| کامیشا |·۶ روز پیشدر جنگِ چند ساعته، ۲۹ ساله شدم.تو سوپرمارکت مشغول نگاه کردن به تاریخ انقضاء روی بطری شیرِ کمچرب بودم که صدایی شبیه به صدای انفجار اومد. نگاهی به آقای فروشنده انداختم و…
| کامیشا |·۱۵ روز پیشروزمرهای از وسطِ آشفتگی.امروز شنبه بود. البته هنوز هم شنبهست. ولی چند ساعت دیگه شنبه تموم میشه.
| کامیشا |·۲۱ روز پیشتو مادرت نیستی!وقتی این کتاب رو گذاشتم رو پیشخوان کتابفروشی، مضطرب، شرمسار و عصبانی بودم.
| کامیشا |·۷ ماه پیشدنده عقب با پیکانمن ساعت 6:30 صبحِ یک روز برفی، برای اولین بار با مفهومِ « تورم » آشنا شدم.
| کامیشا |·۱ سال پیشمحتویاتِ مغزم به نقطه رسیده.این عکس داخل معدن گرفته شد. پنچشنبه عصر از طرف دانشگاه حرکت کردیم به سمت گرمسار. هدف، راه رفتن تو معدن نمک بود و چند ساعتی کنار آدمهای دوست…
| کامیشا |·۲ سال پیشعزیز ترین رفیقِ زندگیم ..بیست و هفتم مرداد ماه هزار و چهارصد و سه، ساعت شش و بیست و پنج دقیقه صبح، ترسِ از دست دادنش تموم شد. از سی و یک خرداد ماه، میدونستم که روز…