
داستان چهارم –در دل رؤیا، با یوسف
نویسنده: همایون گرماب سری
راوی : جبرئیل (ع)
منم… جبرئیل.
فرشتهای از جنس نور.
و اینک، میخواهم برایت داستانی بگویم…
نه از آسمان، که از زمینیترین رؤیا.
رؤیایی که برگزیدهای از فرزندان یعقوب دید.
و من، همراه او بودم… از لحظهای که خوابش را گفت،
تا روزی که بر تخت عزت تکیه زد.
🌙 آغاز رؤیا
شبی بود آرام در کنعان.
باد در گوش تاکها ترانهی خدا را زمزمه میکرد و آسمان، روشن از ستارگانی بود که چشمک میزدند…
یوسف، آن کودک نورانی، آمد به سوی پدرش، با نگاهی پر از شگفتی و لبانی لرزان:
«یا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»
(پدرجان! من یازده ستاره و خورشید و ماه را در خواب دیدم که بر من سجده میکنند) (سوره یوسف، آیه ۴)
و پدر، یعقوب پیامبر، اشک در چشم آورد.
میدانست که این خواب، از آن رؤیاهایی نیست که کودکان ببینند…
بلکه وعدهای است از جانب پروردگار نور و راستی.
🌑 چاه غربت
اینجا بود که مرا فرستادند.
آنگاه که برادران، آتش حسد را در دل افکندند،
و او را با نیرنگ، به چاه افکندند.
افتاد.
تن نحیفش میان تاریکی، میان دیوارهای نمور و بیرحم.
و آنگاه، صدایم را شنید…
یوسف…
تو تنها نیستی.
«وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ»
(و ما به او وحی کردیم که: تو ایشان را از این کارشان آگاه خواهی کرد، در حالی که نمیدانند) (سوره یوسف، آیه ۱۵)
گفتمش: فرو مرو در اندوه، که نوری در تاریکی نهفته است.
در این چاه، خدا با توست.
👑 از بند تا بلندای عزت
سالها گذشت.
او را فروختند به کاروانی،
و رسید به مصر، به خانهی عزیز.
و من، در کنارش ماندم.
در خلوت شبهای گریهاش، در رازهای ساکت دلش،
در تهمتِ آن زن…
در زندان…
در سکوت.
اما او هرگز از پروردگارش جدا نشد.
«رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ»
(پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه مرا به آن میخوانند) (سوره یوسف، آیه ۳۳)
ای کاش میدیدی…
چه عشقی در این ندا بود.
چه بندبازی عارفانهای میان اسارت و آزادی.
🌾 سالهای قحطی، سالهای راز
تا روزی که بر تخت نشست.
و برادران، در برابرش زانو زدند…
و خوابش، تعبیر شد.
و یعقوب، که سالها از فراغش کور شده بود،
با بوی پیراهنش، بیناییاش باز یافت.
«إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ»
(من بوی یوسف را میشنوم) (سوره یوسف، آیه ۹۴)
🌟 واپسین دیدار، نگاه آخر
و آنگاه، در شبهایی که نقرهی مویش با نور دلش آمیخته بود،
نگاه کرد به آسمان.
و با عشقی لطیف، گفت:
«تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ»
(مرا مسلمان بمیران، و به نیکوکاران ملحق کن) (سوره یوسف، آیه ۱۰۱)
و من، بال گشودم…
بر بستر عشق، روحش را به سوی نور بردم.