تازهای برام پیدا کرد. احتمالا الان پیش خودت فکر میکنی که با یه ارغوان خانمی سروسری پیدا کردم و یه دل نه صددل عاشقش شدم و ادامۀ ماجرا...
جداً ای کاش ماجرا همینقدر شیرین و رمانتیک بود! اما واقعیت اینه که هیچ خبری از ارغوان خانم نامی تو زندگی من نبوده و نیست. پس داستان این ارغوان که ازش صحبت کردم چیه؟

احتمالاً اسم «شهر جدید اندیشه» به گوشت خورده باشه. قدمت این شهر تقریباً برابر با سن من هست یعنی حولوهوش سی سال. این شهر از چند سال پیش قرار شد بشه نگین تجاری غرب استان تهران واسه همین تا دلت بخواد توش پاساژ و بازار و مرکز تجاری ساختن. منم یه جملۀ معروف دارم که به دوستام میگم: تو اندیشه هرجا درخت دراومده، یه پاساژ هم بغلش اومده بالا!

اینا به کنار، قصه اینه که نزدیک خونۀ ما یه چهارراهی هست که به دلیل تقاطعش با مجتمع مسکونی ارغوان، به اسم چهارراه ارغوان صداش میزدیم. از چند سال پیش هم که «مجتمع تجاری ارغوان فاز ۴ اندیشه» تو اون یکی نبش چهارراه افتتاح شد دیگه رسماً و علناً معروف شد به چهارراه ارغوان. تا اینجای این نوشته خبر خاصی نبود و ممکنه با خودت بگی خب که چی؟! اما اصل ماجرا برمیگرده به دیروز کذایی...
زمان: ساعت ۱۶:۴۰ روز سهشنبه پانزدهم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ خورشیدی
مکان: شهر جدید اندیشه - فاز چهار - نبش چهارراه ارغوان
دقیقاً مثل همین لحظه، نشسته بودم پشت میزم و داشتم کارام رو انجام میدادم که یهویی دیدم یه صداهای عجیب و غریبی داره میاد و از پنجره دیدم مردم دارن میدوند این ور و اونور و همهمهای بر پا شده. حد فاصل پاساژ ارغوان تا خونۀ ما تقریباً ۵۰ متر اینطورا میشه. یه لحظه سرم رو از پنجره بیرون کردم و دیدم واویلا! پایین تا بالای پاساژ ارغوان آتیش گرفته و همینجوری داره میسوزه...!
با توجه به اینکه همچنان تو ایام جنگ ایران و آمریکا قرار داریم (آتشبس موقت)، اولین چیزی که به ذهنمون رسید گفتیم نکنه با پهبادی چیزی زده باشن! ولی بعد دیدیم که نه صدایی اومد نه الان شرایط جنگیه و نه اصلا پاساژ ارغوان چیزی داره که بخوان بزنن! خلاصه فهمیدیم که حادثه است.

قبلا تو کتابای درسی خونده بودیم که یکی از سه ضلع مثلت آتش هواست. همچنین دیده و شنیده بودیم که باد میتونه آتش رو شعلهور کنه. اما ما ساکنان شهر اندیشه، دیروز لحظه به لحظه و با چشمای خودمون دیدیم که اون آتیش جهنمی، چطور با کمک یه باد ملایم تو عرض کمتر از ده دقیقه، دور تا دور پاساژ به اون بزرگی رو درنوردید و زبانههای آتش تمام ورقههای کامپوزیتی نمای ساختمون رو در آغوش کشید.
متأسفانه لحظههای خیلی تلخ، دلهرهآور و غمانگیزی بود؛ از همه بدتر این که آتیش به سرعت به داخل بازار هم سرایت کرده بود و همه نگران این بودیم که نکنه کسی اون تو محبوس شده باشه. خیلیا هم تو اون لحظه یاد ماجرای تلخ آتشسوزی پلاسکو افتاده بودن و انگار همون فاجعه داشت بازآفرینی میشد. احساسات ناگواری که تو اون لحظات تجربه کردیم رو به راحتی نمیشه به رشتۀ تحریر درآورد یا لااقل من بلدش نیستم.
بر اساس اخباری که تا الان (دقیقا ۲۴ ساعت بعد از وقوع حادثه) منتشر شده بهطور رسمی گفتن ۸ نفر و بهطور غیررسمی گفتن ۱۱ نفر تا الان کشته شدن و متأسفانه بیش از سی نفر هم مصدوم شدن. واقعاً بسیار ضایعۀ دردناکی هست و میشه گفت تاریکترین و تلخترین روز تاریخ معاصر و البته مختصر این شهر رقم خورد روز گذشته.

از خدا میخوام به بازماندگان عزیزان درگذشته که هممحلهایها و همشهریهای عزیزم هستن، صبر و عافیت عطا کنه. واقعا تلخی این حادثه فراتر از حد تصوره.
و مایی که از امروز به بعد، ارغوان برامون واژهای دردناک و دلهرهآوره و معنای ناخوشایندی پیدا کرده...

پینوشت: کاش یه روز بهونهای پیدا کنیم تا با خوشحالی تمام و جوری که سر از پا نمیشناسیم بیایم از رخدادهای قشنگ بگیم و دور هم جشن بگیریم ولی فعلا که سالیان ساله این روزگار لعنتی سر ناسازگاری با ما مردم ایرانزمین پیدا کرده...