ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه کرمیان
فاطمه کرمیانتو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
فاطمه کرمیان
فاطمه کرمیان
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

بابا لنگ دراز(قسمت یک)

  • بابا لنگ‌دراز! آهای، وایسا. تو پاهات بلنده و با یه قدم عادی از من کلی دور میشی. آروم تر، آهااای! من یه حرفی باهات دارم.

بابا لنگ‌دراز نگاه نمی‌کند، حرفی هم نمی‌زند اما قدم‌هایش آرام می‌شود.

  • با شمام! (عرق کرده‌ام و اخم دارم) انقدر سرشلوغی که حتی جوابمو هم نمی‌دی؟

  • من؟ من که جواب اس‌ام‌استاتو می‌دم.

  • بله! می‌دی، اما خیلی سرد؛ اینجوری (و صورتم را به شکل‌های عجیب غریبی کج و معوج می‌کنم): «حتماً، عالیه، ممنون، باشه.» این‌ها جوابه؟ اینا رو یه ربات هم می‌تونه بگه.

  • تو ربات‌ها رو دوست داری؟

  • بله، خیلی زیاد!

  • جودی، تو بزرگ شدی، باید دیگه روی پای خودت وایسی. هنوز به من فکر می‌کنی؟

  • بابا لنگ‌دراز، چرا اینجوری شدی؟ نمی‌شه یه شباهتی به قصه داشته باشی؟ تازه یه جوری می‌گی که من واقعا فکر می‌کنم که تو رو انگار اووونجوری دوست دارم، ولی من تو رو واقعاً اینجوری دوست دارم...(صادقانه کف دست‌هایم را نشانش می‌دهم.)

  • جودی، خودتم می‌دونی اینجوری بهتر از قصه‌هاست. قصه که برای باور کردن نیست، برای خوابیدن و رؤیا دیدنه. ما باید بیدار باشیم که ستاره با خورشید آشتی کنه و بالاخره آسمون از رفتن و برگشتن دست برداره.

  • (پا می‌کوبم) نه! من نمی‌خوام، ماه و ستاره و خورشید خودشون حواسشون هست.

    تو هی می‌گی ما آشنای همیم، ولی ما که دو تا غریبه شدیم. زوده که کلاً همو یادمون بره.

بابا لنگ‌دراز کلاهش رو می‌ذاره تو دست من و موهاشو می‌خارونه.

  • هوممم... من رفتارم با تو عادیه و تازه من مشکلی حس نمی‌کنم.

  • عادی؟ تو داری ازم فرار می‌کنی؟ این یه ذره لبخندم به خاطر جولیا می‌زنی. نه؟ (دورش می‌چرخم و هی از لبخند کلنجار می‌رود) من حق دارم بدونم چی شده که رفتارت عوض شده، نه؟ نه؟ نه؟

  • باید رفتارمو به تو توضیح بدم؟ رفتار، رفتاره جودی. اگه توضیح‌دادنی بود، دیگه رفتار نمی‌شد، می‌شد گفتار! (به طعنه خنده می‌زنم تا بفهمانم اصلا بانمک نیست). بعد هم من مگه چه رفتاری دارم؟ بداخلاقی کردم؟ یا تو رو کتک زدم؟ یا حرف زشتی زدم؟ یا؟

جودی ببین، توضیح نمی‌خواد. اگر آدما با جلو رفتن زمان رابطه‌شون تغییر نکنه، آدم نیستند. می‌شن شبیه این مرواریدهای گردنبندت (نگاه می‌کنم، شل و بی نظم در گردنم رها شده‌اند، پدر هم نگاهش با من به سمت آن مرواریدهای معصوم و بی‌خبر می‌رود، به خودم می‌آیم و سرفه میکنم)

  • اهه! خوب تغییر کنه، اما چرا تلخ باشه؟ بابا لنگ‌دراز، رابطمون چرا تغییر نکنه و شیرین نشه؟

می‌دونی از اون روزی که وقتی خداحافظی کردم برم خونه و کل شکلات‌های شیرین دنیا تو دلم آب می‌شد، چقدر گذشته؟ یا روزی که کلی اشک‌های رنگی از چشمم می‌اومد و رو زمین با هم رنگین‌کمون دیدیم؟ و تو گفتی کنار من معجزه‌ها رو زمین اتفاق می‌افتن.

یا روزی که حس کردم بلدم برم فضا و عقربه‌ها رو عوض کنم و همونطکر که فیزیک می‌خوندیم با زمان کلی بازی کردیم و همه چی رو به یاد آوردیم و از یاد بردیم، یادت نمیاد؟

اون روز که یادم دادی چطور با پای کوتاه از رو کوه‌ها بپرم و رو تپه‌ها فرود بیام بی اینکه پاهام درد بگیره.

اون روز که وسط خیابون هوای دریا منو گرفت و یهو دیدم اگر صدام نکنی غرق می‌شم و تو اتفاقی صدام کردی!

یا اون روز فوق‌العاده که یه گردوی بزرگ درهم رو توی سرم بهم نشون دادی.

و یا حتی روزی که فهمیدم "شپختره" یعنی چی؟

یا از اون سفرای عجیبی که بدون بلیط منو می‌بردی و هیچ مسئول قطاری نمی‌فهمید و تو راه منظره‌ها رو با کلمات می‌خوندیم و ریز ریزکی می‌خندیدیم؟

و وقتی می‌رسیدیم جلوی در هتل، با چشم بسته بهم کلی چیزِ خوش‌بو و شنیدنی و خوشمزه و تازه نشون می‌دادی و من می‌فهمیدم هر چیزی ممکنه.

اوه، ببین که می‌تونه تغییر شیرین باشه.

روزایی که حتی مثل قصه‌ها نیست و هیچ نویسنده‌ای جز خدا بلد نیست براشون کلمه بسازه.

ببین، از اون وقتا چقدر می‌گذره؟

همه‌چی یهو بی‌دلیل بی‌مزه شده، حتی اگر نگیم تلخ، دیگه مزه نداره.

  • جودی عزیزم... بذار دیگه صدات نکنم عزیزم، ولی ازم نپرس چرا. کاش یکم بزرگ‌تر می‌شدی تا بگم که چیزهای شیرین دل آدمو می‌زنن، جودی.

جودیباباتغییر
۵
۰
فاطمه کرمیان
فاطمه کرمیان
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید