ویرگول
ورودثبت نام
خلیل احمدی
خلیل احمدی
خلیل احمدی
خلیل احمدی
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

"سنگ‌ها می‌مانند" یا "آب می‌گذرد"

صبحی زود، بر لب جوی نشستم.

آب زلال موج‌زنان می‌گذشت. علف‌ها از دلش روییده بودند با گل‌های سفید و صورتی و قرمز و زرد. همه با موج در رقص بودند، تسلیم جریان. پروانه‌ها آزادانه از این گل به آن گل می‌رفتند - می‌نشستند، می‌بوییدند، لمس می‌کردند.

نگاهم به ته جوی افتاد.

سنگ‌های ریز و درشت در ژرفا خودنمایی می‌کردند. نور صبحگاهی جلای ویژه‌ای به آن‌ها داده بود - صاف، صیقلی، درخشان. اما بی‌حرکت. فقط نظاره‌گر.

سطح آب، گاهی زلال، گاهی کدر. گاهی طوفانی، گاهی آرام. بوته‌ها با آب می‌رقصیدند - تند، آهسته. آب می‌گذشت، همه را به حرکت می‌آورد.

ته جوی، ثابت می‌ماند.

گاهی ذره حرکتی، چرخشی. گاهی خس و خاشاک می‌آمد و سنگ‌ها را می‌پوشاند، نور را می‌دزدید. برای لحظه‌ای، ناپدید می‌شدند.

اما می‌ماندند.

آب می‌آمد. می‌رقصید. می‌رفت.

سنگ‌ها می‌ماندند.

نشستم و نگاه کردم. به رقص آب، به لرزش گل‌ها، به پرواز پروانه‌ها. و به سنگ‌هایی که زیر همه این طوفان، ساکت بودند.

چه بسیار که فریب سطح را خورده‌ایم. طوفان را دائمی پنداشته‌ایم، زلالی را جاودانه. با هر موج، خود را گم کرده‌ایم.

گاهی می‌خندیم، گاهی می‌گرییم. گاهی نور می‌گیریم، گاهی تاریک می‌شویم. می‌ترسیم که این حال، همیشه بماند.

اما عوارض‌اند، نه ذات.

آب می‌گذرد.

سنگ می‌ماند.

خورشید بالاتر آمد. آب همچنان می‌گذشت. سنگ‌ها همچنان آنجا بودند - صیقلی، آرام، نظاره‌گر عبور زمان.

از جا برخواستم.

اما تصویر سنگ‌ها با من ماند

اما تصویر سنگ‌ها با من ماند.

حکمت زندگیدرون نگری
۰
۰
خلیل احمدی
خلیل احمدی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید