ویرگول
ورودثبت نام
کوثر دری نوگورانی
کوثر دری نوگورانیمن کوثرم؛ گاهی یه نویسنده، گاهی یه کتابخون قهار، گاهی یه دوست و گاهی یه کلاس هفتمی.
کوثر دری نوگورانی
کوثر دری نوگورانی
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

داستان آینده‌ی تاریک؛ پارت (۳)

رادا
رادا

از توی آشپزخانه داد زدم: «مامان! ما داریم می‌ریم بیرون! باشه؟»

مامانم که داشت دم در اتاق پناه نچ نچ می‌کرد، با حواس‌پرتی گفت: «باشه عزیزم. مراقب باش گم نشی.» بعد زیر لب با خودش گفت: «خجالت‌آوره. این دختر ۱۷ سالشه و باز اتاقش این ریختی‌ئه. حتی رادا هم که یک سال ازش کوچیکتره اتاقش رو مرتب نگه می‌داره.»

خنده‌ام گرفت. اگر برداشت مامان از اتاق من مرتب بود، دیگر نامرتب چه بود. سَلینا با کنجکاوی گفت: «فکر کردم گفتی اتاقت رو مرتب نکردی.»

با پوزخند جواب دادم: «آره، مرتب نکردم. هنوزم از مرتب‌کاری متنفرم و تا وقتی مجبور نشم هیچ‌چیز رو جمع نمی‌کنم.»

سلینا مثل وقت‌هایی که می‌خواست مرا امرونهی کند، گفت: «ببین، منم از مرتب‌کاری خوشم نمی‌آد، اما بیشتر مهمه خونه مرتب باشه تا اینکه ما ببینیم این کار رو دوست داریم یا ...»

حرفش را قطع کردم و به سمت هولوگرام مادی‌گونه‌ی در خانه رفتم. با گفتن کلمه‌ی رمز عبور، هولوگرام مات پایین رفت و از خانه‌مان خارج شدم. «این‌قدر برای من حرف مفت نزن. اتاق خودت افتضاحه، اون وقت به من گیر می‌دی؟! دیگه چی؟!»

سلینا تصمیم گرفت دیگر حرفی در این مورد بهم نزند و به راحتی تسلیم شد. فکر نکنم کار عاقلانه‌ای هم بود در این مورد بهم امرونهی می‌کرد، چون اتاق خودش از توی خانه‌های زلزله‌زده هم بدتر بود و حرف‌هایش خیلی مسخره به نظر می‌رسید. سلینا نفس عمیقی کشید و دنبالم از خانه بیرون آمد.

والدین من و سلینا زیاد به ما سخت نمی‌گرفتند و معمولاً می‌توانستیم هر زمانی که دلمان خواست با همدیگر برویم بیرون خانه داخل شهر بگردیم. از وقتی شانزده سالمان شده بود، اجازه می‌دادند حتی از شهر هم خارج بشویم. ما بیشتر روز را با هم بیرون از خانه می‌گذراندیم و در شهر گردش می‌کردیم.

آن‌قدر جلو رفتم تا به آسانسوری برسم که وسط بخش واحدهای خانه بود. ده واحد چسبیده به هم در آن طبقه وجود داشت. شیشه دورتادور جایگاه آسانسور را گرفته بود و یک لوله‌ی مستطیلی دراز ساخته بود. داخل آن یک تکه زمین بود که روی آن می‌ایستادی. رو به بلندگوی پیشرفته‌ی آسانسور می‌گفتی که می‌خواهی به چه طبقه‌ای بروی. آن وقت تکه زمین داخل لوله حرکت می‌کرد و تو را بالا یا پایین یا چپ یا راست می‌برد.

من و سلینا سوار آسانسور شدیم تا برویم به طبقه‌ی همکف. هر خانه یک طبقه‌ی خیلی بزرگ برای پارکینگ هم داشت که ماشین‌هایمان را در آنجا می‌گذاشتیم.

خیلی طول کشید تا بتوانیم از آسانسور پیاده بشویم، چون خانه‌ی ما هم مثل تمام خانه‌های دیگر آسمان‌خراش بود و ما در یکی از بالاترین طبقات زندگی می‌کردیم. آسمان‌خراشی که سلینا در آن زندگی می‌کرد، چند خیابان آن‌طرف‌تر از آسمان‌خراش ما بود. دیگر برج به ندرت ساخته می‌شد و خانه‌های کوچکتر از برج وجود نداشتند.

آسمان‌خراش‌ها نوکِ تیزی داشتند و اغلب تیره‌رنگ بودند. هر واحد مسکونی توی یک آسمان‌خراش سه طبقه بود که با پله‌ به همدیگر راه داشتند. آسمان‌خراش‌ها خیلی بزرگ و خیلی بلند بودند. بعضی از آن‌ها امکانات متفاوتی از عموم آسمان‌خراش‌ها داشتند؛ مانند آسمان‌خراش ما که یک طبقه‌ی هر واحد تمام شیشه بود و من آن طبقه را بیشتر از دو طبقه‌ی دیگر خانه‌مان دوست داشتم؛ یا آسمان‌خراش سلینا که طبقه‌ی تمام شیشه نداشت، اما در عوض یک بالکن داشت که ما خیلی آن را دوست داشتیم، به اندازه‌ی طبقه‌ی شیشه‌ای.

بالأخره آسانسور به پایین رسید و ما قدم به بیرون آسمان‌خراش گذاشتیم.

در هوای آزاد اولین نفسم را با لذت کشیدم و لبخند زدم. همیشه از هوای آزاد خوشم می‌آمد؛ هرچند در داخل شهر خانه‌ها معمولاً زیاد از هم فاصله نداشتند، اما باز هوای آزاد ردوبدل می‌شد.

سلینا صاف ایستاد؛ قدش ۱۶۰ سانت بود، درست یک سانت کوتاه‌تر از من. خندید و گفت: «من عاشق بیرونم. همین‌طور عاشق گشت‌وگذار توی شهر یا بیرون از شهر. خیلی کیف می‌ده.»

با تمام وجود تأیید کردم. «آره، فوق‌العاده‌ست.»

ادامه دارد...

دوستیداستان
۱
۰
کوثر دری نوگورانی
کوثر دری نوگورانی
من کوثرم؛ گاهی یه نویسنده، گاهی یه کتابخون قهار، گاهی یه دوست و گاهی یه کلاس هفتمی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید