
بی صدا اشک می ریخت...
مرا یاد باران هایی می انداخت ، که شب ها بی صدا می باریدند...
و صبح از نم زمین ، متوجهشان می شدیم!
از سرخی چشم ها...
بــ قلم ــه: کتایون آتاکیشی زاده
•••
تو آخرین آرزوی منی...
همان ها که عمرمان به برآورده شدنشان قد نمیدهد... •͡•
بــ قلم ــه: کتایون آتاکیشی زاده
•••
او به سبب خاطراتش
درون من جاودانه شد اما
من درون خودم جان سپردم...!
بــ قلم ــه: کتایون آتاکیشی زاده
•••

من از زندگی
برآورده شدن روحیات ، اخلاق و مهربانی های انسان درون آینه را میخواهم
در کالبد انسان دیگری که دوستش دارم •͡•
بــ قلم ــه: کتایون آتاکیشی زاده
•••
اگر بحث آمدن بود ، همه می آیند...
تفاوت در ماندن هاست!
چه در کنار کسی ، چه در خیال کسی •͡•
بــ قلم ــه: کتایون آتاکیشی زاده