میخواستم فریاد بزنم؛ اما...
راهی نبود تا بتوان از سکوت اجباری گریخت.
گفت: همیشه راهی هست.
به فکر افتادم.
راهی هست!
جادوی نوشتن همیشه کارساز است.
مگر نه اینکه در بلندای تاریخ، در کنار هر ظالمی، شاعری پدید آمده؟
هنر همیشه فریاد زده، با دهانی بسته.
واژهها اسلحهی شاعرند.
رودهایی که از میان هر سد و صخرهای راه خود را پیدا میکنند.
یادم آمد من که شاعر نیستم.
امشب تو هم شاعری.
ستارههای شب را نمیبینی؟
لای امواج سیاه آسمان چطور میدرخشند.
از ستارهها بیاموز شعر گفتن را.
مگر دنبال فریاد نیستی؟
یک فریاد بلند ساکت باش.
