ماجراجویِ یکجانشین
خواندن ۱۰ دقیقه·۳ ماه پیش

برای شِرپای جملگیِ صعودهایم به قله‌های بلندِ اورست‌گونه، برای مامان🕊

شب/ داخلی/ خانه

سلام مامان. خودت می‌دانی که من خیلی اهل سلام کردن نیستم ولی من هم که می‌دانم تو از این‌که دیگران اول مکالمه‌شان بهت سلام کنند خوشت می‌آید. البته که مثل بابا اگر قرار بود رگ گردنی شوی و به تیریج قبایت بر بخورد و آسمان و ریسمان را به هم گره بزنی که بیا و یک عمر بچه بزرگ کن که تهش تو را لایق سلام و احوال‌پرسی هم نداند و خلاصه تو هم اگر این‌جور غرهای عجیب و غریب را وصلۀ هم می‌کردی، احتمالا حالا لج کرده بودم و با ژستِ دفاع از ایده‌ها و آرمان‌های شخصی‌ام، یک کلام عوضِ هر چیز دیگری می‌گفتم مامان جونِ قشنگم... که همین یعنی سلام مامان، حالت چطور است، اوضاع چطور است، من هم خوبم؛ حالا بیا برویم سر اصل داستان! ولی خب این "من هم خوبم" را همین یک‌بار هم از من نخواه دیگر. که مثل همیشه اگر سرسری هم پرسیده باشی چطوری و منتظر جوابم هم نمانده باشی، من باز می‌گویم چه می‌دانم! خوب و بد بودن نسبی‌ است و من واقعا نمی‌دانم جواب این سوالت را. و تو باز ‌می‌گویی خب منظورت چیست. و من می‌گویم بد باشم احتمالا. تو می‌پرسی مگر چه شده. و من می‌گویم هیچ. اصلا خوبم مامان. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم خوبم. و واقعا هم گمان می‌کنم خوب باشم به جهاتی که از قضا کم هم نیستند برای شمارش. اما باز فکرم آن سمتی می‌رود که خب این که شد نقض نسبی‌گراییمان و باز یواشکی به ذهنم می‌گویم الآنه را خفه شوی بهتر نیست؟ و یک‌بار دیگر یاد گفتۀ امیر می‌افتم که "دختر تو یک آب بی‌فلسفه نمی‌توانی بخوری؛ نه؟"

شب/داخلی/خانه - برداشت دوم

مامان‌جونِ قشنگم... این‌ها را که برایت می‌نویسم یک هفته‌ای از روز مادر گذشته است. حواس‌پرت شده‌ام این روزها مامان. حکایت همان عدم تمرکزِ ناشی از اضطراب مزمن است دیگر. یادت می‌آید گفتم چند ماه پیش پسری در خیابان از دخترت خواستگاری کرد و چقدر دوتایی به این خندیدیم که بر چه اساس شازده در دم فهمیده بود کیسِ ازدواجش را پیدا کرده؟ خب البته مامانِ خوشگل داشتن این معضلات را هم دارد دیگر. حالا اگر بگویم چند روز پیش دوباره همان آدم را دیده‌ام؛ باورت می‌شود؟ هر دو بار هم رفته بودم برای دویدن عصرگاهی که این آقا به پستمان خورد. این‌دفعه به من می‌گفت فردا روز زن است. و چند روزی هست که به این فکر می‌کنم من امسال حتی به ذهنم خطور نکرد که روز مادر را به تو تبریک بگویم. آن شب برای خودم باندانای خوش رنگ و لعابی هم خریده بودم؛ یادت هست؟ تو را هم دیدم که آن را روی صورت من دیده بودی و ذوق کرده بودی و پرسیده بودی کادوی روز دختر برای خودت گرفته‌ای؟ و من باز یادم نیفتاده بود بگویم روزت مبارک! آن‌قدر گیج و ویج بودم که خیال کردم آن پسر روز دختر را اشتباهی گفته است روز زن. البته خودت بهتر می‌دانی که مناسبت‌ها هم مثل همان آداب و رسوم برایم محل پرسش اند. صدبار برایت گفته‌ام دیگر. این را که با هرگونه جوزدگی و ژست‌های سانتی‌مانتال که هر روز به بهانه‌ای از ملت سر می‌زند میانۀ چندان روشنی ندارم. چرا که به همان سرعتی که سر و کله‌اشان پیدا شده فراموش می‌شوند و من اصولا مناسکی را که در نماد جا می‌مانند و استمرار پیدا نمی‌کنند نمی‌فهمم. منتها ماجرای همان کیک تولد و تبریک و کادو و آرزو کردن و غیره و ذلک است دیگر. هزاری هم که به دیگران بگویم این رسومات را نمی‌فهمم، باز که موعد تولدشان شود، خودم را مثل گلولۀ تفنگ پرتاب می‌کنم سمتشان و با خودم می‌گویم به هر حال یک جور ابراز محبت است و همه که مثل خودت فکر نمی‌کنند. راستش من کل آدم‌ها را یک مشت بچۀ کودکستانی می‌بینم که فقط قد کشیده‌اند و یک عده‌شان سبیل درآورده‌اند و عدۀ دیگریشان ماتیک کشیده‌اند روی لبشان. بچه‌ها که منطق سرشان نمی‌شود مامان. دلشان هر چیزی که دست بقیه می‌بینند هوس می‌کند و من یکی باید حواسم به خواسته‌هایشان باشد. هر چند کودکانه و حساب‌نشده. یاد باران افتادم که به من می‌گفت مادر زمینی تو. و تو احتمالا با خواندن این جمله یاد آقاجون می‌افتی که به من می‌گفت مادرِ آقا. روحش -به قید وجود- شاد. ببینم، به نظر نمی‌رسد که حرف‌هایم علاوه بر اینکه اساسا رنگ حاشیه و فرعیات به خودشان گرفته‌اند، یک‌جور سرکوبی و تحقیرِ زیرکانه هم در لایه‌های زیرینشان پنهان کرده‌اند؟ حالا "تحقیر" که دیگر کلمۀ خودتخریب‌گرانه و غیرمنصفانه‌ای است ولی آن‌چنان هم به لایه‌های زیرین سرایت نکرده اداهایم! پس دوباره کات؛ یک بار دیگر می‌گیریم!

کلۀ خودم + کلۀ برادرم در پشت سر، موهایم را اینطور پر و پیمان کرده است😅 آن فرشتۀ مراقب هم که البته مامان‌خانومِ گوگولیِ خودم است دیگر:)💛
کلۀ خودم + کلۀ برادرم در پشت سر، موهایم را اینطور پر و پیمان کرده است😅 آن فرشتۀ مراقب هم که البته مامان‌خانومِ گوگولیِ خودم است دیگر:)💛


شب/ داخلی/ خانه - برداشت آخر

مامان‌:) چند وقتی هست که می‌خواهم باز هم برایتان چیزی بنویسم اما مثلِ خیلی از تجربه‌های مهم و اصیل دیگر در زندگی، این یکی هم ماهیِ لغزنده‌ای را می‌ماند که مدام از دستم سُر می‌خورد. بهانۀ این نوشته قبل از هر چیز خود شما هستید که انقدر در نظرم زیبایید (تعبیر خودمانی‌اش می‌شود همان "گوگولی" که همیشه بهتان می‌گویم و آن "قشنگ"ای که همیشه برایتان می‌نویسم) بهانۀ دومش هم احسان عبدی‌پورِ خیلی نازنین است که گمان می‌کنم کم‌کم دارد برایم تبدیل به یک مکتب فکری و بنیان فلسفی می‌شود مرام و مسلک این مرد! و خب خودت بهتر می‌دانی که همین نگاه را هم به سروش صحتِ استاد دارم من. آن روز که نشسته بودی به تماشای "اکنون" و استاد شمس لنگرودی را می‌شنیدی، من حواس‌پرتِ آتشِ حیاط بودم که باید تغذیه شود و الّا رنگ نمی‌ماند به رخسارش. خب البته خلوتی و بازنگری‌ای در خودم هم دلم طلبیده بود از من. با این وجود هر بار که می‌آمدم از آشپزخانه چیزی بردارم، برایم شیرینِ شیرین تعریف می‌کردی چه شنیده‌ای و دلم غنج می‌زد برای دوتایی خندیدمان. همان‌طور که دلم امشب غنج می‌زد برای "اینجاش را گوش کن" گفتنت و لب‌های بر هم فشرده‌ات که منتظر بودی جملۀ آقای صحت تمام بشود تا هر دو با هم بزنیم زیر خنده. قربان همین لحظاتی نشوم من که هر کداممان یک گوشه داریم کار خودمان را می‌کنیم و هی از چند متر آن‌طرف‌تر به یک چیزِ آن یکی‌مان واکنش نشان می‌دهیم؟ گرچه با همین "قربان صدقه رفتن" هم هنوز میانه‌ام معلوم نیست، ولی دور شما یک‌نفر اگر نگردم که نمی‌شود تصدقتان. صحبت‌های آقای عبدی‌پور را که امشب با گوشی شما می‌شنیدم، سرِ ماجرای شِرپایی که ایشان می‌گفت، به خودتان هم گفتم که چرا و چه‌قدر احساساتی شده‌ام. عبدی‌پور از صعودِ چندین‌بارۀ مرد و مردانی بر فراز قلۀ اورست حرف می‌زد، پابه‌پای همۀ صعودکنندگان و بی‌نشان‌تر از همۀ آن‌ها، و من به شما فکر می‌کردم که تمام این سال‌ها، بخشی از بارِ صعودها و صخره‌نوردی‌هایم -هرچند بعضی‌شان به ظاهر مبتذل و پیش پا افتاده اما کماکان سخت- بر شانه‌هایتان بود. که من هزاربار این شانه‌ها را می‌بوسم. صد هزار بار هم که به غریبیِ محبتتان فکر کنم، عینِ هر صدهزار بار را بغض می‌کنم مامان.

