ویرگول
ورودثبت نام
کمیل عالم زاده انصاری
کمیل عالم زاده انصاری*لایک=لایک *فالو=فالو * به دلیل مشغله زیاد، ممکن است گاهی دیرتر به اکانتم سر بزنم اما حتماً جبران خواهم کرد.
کمیل عالم زاده انصاری
کمیل عالم زاده انصاری
خواندن ۴ دقیقه·۱ سال پیش

روستای بهشت

روستای بهشت

عکس تزئینی است
عکس تزئینی است


آن روز خرگوش، از لانه‌ی خود در جنگلِ نزدیک روستای بهشت، با شادی بیرون آمد تا اندکی غذا برای خانواده‌اش محیا کند هوا صاف و روئیایی بود، پرندها می‌خواندند و نسیم ملایمی پوست مخملی و گوشهای تیز او را نوازش می‌دادند، روزی دیگر سرشار از شادی و خوشی شروع شده بود.
راستی بهترست درباره‌ی مشخصاتِ محل و نامش کمی توضیح بدهم:
دشت زیبایی روی دامنه‌ی بین دو کوه بسیار بلند که در قله سنگی میشدند و در دامنه پوشیده از سرسبزی، که در درهای بین آن با جنگلی انبوه از درختان پوشیده شده بود. شکارگاه حضرت قبله‌ی عالم، شاه قاجار، خداوندگارِ رعیت و دربار، و چه وچه... ، خودتان یک هزار نامهای متکبرانه‌ی کفرآلود،
به این شاه متکبر اضافه کنید،
خلاصه مطلب که پادشاهِ آن زمان، نامش را بهشت گذاشته بود. چون از همه جا چشمه های گوارا و گلهای لاله و آلاله، و دشتهای سرسبز و گاو و گوسفندان در حال چَرا دیده می‌شد.روستای کوچک حاج عباسعلی نیز بخاطر فرمانِ قبله‌‌ی عالم، به روستای بهشت تغییر نام داده بود، اکثر خانه‌ها در نزدیکی جنگل بود و دو سه خانه هم دورتر و در نقاط مرتفع‌تر برای دامداران و دامهایشان دیده‌ می شد. هر بار که هوس شکار به سر قبله عالم می‌زد، کرور کرور آدم را قطار می‌کرد و مسلسل، دنبال خود راه می‌انداخت.او چندتا از زنهای صیغه‌ای و عقدی حرمسرا را که یارای فراق و هجران آنها را نداشت نیز در اتاق‌های این خانه‌ها اسکان می‌داد، و هرشب را قبله عالم پس از خستگیِ شکار، با یکی از آنها صبح، سر می‌کرد. بیشتر خانه‌های کنار جنگل، مخصوصاً خانه‌ی کدخدا و بزرگان روستان برای پذیرایی هیاتِ همراهِ قبله‌‌ی عالم استفاده میشد. اوایل قبله‌ی عالم دستور داده بود که بجز آهو شکار نکنند، اما اخیراً، در کنارِ آهوبره‌ی کبابی، گوشت خرگوش که توسط قاضی شمس الدین پخته میشد، نیز می‌آمد. چون یکبار پس از مَنقل و بافور، قبله‌ی عالم از آن چشیده بود و بَهتر و لذیدتر از آن گوشتی در عالم ندیده نبود. آن علیحضرت ابتدا با کراهت میل فرموده بودند، اما ناگهان برقِ شادی و لذت در چشمانشان درخشید گرفت،
بنابراین با اغماض از گناه گروه شکار خرگوش و قاضی شمس می‌گذشت، به شرطی که سهمی داشته باشد.
قاضی عقیده داشت که انسان مسخ شده شاید به شکل گوسفند و آهو در بیاید! چون در آفریقا چند نفر انگشت شمار مسخ شده اند!!! چرا ما در آسیا نباید خرگوش بخوریم؟!!! این مانند آنست که با کمی مدفوع بتواند کُل دریا را نجس کرد!!. تازه اطباء گفته‌اند خرگوش برای امراضی مثل رعشه نافع است، گوشتی با طبع گرم و با کمترین چربی و لذیذست. او میگفت: البته که رعیتِ احمق نباید خرگوش بخورند تا فقط ما بزرگان از آن بهرمند شویم.

قاضی شمس وقتی شکارچی‌ها به شکار می‌رفتند هر بار چند نفری را برای شکار خرگوش به جنگل می‌فرستاد و پول بیشتری به آنها می‌داد.
سلطان برای اینکه مورد مواخذه‌ی و سرزنش ملاهای مزاحم درباری، قرار نگیرد، از قاضی خواسته بود مخفیانه مقداری از خرگوشِ کباب شده را در پستوی خانه‌ی کدخدا پس از وافور، از بقچه در آورد تا نوش جان کند.
کم‌کم‌ شکارچیان دیگر و کدخدا نیز متوجه‌ی شکارِ خرگوشها شدند، ولی وقتی نام قاضی شمس را شنیدند، از ترس سکوت کردند.
آن روز خرگوش قصه، به خانه برگشت.
برخلاف گمان سابقش
'که آدمهای مسلمان، خرگوش نمی‌خورند'،
ناگهان با لانه خراب و رَدِ خون خانواده‌ی خود مواجه شد، که در کنارش رَدِ پای سگهای تازی و چکمه‌ی شکارچیان بود.
خشم و نفرت تمام وجودش را گرفت، هوا گرگ و میش بود. او به اعماق جنگل رفت و تمام شب دردمند و گریان به درگاه خداوند متعال دعا کرد.
روز بعد که کم‌کم آفتاب در آمد و زیبای روئیا گونه‌ی روستا جنگل و دشت بهشت، همچون بهشتِ ابدی، ظاهر شد. به رسم هر روزه قبله‌ی عالم، قاضی و گروهی از شکارچیان به جنگل آمدند. صدای ناله سگهای را شنیدند. هر گروهی رفته بود، دیگر نمی‌آمد. حضرتِ والا، قبله‌ی عالم، با درایتی که داشت بهترین شکارچیان را فرستاد ولی باز کسی بَر نگشت. به ناچار او و قاضی بهمراه یک راهنمای خبره، به سمت اعماق جنگل رفتند و با اجساد دریده شده‌ی شکارچیان و سگها مواجه شدند ترس سرپای قبله‌ی عالم را گرفته بود، و آثار و بوی ادرار و مدفوع از شلوار مبارک دیده و استشمام می‌شد و البته وضع قاضی نیز مانند او بود. چون ممکن بود آبروی آن شاهنشاه بزرگ در نظر مردم نابود شود، در نتیجه در پشت بوته‌های انبوه لباس خود را با راهنما عوض کرد. چون بهتر بود نام راهنما لکه دار شود تا شاه مملکت. سپس دستور سوزاندن جنگل را داد و در حالی که شعله‌های بلند جنگلِ بهشت را نظاره میکرد با هیات همراهش آنجا را ترک نمود. آتش پس از جنگل به روستا سرایت کرد و تمام خانه‌های همسایه‌اش را سوخت. بعدها در آن کوهستان پلنگ سفید رنگِ بسیار بزرگی دیده شد که همچون کابوس هر غروب به روستاییان و دامهایشان حمله‌ می‌کرد. در نتیجه کم‌کم آن روستای بهشتی به کُلی متروکه شد.
پایان.



داستانِ بهشت زمینیِ روستای بهشت

هر گروهی رفته بود، دیگر نمی‌آمد. حضرتِ والای قبله‌ی عالم، با درایتی که داشت بهترین شکارچیان را فرستاد ولی باز کسی بَر نگشت. به ناچار او و قاضی بهمراه یک راهنمای خبره، به سمت اعماق جنگل رفتند و ...بیشتر بخونیم
جنگلخرگوشبهشتقبله عالمشاه
۳۰
۰
کمیل عالم زاده انصاری
کمیل عالم زاده انصاری
*لایک=لایک *فالو=فالو * به دلیل مشغله زیاد، ممکن است گاهی دیرتر به اکانتم سر بزنم اما حتماً جبران خواهم کرد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید