
ـــ صبح بخیر، مامان.
ـــ رادا؟ سلام عزیزم، کی اومده؟
کولهپشتی نارنجی و مشکیای را که همراه کتام خریده بودم، از توی آشپزخانه برداشتم. کامپیوتر هوشمند داخل بندهایش شانههایم را اسکن کردند و طبق آن اندازه، زاویه و حالتشان را تطبیق دادند. با اثر انگشتم در کولهپشتیام را باز کردم و قمقمهی آبم را از توی آن برداشتم. موبایلم را به جایگاه موبایلی که روی کمربند پهن و چرمی سیاهم با قلاب آهنی بود وصل کردم. ساعتم را تنظیم کردم و عینک هوشمندم را به روی روسریام هل دادم. قمقمهام وقتی اثر انگشتم را رویش زدم، کوچک شد و آن را روی جایگاه دیگر کمربندم جا دادم.
ـــ کس خاصی نیست، مامان. سَلیناست.
سلینا اخم کرد: «من خاص نیستم؟»
با خونسردی گفتم: «منظورم این نبود؛ اما به هر حال، تو آدم خاصی نیستی.»
سلینا با خشم نفسش را بیرون داد. «تو اصلاً منو درک نمیکنی.»
در حین اینکه داشتم صبحانهام را برمیداشتم، جواب دادم: «خودت میدونی که اینطور نیست. اما در کل، گاهی آدم ملاحظهکاری نیستم.»
سلینا رک گفت: «فقط در مورد من. من هم آدم رکیام، اما نه ناراحتکننده.»
گفتم: «چرت نگو. اولاً که نه فقط در مورد تو، بعدش هم، همین دو روز پیش اونقدر منو ناراحت کردی که با عینک هوشمندت کوبیدم تو سرت. در واقع باید بگم که فقط چون چیز بهتری دم دست نبود با اون زدمت ...»
سلینا با عصبانیت گفت: «میدونم لعنتی! مگه میشه یادم بره وقتی یه عالمه برا تعمیرش پول دادم؟!»
دستبه سینه ایستادم و گفتم: «چه خوب. عوضش درس خوبی برات میشه که دیگه اینقدر منو ناراحت نکنی.»
سلینا منفجر شد: «چه خوب؟!»
دیگر زیادهروی کرده بودم و چیزی نمانده بود تا آن روی سلینا را بالا بیاورم. هیچ دلم نمیخواست این کار را بکنم، چون دفعهی قبلی که این اتفاق افتاده بود، تا یک ماه بعد یک کلمه هم باهام حرف نمیزد.
ـــ شوخی کردم بابا. دیگه هیچی نمیگم.
سلینا با لحن تهدیدآمیزی گفت: «خوبه.»
شانههایم را بالا انداختم. دستگاه غذاساز را فعال کردم و در قسمت تایپش نوشتم: نان و مربای آلو.
آب و غذای واقعی دیگر فقط در رؤیاهایمان وجود داشت. چون مردم زمین خیلی زیاد شده بودند و گذشتگان بیشتر منابع غذا و نوشیدنی را از بین برده بودند، دستگاههایی اختراع کرده بودند و در اختیار عموم مردم میگذاشتند که غذا را شبیهسازی کند. میتوانستی انتخاب کنی چه چیزی میخواهی بخوری تا دستگاه آن را برایت بسازد. غذای شبیهسازی شده شکمت را پر میکرد و جامد بود، هرچند غذای واقعی نبود، اما قیافه و مزهاش دقیقاً مثل همانها بود. تنها فرق آنها بویشان بود، غذاهای ما بویی میدادند که ناخوشایند نبود، اما عجیب بود.
فقط ثروتمندان آب و غذای واقعی در اختیار داشتند. هر آدمی در زمین که از ثروتمندان و نجیبزادگان نبود، مثل ما آب شبیهسازی شده هم داشت. هر کس یک قمقمه داشت که با اثر انگشتت کوچک و بزرگ میشد و هر وقت فشارش میدادی، آب شبیهسازی شده در آن جاری میشد. مانند غذا، آنها هیچ فرقی با آب واقعی نداشتند، ولی همان بوی عجیب را میدادند. قمقمههای جدید میتوانستند برخلاف قبلیها در همان یک قمقمه هر نوشیدنیای که تو در جایگاه تایپش بنویسی درست کنند.
بعضیها حسرت آب و غذای واقعی را میخوردند، اما من چون همیشه با این چیزها بزرگ شده بودم و دوران گذشته را ندیده بودم، این چیزها اهمیتی برایم نداشت. مگر آنها چه فرقی با آب و غذای ما داشتند؟ شنیده بودم قبلا مردم همه خوردنی واقعی داشتند و میخوردند که برای من خیلی عجیب بود.
نوری آبی رنگ از بالای بخش غذادهی غذاساز بیرون آمد و کمکم سفارشم را ساخت: یک نان همبرگر پفدار و بزرگ در حالی که مربا از آن میچکید و رویش برشته به نظر میرسید.
آن را در ظرفی گذاشتم و در سومین جایگاه کمربندم گذاشتم. سلینا ابرو بالا انداخت و اظهارنظر کرد: «غذای خوبیه.»
گفتم: «میشه اینقدر در مورد همهچیز نظر ندی؟ حرصم رو درمیآری. خیلی حرف میزنی.»
سلینا گفت: «فکر میکردم این از خصوصیات خوبمه.»
ـــ نه همیشه. میشه لطفاً حتی در مورد دکوراسیون اتاقم هم نظر ندی؟
سلینا با اعتراض گفت: «ولی من که چیز خوبی در موردش گفتم!»
لبخندی بر لبانم نشست. «میدونم.»
درست همان موقع، برادر ۱۸ سالهام اَوِستا، از راه رسید. کولهپشتی زشتش را روی پای من انداخت و پوزخند زد: «سلام راد. چطوری؟»
از کوره دررفتم و کولهپشتی چندشآور اوستا را از روی پایم با لگد پرت کردم پایین. «فکر کردم بهت گفتم دیگه بهم نگی راد. رادا به این خوبی، چه اشکالی داره؟»
اوستا مدل موهایش را مد روز زده بود: یک طرف معمولی و یک طرف پرپشت. «طرف»های مویش را هم میشد از روی فرقش که کج باز شده بود تشخیص داد. موهایش مثل من حالتدار و قهوهای بود، مثل من سبزه بود و چشمان مشکیاش کپ من بود. خندید و گفت: «هیچ اشکالی نداره، اتفاقاً من هم اسمت رو خیلی دوست دارم، فقط اینکه راد بیشتر بهت میاد و در ضمن نکتهی مهمتر اینکه حرصت رو هم درمیآره.»
اوستا برعکس من همه رنگ لباسی میپوشید؛ هرچند بیشتر مثل من تم تیره را دوست داشت و با آبی یا سرمهای عشق میکرد. آن روز یک پیراهن آستین بلند آبی ساده پوشیده بود با دکمههای باز و زیرش یک بلوز سادهی سرمهای. مدل لباس پوشیدش مثل من بود، هرچند اصلاً دلم نمیخواست به این اعتراف کنم. شلوار جین آبی کمرنگ به پا داشت و کفشهای تا روی قوزک که مانند بنده همراه با امکانات معمول کفشهای امروزی بود ولی کف سفید و موجداری داشت. ساعت هوشمندش آخرین مدل بود و موبایلش خیلی خفن. به جای عینک هوشمند که فقط دخترها میزدند، مثل باقی پسرها هدفون هوشمند داشت که دور گردنش گذاشته بود.
جیغ کشیدم. «خیلی ـــــــــــــــــــــــــــــ هستی!!»
اوستا فقط با بیخیالی خندید و رفت تا توی اتاقم را نگاه کند و چیزی از وسایلم را گروگان بگیرد. خودش اتاقی داشت که وسایلش همه رنگ بودند و دیوارهایش پر از عکس و پوستر و نوشته بودند و همیشه نامرتب بود؛ در نتیجه خیلی شلوغ جلوه میکرد.
از آن طرف خانه گفت: «اتاقت خیلی بیریخت شده! چیکارش کردی؟»
آماده شدم تا بروم و یک سیلی جانانه بزنم بهش و حالش را بگیرم، اما سلینا مرا عقب کشید. گفت: «رادا، چیکار میکنی؟ بابا اگه حالش رو بگیری لهولوردهت میکنه!»
دستم را مالیدم و گفتم: «میدونم. فقط اوستا میتونه اینطوری عصبانیم کنه. اوه، و پناه و کَسرا.» پناه و کسرا دیگر خواهر و برادرانم بودند.
سلینا گفت: «میدونم خیلی سخته جلو خودت رو بگیری، ولی من تجربهش رو داشتهم. اصلاً خوب نبود.»
سرم را کمی تکان دادم. سلینا خودش هم همانند من یک خواهر و دو برادر داشت و حالم را درک میکرد. گفتم: «فقط بیا از اینجا بزنیم بیرون. دلم داره قاروقور میکنه.»
سلینا سریع موافقت کرد. میخواست قبل از آمدن کسرا از اینجا برود؛ خودم هم همینطور. فقط اینطور بگویم که نه در خانهی ما و نه در خانهی سلینا دخترها معمولاً با پسرها میانهی خوبی نداشتند. حتی اگر خواهر یا برادر خودشان نباشد.
ادامه دارد...