چند روز پیش که مثل همیشه از کنکاش‌های درونی‌ام برایتان می‌گفتم و رشدی که در آزادسازیِ خودم از بندِ شرمی که در کودکی به دور پاهایم تنیده شده داشته‌ام، شما بغض کردید و گفتید تو و امیر که به دنیا آمدید، آن‌قدر درگیر مشکلات زندگی بودم که نفهمیدم شما دو تا بچۀ بیچاره اصلا چطور بزرگ شده‌اید. من همانجا بغلتان کردم که آخر دورِ این همه دلتنگی‌تان بگردم، من که منظورم از گفتن این حرف‌ها مقصر شمردن شما نیست. دختر کوچولوی شما حالا آنقدر بزرگ شده که بلد است برای خودش هم والدگری کند و دست خودش را بگیرد، خاطره‌های زهردارِ کودکی را دوباره مجسم کند و این‌بار بایستد مقابل همۀ آن‌ها که اذیتش کرده‌اند. من از این مواجهات دردناک که به حال برمی‌گردم رها می‌شوم مامان. من دیگر از شما و بابا و هیچ‌کسِ دیگر توقع و انتظاری ندارم. خودم بلدم به خودم کمک کنم، حتی در مواجهه با تصاویرِ مربوط به گذشتۀ خودتان در ذهنم. حالا همه چیز تحت کنترل خودم است. حالا شما فقط دوست خوب من هستید نه لزوما عضوی از خانواده‌ام. من مستقل شده‌ام مامان. مسئول همۀ احساساتی که تجربه می‌کنم از حالا به بعد خودم هستم و جبری که باز خودم ذره ذره در آن نفوذ می‌کنم و تا آنجا که بشود بر آن فائق می‌آیم. از آن گذشته، خیال می‌کنید نمی‌دانم خود شما چقدر تحتِ جبرِ این ظلم‌های نابجا قرار داشته‌اید؟ خیال می‌کنید کم دلم می‌خواهد من هم کمک‌حالتان باشم در شفقت‌ورزی بر این شرمِ درونی‌شده‌تان؟ اصلا خودم کم چرخش موضع داشته‌ام برایتان و کم شده‌ام همان مادرِ سخت‌گیری که حس ناکافی بودن بهتان القا می‌کرد؟ خودم کم خشونتِ پنهان ورزیده‌ام در کلامم؟ خودم کم فرافکنی کرده‌ام خشم و ضعف درونی‌ام را بر سرتان؟ همۀ ما انسانیم دیگر قربانتان بشوم من. همۀ ما خطا می‌کنیم. یکی کمتر خطاهایش را می‌بیند، یکی بیشتر. اصلا همین پذیرش مهرورزانۀ‌تان را آخر بغل نگیرم و نبوسم من؟

