درود. نوشتهای که در ادامه میخونی، دقیقا جمعهشب هشتم اسفند ۱۴۰۴ خورشیدی به رشتهی تحریر در اومده و یه پیشنویس بود که گفتم فردا پسفردا منتشرش میکنم؛ همونطور که حدس میزنی درست چند ساعت بعدش جنگ رمضان آغاز شد و معلوم شد که میزنه! و البته چند تا سؤال دیگهای هم که تو این نوشته هست، پاسخ داده شده و البته بعضیهاش هم نه. گفتم الان که دقیقا دو ماه از اون روز گذشته منتشرش کنم، صرفا برای اینکه بهونهای باشه برای آغازی دوباره در ویرگول و این که حالوهوای خودم رو تو روزای نزدیک به جنگ نشون بدم :)

الان اومدم دیدم تو آخرین نوشتهای که تو ویرگول منتشر کردم که دقیقاً یک سال پیش بوده، از وجوب نوشتن گفتم ولی متأسفانه نتونستم بهش پایبند باشم و امسال که دیگه آخر سال شده تازه این اولین پستی هست که تو ویرگول منتشر میکنم اونم چه زمانی! دقیقاً زمانی که همش اخبار حول محور این داره میچرخه که آیا آمریکا به ایران حمله میکنه یا نمیکنه؟ اگر میکنه کِی و چه جوری و در چه ابعادی؟ آیا مردم هم آسیب میبینند یا زیرساختهای حیاتی کشور یا نه؟ یا حتی اینکه مذاکرات آیا ممکنه نهایتاً این دفعه موفقیت آمیز باشه؟
خلاصه اصلاً نمیدونم چی شد که تو این اوضاع یهو به سرم زد ساعت ۱۱ جمعه شب بیام ویرگول تا ببینم پروفایلم در چه حاله و اصلاً کسی سر بهش میزنه یا نه، برعکس خودم که مدتهاست بهش سر نزدم... و جالب بود که دیدم روزانه به طور متوسط تقریباً هفت هشت ده نفر از صفحهای که مدتهاست من حتی یک کلمه توش ننوشتم بازدید کردن.
این روزا هم حال هیچ کدوممون به سامان نیست و متأسفانه من با یه چالش شخصی جدی هم درگیرم سوای اوضاع روزمره ایران.
خلاصه که نمیدونم چی میشه و کارمون به کجا میرسه و آیا اصولاً دیگه اجل مهلت میده که بیام اینجا و دوباره چیزی بنویسم یا نه؛ ولی اگه اینطور نشد، به تویی که داری این نوشتهها رو میخونی میخوام بگم که ما آدمای خوبی بودیم که دوست داشتیم به بقیه هم خوبی کنیم و خوب زندگی کنیم و این حق ما از زندگی نبود... همین.
راستی پیشاپیش سال نو مبارک اگر تا آخر سال، دیگه نیومدم اینجا چیزی بنویسم!
خب فعلا همین. هیچ تحلیل و پینوشتی نمیخوام بهش اضافه کنم تا حس استیصال و ابهامی که تو اون لحظات داشته خدشهدار نشه. حرفای دیگه رو هم در زمانی دیگر مینویسم اگه مجالی پیدا شد.
راستی! خود تو چند روز مونده بود به جنگ، چه حالوهوایی داشتی؟