الهام تربت اصفهانی·۱۱ ساعت پیشدوستیهای گمشده«چند روز پیش که با مامان آلبومها را ورق میزدیم، چشمم به این عکس افتاد؛ عکسِ مامان و دوستِ گمشدهاش. هر وقت به عکسهای جمیله میرسیم، لحنِ…
خیال نویس·۲۱ روز پیشاولین نفسدورم رو چیزی گرفته، نمی دونم اسمش چیه ولی مامان بهش می گه مایع دورت که ازت محافظت می کنه. می گه تو بهش بگو آب، می گه شبیه ماهی هستم که توی…
مرجان صالحی·۲۴ روز پیشآن روز عصر - قسمت اولاز در پشتی مطبخ میرفتم پیش بابا که توی حیاط پشتی سرگرم ور رفتن با ماشینش بود و از آنجا دوباره برمیگشتم به مطبخ. آنقدر این مسیر را توی...
qazal·۲۵ روز پیشمَرهم«تقدیم به مامان که آخرین نخ اتصال من به این دنیاست»اخیرا بیشتر وقتها خودم رو مثل یک بمب ساعتی میبینم که هر لحظه امکان منفجر شدنش هست، مدام…
جآنانـ…·۱ ماه پیشکالبدوسط قلقله ی دادگاه به چشمانش زل زدمچشمانی خسته که همیشه تلخی و غمگینی نگاهش را پشت برقی امیدوار کننده پنهان میکندبی گمان آن چشم ها تنها دل…
فاطمه صاد·۲ ماه پیشمامان چند سال پیش گُم شد.من معتقدم مامان دیکتاتور است و مامان معتقد است من دیکتاتورم.
فاطمه صاددرنامـهای به تو که نمیخوانی·۳ ماه پیشبفرمایید مامان به شما هم مدال بدهد!دانههای باران میخورد به موهایم.