شاید این‌ را از استاد ملکیان آموخته باشم مامان. اینکه ما فقط که نباید خودمان را در جبر ببینیم و دیگران را آزاد. حکایت همان کارمند بانک و مراجع است دیگر. که هر کدامشان شب برمی‌گردند خانه و غرشان را فقط به جان دیگری می‌زنند پیش همسرشان. خودشان را کاملا بیچاره و تحت شرایط جانبیِ طاقت‌فرسا می‌بینند و آن دیگری را رباتی که فقط به قصد آزار ایشان نشسته‌ است مقابل این‌ها و خودش هیچ مشکل دیگری ندارد! می‌دانید مامان، پیروِ آن معظل توقع که اینجا هم حرفش را به میان آوردم، من گاهی به این فکر می‌کنم _ و این را به خودتان هم گفته‌ام- که شما را اگر غریبه بپندارم و توقعاتِ پیش‌فرضِ بی‌پایه و اساس گذشته‌ام را حذف کنم، فقط یک زنِ بسیار بسیار بسیار مهربان می‌بینمتان که بیست و چهار ساعته در حال لطف و محبت ورزیدن به من هستید، آن‌چنان که حسابی تحت‌تاثیرتان قرار بگیرم. چطور است که سوار مترو که می‌شوم، یک نفر که در آن شلوغی قمقۀ آبی، کیفی، پاکتی چیزی را ازم می‌گیرد و چند دقیقه‌ای روی پایش نگه می‌دارد، این همه تشکر و قدردانی می‌کنم بابت محبتش، آن‌وقت اسرارآمیز بودنِ این راز را که یک زن مهربان این همه سال با من هم‌خانه بوده و بیشتر صبح‌ها برایم غذا پخته و هزار لطفِ خرد و درشت دیگر در حقم روا داشته، نمی‌بینم و نمی‌فهمم؟! انصافا هر زن غریبه‌ای اگر این‌چنین می‌کرد، مثل تاجی بر سرم راهش نمی‌بردم و همه‌جا از بی‌اندازه مهربان بودنش خاطره‌ها نمی‌گفتم؟ البته آدمیزاد عجیب است، از من بپرسید می‌گویم بعد چند وقت به لطف همان غریبه هم عادت می‌کند و از یک‌جایی به بعد دیو توقع دوباره در او سر برمی‌آورد. ولی اگر همین‌ها را مدام با خودم تکرار نمی‌کنم که هر روزِ عمرم را قدردان حضورتان باشم، دیگر از کم‌کاری خودم است. می‌دانید مامان، من هر چه را که یادم برود، این را فراموش نمی‌کنم که همزیستی مسالمت‌آمیز با یک موجودِ مبتلا به وسواس چقدر می‌توانسته برایتان طاقت‌فرسا باشد. کاری به این ندارم که همان هم جبری بود که به دست و پایم پیچیده بود. در هر حال آخرش این شما بودید که همۀ آن سال‌ها را صبوری کردید و به هر سازی که زدم رقصیدید و من چطور دورتان نگردم آخر؟

می‌شود اگر وقت خواندن این نامه از هم دور بودیم، لپ خودتان را از طرف من بکشید؟ می‌شود من را در بغلتان تصور کنید، که محکم کمرتان را چسبیده‌ام انگار که چند وقتی خیال ندارم از شما جدا بشوم؟ می‌شود در همان حال درِ گوشتان بگویم خیلی دوستتان دارم؟ خودِ خودِ خودِ خودتان را مامان. نه به این خاطر که مامان من هستید. به این خاطر که قشنگید. بخدا که شما را اتفاقی در خیابان هم اگر دیده بودم عاشقتان می‌شدم. و به همان خدا که دوستتان دارم.


🧷: این آوازِ لورینا مک‌کنیت، جدای از آنکه برایم یادآور "آسمان شب"ِ برادرانِ صفاریان‌پور واقعا عزیز بوده، شنیدنش من را یاد مادرم می‌انداخته همیشه. احتمالا به خاطر شعری که بعدتر ایلیا منفرد بر آن گذاشته بود و آن‌ قسمتش که می‌گفت: "دستای ظریفش تو دست مادر..." نمی‌دانم. به هر تقدیر، تقدیم به مامان‌جون قشنگِ خودم و همۀ مامان‌های قشنگِ دنیا، و البته تمام شِرپاهایی که بارِ صعود را پابه‌پایمان به دوش کشیدند اما همیشه چند متر آن‌طرف‌تر از شاتِ عکسی ایستادند که ما از صعودِ نمایشیِ خودمان ثبت می‌کردیم.

https://soundcloud.com/music_101-jc/111a
چرا می‌نویسی؟ | چرا نمی‌نویسی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید