ویرگول
ورودثبت نام
کیانا واعظ
کیانا واعظما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود
کیانا واعظ
کیانا واعظ
خواندن ۳ دقیقه·۱۹ روز پیش

بوسه


ویکتور: اینجا سرزمین غضب‌شده‌هاست، یرما، سرزمین رونده‌شده‌ها. برای همین، ترحم و بخششی نیست توی این سرزمین. برای همین اینجا همه چی سخته. و دوست داشتن سخت‌ترین کارها... اینجا راحت می‌شه مُرد، یرما اما سخت می‌شه زندگی کرد، دوست داشت، از همه مهم‌تر، بخشید...

_ رقص مادیان‌ها، محمد چرم شیر (بازخوانی نمایشنامه یرما اثر لورکا)

از آسمان زمین را نگاه می‌کنم. از بالای درخت‌های چنار. شب است و تاریکی و بوی دود جوجه‌کباب همه جا را گرفته. چشمانم می‌سوزند اما میل به سرک کشیدنم پابرجاست.

لباس قرمز دختر و سفیدی پیراهن مرد توجهم را جلب می‌کند. آرام کنار هم روی نیمکت نشسته‌اند. آرام مثل آسمان شب و سکوت ستاره. مرد هر از گاهی بوسه‌ای از جنس شب روی گونه‌های دختر می‌زند و لبخندی روی چهره‌اش می‌کارد. سعی می‌کنم به حرف‌هایشان گوش دهم ولی نمی‌توانم؛ حرف‌های درگوشی و یواشکی‌شان.

فریادی سکوت را می‌شکند. نه، مثل خنجر جامعه شب را پاره می‌کند. جیرجیرک‌ها را خفه می‌کند و نور را خاموش. زنی از بالای تپۀ چمنی با صدای دورگه فریاد می‌کشد: «حیا کنید! بی‌حیاها! اینجا زن و بچه نشسته! این کارها رو ببرید تو اتاق خواب. خجالت نمی‌کشید؟»

تعجب می‌کنم و جستی روی درخت می‌زنم تا به آنها نزدیک‌تر شوم. اتاق خواب؟ مگر بوسیدن گونه هم اتاق خواب می‌خواهد؟ مگر حرف زدن هم اتاق خواب می‌خواهد؟ زن نعره می‌زند «اتاق خواب! اتاق خواب!» گویی از این مکان دل خوشی ندارد، یا تجربۀ خوبی در آن نداشته. گوشۀ لباسش را سفت مچاله کرده. در انگشتانش خون بند آمده و چیزی نمانده استخوان‌هایش روی پارچۀ سیاه لباسش متلاشی شوند. دختر نوجوانش نگاه مبهوتی میان او و زوج جوان ردوبدل می‌کند. مادر پیرش بیخیال روی چمن‌ها لم داده و شوهرش درحال چیدن بساط است. اما او چهره‌اش را مدام جمع‌تر می‌کند؛ مشمئزتر؛ و باز فریاد می‌زند «بی‌حیاها! بی‌حیاها!»

بازدمِ نفسش و فریاد دورگه‌اش بوی دود را کنار می‌زند. صورت دخترِ لباس قرمز را بهتر می‌بینم. اشک درون چشمانش جمع شده.

«خانم ما که کاری نکردیم.»

«دیگه چیکار می‌خواستید بکنید؟» دهانش را برای اینکه ادای دختر را دربیاورد کج می‌کند و تمسخرآمیز می‌گوید: «ما که کاری نکردیم.»

همه به آنها خیره شده‌اند. دختر می‌خواهد چیزی بگوید. مگر محبت جرم است؟ بغض اما قدرت تکلمش را گرفته. گویی زن نه تنها به او، که به ده نسل قبل و بعد او تاخته است، وجودش را به کنترل در آورده و دارد ذره ذره لباس‌هایش را می‌کَند، بدنش را به سخره می‌گیرد و همه را خبر می‌کند تا جسم عریان او را نگاه کنند.

ویکتور: می‌خوام بدونم تو برای چی گریه می‌کنی؟ برای ازدست‌رفته‌هات یا برای بدست‌نیومده‌هات؟ اینجا برای هر دو می‌شه گریه کرد، چون اینجا سرزمین گریه‌هاست. سرزمین افسوس‌ها. برای همه چیز قطره اشکی هست و همین اشک تسکین دردهاست. انگار. اما تسکینی هست، یرما، وقتی روح این همه زخم خورده و مجروحه؟ نه، تسکینی نیست، یرما. تسکینی برای این زخم‌ها نیست و چون نیست، باز این اشک‌ها هستن که می‌ریزن.

The kiss- Gustav Klimt
The kiss- Gustav Klimt

شب ناراحت شد، قلب ستاره‌ها گرفت و من هم ناراحت شدم. دخترِ لباس قرمز و معشوقش کمی روی نیمکت نشستند و بعد برخاستند تا از قلمروی نفرت دور شوند. پسر خودش را مقصر می‌دانست. شرمگین چهرۀ اشک‌آلود دختر را نگاه کرد.

«من بودم و کنجی و حریفی و سرودی/ غم را که نشان داد بلا را که خبر کرد؟/ یک صوت حزین شب همه شب مونس ما بود/ این نعره زن حیّ علی را که خبر کرد؟»

«واقعا هم که نعره‌زن بود. بیچاره دهلوی هم درد ما رو کشیده. آقای شاعرپیشه، باید جوابش رو می‌دادیم، مثل خودش.»

«اول برسونمت، میام باهاشون حرف می‌زنم. همینجوری ول‌شون نمی‌کنیم.»

دون میکله: پس هنوز میتونی شیهه بکشی؟... میدونی اگه شیهه نکشی چی میشه خوان؟

خوان: نه دون میکله.

دون میکله: باید خلاصت کرد خوان. فقط برای اینکه اسب های دیگه نترسن... شیهه بکش خوان. تا میتونی شیهه بکش.

روی تپۀ چمنی زن با حرص لقمۀ کتلت می‌گرفت و هرازگاهی زیرلب زمزمه می‌کرد: «بیشعورها! بی‌حیاها. همین‌ها مملکت رو به گند کشیدن.»

شوهرش خودش را مثل جنازه روی زمین پرت کرد و منتظر گرفتن لقمه بود. بیخیال گفت: «حرص نخور. واسه بچه خوب نیست.» چشمم به شکم برآمدۀ زن افتاد. شاید برای او محبت معنا نداشت. تصویر محبت و اتاق خواب در هم تنیده بودند، بی آنکه معنایی بجز تولید مثل داشته باشند. چه زندگی غم‌باری. دلم برای او بیشتر سوخت. این همه خشم، در یک جسم پوشالی که فقط نفرت پراکنده می‌کرد.

آسمان شب
۶
۰
کیانا واعظ
کیانا واعظ
ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید