راه پله : راهپله عریض بود، مثل همه خانههای قدیمی. پنجرههایی بزرگ داشت و بعضی ساعتهای روز، پلهها روشنترین قسمت خانه میشدند. مامان گاهی غر میزد که کدام عقل سلیمی پنجرههایی به این روشنی را در راهپله میاندازد. اما من بینهایت دوستش داشتم.
پلهها از سنگ روشن بودند و تمام دیوارها با باریکههای چوب روشن پوشیده شده بود. پلهها در هر دو طرف دستگیره چوبی داشتند. یک طرف، مثل همه پلهها روی نرده پیچ شده بود و طرف دیگر با پایهای کوتاه فلزی روی دیوار نصب شده بود. در آن راهپله عریض، فرصت داشتی انتخاب کنی.
میخواهی از کدام طرف بالا بروی؟ کدام نرده را بگیری؟
حتی اگر نیازی نداشتی، دوست داشتی دستت را روی نرده چوبی بگذاری و تا بالا روی آن بکشی. مثل سطوح فلزی، سردی و گرمی زننده نداشت و دمای مطبوع چوب آرام روی پوستت میدوید.
به پاگرد اول که میرسیدی، نور از پنجره پاگرد بالایی توی صورتت میزد. گرمای دلچسبی زیر پوست صورتت میدوید و مجبورت میکرد چشمهایت را تنگ کنی. کمکم گلدانهای مامان، زیر همین پنجره، پدیدار میشدند. سبزی برگهایشان چشمهایی را که حالا به نور زیاد عادت کرده بودند، انگار نوازش میداد و رطوبتشان بیادعا روی پوستت مینشست.

گاهی هم یک بوی آشنا همه چیز را به حاشیه میبرد. مثلاً اگر عطر کیک داغ یا رایحه غذای مورد علاقهام در راهپله پیچیده بود، کمتر مکث میکردم و تندتر قدم برمیداشتم. آن وقت زودتر صورت مامان از بالای پلهها پیدا میشد و آن حس عمیق خاطرجمعی، زودتر در قلبم بیدار میشد.
آن روز اما همه چیز فرق میکرد. من بالا بودم و باید پلهها را پایین میآمدم. دیگر هیچ چیز شبیه قبل به نظر نمیرسید.
صداهایی که نمیدانستم توهماند یا واقعیت، از مبدأیی نامعلوم به گوشم میرسیدند. مادری بودم که کودک سهسالهاش را در آغوش گرفته بود و فقط میخواست به پایین پلهها برسد.
چوبهای روی دیوار، حالا شبیه وزنههایی سنگین و لرزان به چشم میآمدند. پنجره با آن شیشه بزرگ، دیگر محلی برای فرود نور نبود. روزنهای مرگبار بود که در کمین نشسته بود.
گلدانها موانعی بودند که راه را تنگ میکردند و پلههای سنگی به پلی معلق و بیتعادل روی درهای عمیق میماندند که عبور از آن پر از وحشت سقوط بود.

به در رسیدم. پشت آن، همان خیابان همیشگی بود؛ اما دیگر هیچ شباهتی به دیروز نداشت.