
هر شب قبل از خواب، تصمیم میگیرم فردا روز مفیدی داشته باشم. مثلا ساعت گوشیم رو تنظیم میکنم رو هفت صبح. رو یه کاغذ، به ترتیب کارهایی که باید انجام بدم، درس هایی که باید بخونم، تماس هایی که باید بگیرم رو یادداشت میکنم و میچسبونم به میز.
هر شب سعی میکنم یه قسمت بیشتر سریال نبینم و تصمیم میگیرم زود بخوابم که صبح زود بیدار بشم و اشتها داشته باشم برای خوردن کرده بادام زمینی و نان تست.
اما این تصمیمات فقط تا قبل از خواب قشنگه. صبح ها که با هزار بدبختی ساعت 9 از خواب بیدار میشم، معدهام فقط برای خوردن یه لیوان چای و خرما آماده ست. 9 صبح تا ظهر جزو مفید ترین ساعات روزم هست. مثلا یکی دوتا از دَه تا کاری که شب قبل تو برگه نوشتم رو میتونم انجام بدم. اما باقی روز به هرکاری مشغول میشم جز انجام کارهای مفید.
تو دنیای روانشناسی به این حالِ داغون میگن : تلاش برای بقا.
اما تو دنیای من، تلاش برای بقا مفهمومی نداره.
من زندگیم رو گم کردم. انگار که من یه کودکِ 5 ساله بودم و زندگی، یه مادر مهربون وصبور که سالها شیطنت های من رو تحمل کرد و همیشه تو بازار شلوغ حواسش به من بود، اما من بزرگتر شدم و کنجکاو تر و شیطون تر.
بچه که بودم، وقتی وسیلهای رو گم میکردم، مادربزرگم میگفت : راهِ چارهش گرهی شاهِ پریونه. میگفت بدو یکی از روسری های مامانت رو گره بزن و بگو شاهِ پریون لطفا فلان چیز رو پیدا کن.
حالا من در آستانهی سی سالگی، خودم رو گره زدم به زندگی. خدارو چه دیدی شاید زندگیم رو پیدا کردم.