چشم باز میکنی و خودت رو در یک سراشیبی میبینی. تا جایی که چشم کار میکنه هیچچیز دیده نمیشه و انگار داخل مغاکی اما سفتی زیر پات همچنان بهت میگه که روی سطح زمینی.
سیاهی اطرافت گویی کمی با نور ماه تلطیف شده و به پرکلاغی میزنه، ولی با ادامه مسیرت کمکم به جایی میرسی که سیاهی به کمال حد خودش میرسه، تا جایی که چشم کار میکنه، فقط سیاهه و سیاهه و سیاه!
نگاهتو ندزد پفیوز، مانند خیلی از بزرگان تاریخ، توی کوچکترین هم باید به عمق مغاک خیره بشی..

در شرف تجربه مدمکس در دنیای واقعی، وسط بحران آب و برق، تضعیف بیسابقه حکومت مرکزی، قاطیکردن دستهجمعی ملت و جنون همیشه قابل پیشبینی تودهوار ایرانی بیمار معاصر، اما تو باید انتخاب کنی.
به ایرانیبودن یا در جمع بودنت کاری ندارم، دارم باهات به عنوان یک «شخص» و فرد مجزا صحبت میکنم؛ یکبار برای همیشه باید انتخاب کنی که در قبال «مغاک» چه رویکردی رو در پیش میگیری؟
پوچی انتهای این چاه ویل رو میپذیری یا در خودت احساس مسئولیت پیدا میکنی؟ که وقتی زمان پرش به داخلش رسید، یک جسم وزین به معنا و اصالت دَرِش سقوط کنه یا تکهای آشنا از خلا و نیستی؟
نمیخوام و نباید دیگه تقصیر رو گردن اونیکیها انداخت، سالهاست داریم هم رو میدوشیم و نِی گذاشتیم سر رگهای شریانی اصلی و از خون هم نوش میکنیم. چنان در پوچاندیشی و مرگطلبی اجدادمون غرق شدیم که نومیدی با ما ملبس میشه و خودشو به بقیه نشون میده؛ مرحله آخرشم جاییه که یادمون میره اصلا «خود»ی وجود داشته که ما اون رو بین انبوهی از «جمعگرایی» و «تودهبازی»ها باختیم!
خطر بیخ گوش تو، بیش از اونکه سیاستمدار نادان و حراملقمه کشورت، عواقب آتشبازی نیروی نظامی خارجی تشنه به خون حاکمت، تهکشیدن منابع طبیعی و ورشکستگی آبی اقلیمت و ... باشه؛ اینه که تو احتمالا ناآگاهانه در تقاطع «پوچی» و «معنا»، پا در رَه پوچی گذاشتی و به سخیفترین درجات انسانی سقوط کردی..
مسئله اینجاست که اگر دوباره به مرکز این چهارراه برگردی، باز هم پا در راه پوچی میذاری یا اینبار اون یکی مسیر رو انتخاب میکنی؟ از طرف دیگه فکر میکنی چهقدر حق انتخاب داری؟ خیال کردی پس از سالها خدمت به پوچی و نیستی، میتونی به این راحتی دست ازش بکشی و به خدمت یکچیز عمیقتر در بیای!؟
بذار راهنماییت کنم؛ چه شیطان شیاطین و چه خدای خدایان، هر دو از پیش به «نبود معنای از پیش آماده» اغراق کردن، با پذیرش این اصل، تازه میشی فلکزدهای که در «نقطه صفر» قرار میگیره..!

جنون خون، نالههای بیپایان، خماری پس از شیون و زاری، حس بینظیر غمخواری، در آغوشگرفتن سگ سیاه افسردگی، خمیده و ملول در پستو، ترس از زندگی، احتراز از زندگانی و نفسکشیدن، تبدیلگشتن به مُرداری جنبنده با سری سنگین، گوژپشتی خمآلود و محزون که تمایلی به زندگیکردن ندارد، مرگپرستی که حتی تخم مُردن هم ندارد!!!
باز کن چشماتو، هنوز بالای مغاکیم، هنوز وسط چهارراهیم، بذار بهتر برات ترسیم کنم؛ ما پشت همون دوراهی کلاسیک قرار داریم که باید انتخاب کنیم..
اینکه چه پاسخی به پوچی بیانتهای مغاک بدیم؟ سرنوشت همه ما اینه که بعد از اندکی جفتکپراکنی در دنیای محصور و ناچیز خودمون، به درون این گودال بینهایت سقوط کنیم. دست من و تو نیست که بتونیم ازش فرار کنیم؛ سرنوشت همه ما تجربه سقوط در این گوداله. به من بگو مثل اجدادت میخوای با مرثیهسرایی در وصف پوچی و مرگپرستی به این گودال تاریک پاسخ بدی؟ آیا ندیدی که گذشتگان به چه سرنوشتی دچار شدن؟ تمام عمرشون رو در اختیار اجرای نمایشهایی گذاشتن که براشون حتی «آبروی عرفی» هم باقی نذاشت چه برسه که بخوان رستگار بشن.
بله من از نسل قبلی حرف میزنم که از قضا ممکنه شامل بستگان درجه یک خودمون بشن و باقدرت میگم که این نسل مثل نسل قبلی و نسل قبلترشون، گوه بارشون نبود و طی یک سیکل غلط و مرگبار دائمی، گندزدن به تمام اونچه که حتی خودشون «مقدس» میپنداشتنش و با توهین و دهنکجی به ساحت «زندگی»، دچار بلایای آسمانی شدن و نسلی که ما باشیم باید علاوه بر اون، بلایای زمینی و تماما فیزیکی رو هم به انتظار بشینیم.
چون همونطور که میدونی، تهش اگر همه ما از گناهانِ هم بگذریم؛ طبیعت اما اپسیلونی از خطاکاریهای ما رو بیپاسخ نمیذاره و قبل از اینکه پوستمون رو زنده زنده بکنه، از کنارمون رد نخواهد شد.

