ویرگول
ورودثبت نام
کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh
کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadehنوشته‌ها باریکه‌‌ی کوچکی از مخلوقات من‌اند!
کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh
کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh
خواندن ۱ دقیقه·۴ سال پیش

گاهی به سرم میزند...

گاهی به سرم میزند بروم همه چیز را به او بگویم...
بگویم میدانی قتل چیست؟!
جدا کردن جان کسی...
آنکه دست در دستش قدم میزنی... جان من است!
همان که شب ها کنارش زیر ستاره ها آرزو می‌کنی ،
برای من ستاره سهیل شده است...
او که به تو میگوید دوستت دارد ، به اندازه گردش زمین دور خورشید از ابتدای بشریت، این جمله را از من شنیده است... و... یک بار برایم زمزمه اش نکرده است...
میخواهم بدانی همانکه غرق اقیانوس نگاهش میشوی ، جزر و مد دریای زندگی ام را تعیین کرده است...
همان نگاه ، قایق مرا به عمیق ترین جای خاطرات کشاند!
من نمیخواهم او را بازگردانی نه...
فقط میخواهم بدانی
میخواهم بدانی جان کسی را گرفتی پس حالا که تو را انتخاب کرده است ، باید از من فراتر دوستش داشته باشی...
فراتر از جانت!
همین

نویسنده: کتایون آتاکیشی‌زاده



۲۵
۴
کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh
کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh
نوشته‌ها باریکه‌‌ی کوچکی از مخلوقات من‌اند!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید