بازی های کودکانه
وقتی از خانه بیرون میزدم، اولین چیزی که همیشه نگاهم را میگرفت، بچههایی بودند که بازی میکردند و سروصورت و لباسشان پر از خاک بود. گلههای گوسفند هم به مزرعه میرفتند تا چرا کنند و همه اینها، صحنهای زنده و پر از شور و هیجان ایجاد میکردند. من با صدای خندهها و شادی بچهها از خانه بیرون میآمدم. بازیهای کودکانه زیبا و جذاب بودند و بخشی از کارهای همیشگی ما بودند.
میپریدم وسط بازی و شروع میکردم به یارگیری جدید. با دویدن و جنبوجوش، کنار یکی میایستادم و تصمیم میگرفتم چه نقشی در بازی داشته باشم. هر بار که کسی مرا پذیرفت، وارد بازی میشدم و با تمام وجود میدویدم و پریدنها و تلاشهایم را برای تثبیت جایگاهم ادامه میدادم. زمین خاکی زیر پایمان با هر قدم گرد و غبار ریز به هوا میفرستاد و وقتی باد میوزید، صدای خندهها و فریادهای شادی در میان زمینهای سبز و کشتزارها میپیچید.
گاهی بازی به رقابت تنگاتنگی تبدیل میشد. بچهها با اشتیاق و گاهی با سرسختی، تلاش میکردند بهترین نقش را پیدا کنند و هر کس میخواست برنده باشد. دعواهای کوچک هم رخ میداد؛ یک اشتباه یا دست کشیدن نابجا موجی از اعتراض و صداهای بلند ایجاد میکرد، اما همهچیز زود فراموش میشد و دوباره میخندیدیم و دوستیها محکمتر میشد. این لحظات، درک ما را از صبر، همدلی، شجاعت و فروتنی شکل میداد و حتی دعواها، مهارت حل اختلاف را به ما میآموخت.
با گذشت زمان و خستگی از دویدن و یارگیری، بازی آرامتر میشد. صدای مادران و پدران که از خانهها به گوش میرسید، ما را به خانه فرا میخواند: «بیا داخل، ناهار آماده است!» با دستهای خاکی وصورتهایی سرخ از دویدن، یکییکی به خانهها برمیگشتیم و خاطرات شیرین بازی، هنوز در ذهنمان زنده بود.
هر بازی، فراتر از تفریح بود. در دویدنها و یارگیریها، یاد میگرفتیم صبر کنیم، نوبت بدهیم و در گروه همکاری کنیم. شکست و پیروزی، هر دو درسهایی بودند که دوستی و مهارتهای زندگی را به ما میآموختند. بازیها همچنین فرصتی برای خلاقیت بودند؛ با توپ، سنگ یا هر وسیله سادهای قوانین و داستانهای جدید میساختیم و حس استقلال و اعتمادبهنفس در ما رشد میکرد.
کودکی در آن روستای کوچک، مانند جواهری در دل خاک و زمین بود. زمینهای زراعی، درختان تنومند، نهرها و بوی خاک تازه، صحنهای زنده و پر از حیات بود که ما را با طبیعت و یکدیگر پیوند میداد. هر روز که از خانه بیرون میزدیم، با شادی و شور در دل، دنیای خودمان را میساختیم؛ دنیایی که فراتر از محدودیتها بود، دنیایی که در آن دوستی، همدلی و جسارت، ارزشمندترین داراییها بودند. و هر بار که به خانه برمیگشتیم، با خاک و خستگی و خاطراتی شیرین، میدانستیم که کودکیمان نه فقط گذرگاهی برای بزرگ شدن، بلکه جایی بود که پایههای زندگی و شخصیت ما شکل گرفت.