هموطن در بد جایی از تاریخ ایستادی. شاید به تجربیات مشابه تاریخی نگاه کنی و با خودت بگی تهش دیگه چه چیزی میخواد بدتر از اینی که هست پیش بیاد یا حتی بدتر از اونهایی که پیشتر پیش اومده؟
اما ما در تکهای از زمان-مکان ایستادیم که به شدت خطرناک، حیاتی و نسلکُشه. نسلکُشی به معنای نسلهای آیندهای که قراره هر کدوم به نحوی به واسطه اعمال و تصمیمات ما، آسیبهای جدی بخورن و تو بابت این فجایع تماما مسئول هستی.
داریم درباره وضعیت روانی و تاریخی ملتی حرف میزنیم که در لبه پرتگاه ایستاده و به عمق بیپایان تاریکی مغاک خیره شده. گاهی با ترس از پرش، گاهی با وسوسه به جهش!
شهوت خودستایی و خودخاصپنداری ما در لایهای قطور از پوچی محصور شده، در عین حالی که معتقدیم «هیچی درست نمیشه»، «همه چیز بگا رفته»، «همه دزدن»، «همه دروغ میگن»، «همه وصلن» و ... اما همچنان معتقدیم که «ایرانی» همون قوم برگزیده خدا بوده که تهش همهچیز براش به خوبی و خوشی تمام خواهد شد.
نه از این خبرها نیست، میتونه نباشه. لطفا فراموش کن که در یک «جغرافیای بینظیر» قرار داری چون تخمیتر از این نمیشد، فراموش کن که «در قلب دنیا» هستی چون اگر قلب دنیای سیاهی که در نظرت داری باشی، تو خودت مرکز شرارتی!
تو هیچی نیستی و کاش میفهمیدی که هیچیبودن خیلی بهتر از ایرانیبودنه، حداقل در این شرایط و برهه تاریخی. دوست من الان نباید به وطنپرستی و ملیگرایی گیر بدی، چون تو با یک توده بدخیم سرطانی رو به رو هستی که هر چهقدرم بخوای اون رو با لایه تزئیناتی-شکلاتی ادبیات و حماسه رنگ و لعاب بزنی، باز هم همون مزخرفی که بوده باقی میمونه.
تو درگیر یک عزلت جمعی و خود ویرانگری هستی. میل به شهادت فقط برای حاکم بالا سرت نیست، بلکه بخشی از وجود خودتم همینه و به شدت «مرگ» و «نیستی» میخواد. همهچیزت رو داری به سمت دنیایی خیالی روانه میکنی، دنیایی که بوی مرگ میدی و «بیپایان» بودنش به این خاطره که تو حتی جرئت نداری یک پایان هرچند تلخ برای خودت رقم بزنی!
با این حال ما همو خوب میشناسیم؛ «از زیستن خستهایم اما از مُردن هم میترسیم!»
شاید بشه با کار منباب ترست از مرگ، بالاخره کمی از نفرتت از زندگی کاست..

اگر «نمیجنگی»، «نمیسازی»، «اصلاح نمیکنی»، «نمیپذیری»، «کوتاه نمیای»، «عقب نمیکشی»، و «نمیفهمی»، این به معنای ایستادگی و مقاومت در برابر هر آنچه که فکر میکنی، نیست؛ این به معنای نزدیکشدن به ایستگاه پایانیته، جایی که باید در جواب تمام «نه»هایی که به دنیا دادی، مرگ رو ازش بپذیری و در جواب تمام «مرگ»هایی که به سمت دنیا روانه کردی، «نه» قاطع «زندگی» به خواستههات رو پذیرا باشی!
منطقی که نجاتمون میده بسیار سادهست؛
آیا جهان معنایی داره؟ خیر
آیا باید در برابر بیمعنایی تسلیم شد؟ خیر
در صورت عدم تسلیم، نقش انسان چیست؟ خلق معنا
نتیجه نهایی چی باید باشه؟ پذیرش مسئولیت
قهرمانی در کار نیست، هیچ معجزهای نخواهد شد، هیچ لسانالغیبی از راه نمیرسه، هیچ کس چراغی برات روشن نمیکنه، هیچ نجاتدهندهای وجود نداره و در نهایت هیچ معنای از پیش آمادهای وجود نداره که به ریسمانش چنگ بندازی تا در لحظه سقوط در مغاک، فشار کمتری رو تحمل کنی.
یک بار دیگه با دقت به دستهای خودت نگاه کن، بدنت و فیزیک بدیهی خودت رو ورانداز کن و دستی به سر و روی خودت بکش. اینجا بودنت رو حس کن و دست از مُردگی و «روح صرف» بودن بکش.
بدنمندی به تنهایی راهحل نیست، اما اگر بپذیری که در این دنیا علاوه بر ایدهها و آمال و آرزوها، مسئولیت «حضور» بالاخص «حضور فیزیکی» خودت رو هم باید بر عهده بگیری و «زندگی» کنی، به معنای واقعی کلمه، «زندگی» کنی؛ در اون زمان شاید بتونی به این تراژدی تکراری پایان بدی.
مسئولیت «بودگی» خودت رو بپذیر و سرنوشتت رو رقم بزن؛ قبل از اونکه تبدیل به «قربانی» بعدی برای دستگاه عریض و طویل «پوچگراهای مرگپرست» بشی. اهریمن اشتهای بیپایانی برای تغذیه از زندگانی ما داره، پس یکم از خدا بترس و محض رضاش، انتخاب کن.