
ترس، دست، ترس از دست دادن؛
ترس از دست دادن؛
دست از ترس دادن؛
جملات هزاران بار شنیده؛
از زمانی که مسخره میشد،
تا زمانی که بیماری روانی شد؛
و الانی که روزمره
عادت؛ عادتی که هر روز اگر چیزی را از دست ندهیم روزمان شب نمیشود.
اگر بشود شک میکنیم؛ شک؛
آنکه رمق را از دست میگیرد، دست را به شل شدن، به رها کردن، به جمع شدن میبرد.
مخصوصاً دستهایی که همهچیز بیشتر از آن میرود تا به آن بیاید.
در اقتصاد مفهومی هست به نام «هزینهی فرصت» که خلاصهاش این است که وقتی چیزی را به دست میآوریم، در ازای آن چه چیزهایی را از دست میدهیم. ما فقط بخش دوم را بلدیم: اینکه چیزهایی را، یا شاید همهچیز را، از دست بدهیم. در ازای آن را دغدغه نکردیم یا نمیتوانستیم بکنیم یا اگر هم میکردیم مگر بود که ازای ما شود؟ ما هم چیزهای عجیبی از دست ندادیم؛ مگر چند نفر چیزهایی که از دست ما رفتهاند را از دست دادهاند که حالا عجیب باشد؟
از دست دادنهایی سبک؛ سبک از نظر راحتپرتشدنِ ما از آن موقعیت؛ رفتن از دست؛ مثل عمر، مثل جوانی، عشق، امید، اعتماد.
رفیق از خطاهای دیگرت چه خبر؟ رو سیاه و سیاهبخت شدی؛ از دعاهای مادرت چه خبر؟
از دست دور نشوم؛ خلاصه که همینهاست. چیز خاصی از دست ما نرفته.
یدالله رویایی میگفت آدم باید چیزی را داشته باشد تا بتواند آن را کنار بگذارد. ما داشتیم چیزهایی، هرچند کوتاه و کوچک و هر چیز. اما یکوقت دیدیم که بندهایی دارد به کف پایمان فشار میآورد؛ دیدیم فشار دارد بیشتر میشود؛ دارد ما را بلند میکند. بندها بالا آمده بودند جلوی چشممان؛ تا بالای سرمان رفته بودند. ما تور ماهیگیری را میشناختیم؛ جدا کردن دستهجمعی ماهیها از زندگی. ما نیز جدا شدیم. نمردیم البته؛ بعضیها. ما نمردیم. ما را بالا کشیدند. دستمان کمکم مجبور به ول کردن همهچیز شد و گذاشتند ما را به کناری. صدای ما را هیچکس نمیشنود و ما دیگر همهچیز را فقط تماشا میکنیم از کنار؛ با تأکید بسیار بر کنار بودن.