
در چهار دهه گذشته، بخشی از حاکمیت ایران یک فرمول امنیتی ساده ساخته است:
اگر بتوانیم شهرهای دشمن را بترسانیم،
آنها از حمله به ما منصرف میشوند.
این منطق بر پایه یک مشاهده درست بنا شده است:
در دموکراسیها، ترس مردم به فشار سیاسی تبدیل میشود.
رأیدهندگان، دولتهایشان را مجبور به عقبنشینی میکنند.
اما درست همانجایی که این استراتژی کار میکند،
همانجا هم بذر شکستش کاشته میشود.
موشکهای بالستیک متعارف دقیق نیستند.
آنها به پایگاهها نمیخورند.
به شهرها میخورند.
پس کارکرد واقعیشان این است:
نه شکست ارتش دشمن
بلکه گروگان گرفتن روانی مردمش.
این یعنی:
کودکان در پناهگاه
اقتصاد مختل
رسانهها ملتهب
رأیدهندگان خشمگین
در کوتاهمدت، این فشار سیاسی میآورد.
اما در میانمدت، یک تحول خطرناک رخ میدهد:
جامعه از «میترسم، صلح میخواهم»
میرسد به
«اگر این تهدید هست، باید نابود شود»
ترس یک نیروی نرم است.
خشم یک نیروی سخت.
وقتی شهرها بارها هدف قرار بگیرند،
مردم دیگر مذاکره نمیخواهند،
ریشه تهدید را میخواهند.
در این نقطه:
سیاستمدار اگر عقبنشینی کند، سقوط میکند
ژنرالها دست باز میگیرند
گزینههای تند روی میز میآید
آنجا است که موشکهایی که قرار بود
«بازدارنده» باشند
تبدیل میشوند به دعوتنامه جنگ تمامعیار.
ایران یک کشور بزرگ، پرجمعیت و شهری است.
برخلاف اسرائیل، شهرهایش عمیق، پراکنده و آسیبپذیرند.
در جنگی که منطقش «زدن شهرها» شود:
تهران
اصفهان
شیراز
تبریز
همه در بردند.
یعنی استراتژیای که برای ترساندن دشمن طراحی شده،
در لحظه انفجار،
به سمت خود ایران برمیگردد.
کشورهایی که:
اقتصاد قوی دارند
مشروعیت مردمی دارند
متحد دارند
با دیپلماسی بازدارندگی میسازند.
کشورهایی که اینها را ندارند،
با موشک جای خالی را پر میکنند.
اما این مثل این است که
به جای قلب، بمب کار بگذاری.
مدتی ضربان دارد.
ولی زندگی نیست.
کشوری که:
مردمش پشت حکومتاند
اقتصادش به دنیا وصل است
رسانهاش آزاد است
حتی بدون یک موشک هم امنتر است
از کشوری با هزاران کلاهک و صفر مشروعیت.
چرا؟
چون کسی به کشوری که مردمش صاحب آناند حمله نمیکند.
هزینه سیاسیاش وحشتناک است.
موشک ترس میسازد
ترس فشار میآورد
فشار جنگ را عقب میاندازد
اما…
جنگی که دیگر کسی نتواند متوقفش کند
در آن لحظه:
موشکی که قرار بود ایران را نجات دهد
به ماشه نابودیاش تبدیل میشود.