
سختترین بازخوردی که از یک نفر گرفتم، مربوط به نزدیک به بیست سال پیش است. زمانی که ارائهای در درس دینامیکهای سیستم ۲ در حضور دکتر مشایخی (بنیانگذار و استاد دانشکده مدیریت شریف) داشتم. نیمساعت پایانی درس بود که نوبت به ارائه من رسید. در اسلایدها چند صفحهای را به مقدمات مرتبط پرداخته بودم و بعد موضوع اصلی پروژه و یافتههایم تا آن زمان را بیان میکردم. فکر میکنم اسلاید سوم از مقدمات بودم که دکتر مشایخی صحبت من را قطع کرد. به همکلاسیهایم رو کرد و گفت: «توی ارائههاتون موضوع اصلی پروژه رو بررسی کنید. نیازی نیست هر چیزی که بلد هستین رو بگنجونید!» بعد بدون اینکه به من نگاه کند وسایلش را جمعکرد و از کلاس رفت. اینقدر جا خوردهبودم که چند دقیقهای طول کشید تا خودم را جمعوجور کنم. به خودم که آمدم همه بچهها هم از کلاس رفته بودند.
از این اتفاق مدتها گذشته ولی دیدن فیلم «زن و بچه» (اگرچه مطلقا وقتتلفکردن بود) این فایده را داشت که راجع به آن بنویسم. راجع به چیزی که آن روز یاد گرفتم. اینکه در مورد موضوع اصلی صحبت کنیم. موضوع اصلی باید به تنهایی ارزش صحبتکردن و نوشتن و ارائه داشته باشد. اگر موضوع اصلی به واسطه فرعیات قرار است ارزش ارائه پیدا کند، بهتر است اصلا به آن پرداخته نشود. حواشی و فرعیات قرار است به فهم موضوع اصلی کمک کنند نه اینکه اهمیت آن را بالا ببرند.
فیلم زن و بچه خطایی را مرتکب شده بود که من هم انجام داده بودم. ترس از به اندازه کافی جذابنبودن و مهمنبودن موضوع اصلی؛ و پرداختن به حواشی. ملغمهای از چند داستان بیربط که به زور توسط ذهن آشفته فیلمنامهنویس به هم چسبیده بودند. داستانهایی که فرصت عمیقشدن را نداشتند و نه تنها تماشاگر با آنها ارتباط نمیگرفت که حتی باورپذیر هم نبودند.
مشابه این خطا در همه عرصهها دیده میشود. استارتاپهایی که به جای ارائه یک ارزش، از ترس جذابنبودن و فیدبک منفیگرفتن از مشتری، بار سنگین ارائه چندین ارزش همزمان را به دوش میکشند. یا تئاترهایی (مثل تئاتر «بر زمین میزندش» که اخیرا دیدم) که ملغمهای از هزاران نماد و دیالوگهای فلسفی در همه زمینهها هستند. یا کتابهایی که میخواهند نه یک موضوع که یک حوزه را مرور و جمعبندی کنند و آخر سر حتی یک موضوع جمعبندیشده در آنها پیدا نمیشود.
نقطه مقابل البته پر است از نمونههای مثالزدنی که وجود مخاطب را از یک گفته، یک یافته، یک احساس پر میکنند و تا مدتها به خود مشغول نگه میدارند. یک حرف را خوب میزنند به جای اینکه چندین حرف را بد بزنند. که گفتهاند یک مست از هزار نیممست بهتر است.
موسیقی دوره باروک، نمونه این اتفاق در عرصه موسیقی است. اسطورههای تکرارنشدنی این دوره، باخ، هندل، ویوالدی، آلبینونی و دهها موسیقیدان دیگر که با عبور از خودنماییهای هنر در دورههای پیش از خود، بر سادگی متمرکز شدند؛ سادگی به معنای رساندن یک معنا و یک احساس و تلاش برای رسیدن به یک هدف (اثرگذاری بر مخاطب). در این دوره هدف رساندن موضوعات مختلف فلسفی یا ارائه نمادهای مختلف در موسیقی و هنر نبود. هدف به سادگی انتقال یک احساس بود. سادگی که این دوره را پایهگذار موسیقی کلاسیک کرد. و البته بعد از آن در دورههایی مثل دوره رومانتیک به شکل دیگری (بیان احساس یا تجربه هنرمند به مخاطب) تکرار شد. سادگی پرداختن به یک موضوع که اثرگذاری و ماندگاری در پی آن میآید.
در حوزههای دیگر هم میتوان مثال زد. فیلمها، نقاشیها، کتابها، مقالات و اثراتی که یک موضوع مهم را عمیق شناختهاند. از بیان یک موضوع ارزشمند در یک اثر نترسیدهاند و تلاش کردهاند فقط همان را از زوایای مختلف و در موقعیتهای مختلف به مخاطب نشان بدهند و در نهایت اثری ماندگار و یکتا خلق کنند.
البته منظور من این نیست که به فرعیات نباید پرداخت. فرعیات باید در خدمت رساندن موضوع اصلی باشند. ذهن مخاطب نباید با فرعیات پر شود. فرعیات نباید توجه مخاطب را با خود ببرند. آنها باید فضا را برای شفافشدن موضوع اصلی آرایش کنند.