خلیل احمدی·۱۲ روز پیش"سنگها میمانند" یا "آب میگذرد"صبحی زود، بر لب جوی نشستم.آب زلال موجزنان میگذشت. علفها از دلش روییده بودند با گلهای سفید و صورتی و قرمز و زرد. همه با موج در رقص بودند…
خلیل احمدی·۱۸ روز پیشآسمانی که کبوترها از آن گذشتندنزدیکیهای غروب بود که به فراز کوه رفتم. تنها.دلم میخواست از همهچیز فاصله بگیرم؛ از هیاهوی روستا، از نگاهها، از پرسشهایی که پاسخی نداشت…
خلیل احمدی·۱ ماه پیشبازی های کودکانهبازی های کودکانهوقتی از خانه بیرون میزدم، اولین چیزی که همیشه نگاهم را میگرفت، بچههایی بودند که بازی میکردند و سروصورت و لباسشان پر از…
خلیل احمدی·۱ ماه پیشمیان نقش جهان میان زندگیپیشگفتارهر بار که به میدان نقش جهان میروم، حس میکنم در قلب تاریخ و زندگی ایستادهام. این میدان فقط یک مکان نیست؛ آینهای است که شادی و غ…
خلیل احمدی·۱ ماه پیششب تصمیمخاطره مربوط است به تصمیمی که یک شب از دل روستایی دور افتاده گرفتم و آنرا محقق کردم
خلیل احمدی·۱ ماه پیش«شبی که در صحرا تصمیم گرفتم شریف قبول بشوم»یک خاطره واقعی از محقق شدن تصمیمی از دل شبی تاریک و پر از ترس،استرس و دلهره و در نهایت تصمیم سر نوشت ساز و تغییر مسیر زندگی