ayda kikio
خواندن ۱ دقیقه·۴ سال پیش

آخرین لبخند هایت

آسمان رخت تیره بر تن کرده است. مو های کوتاه و بلند اش را به شب تاب های نابینا گره کرده است. گل های بهاری را آویزه خودم کرده ام. تا با نشاندن آن پاییز به انتظار بنشیند. این انتظار بوی خوش سالخوردگی می دهد. همراه با آن ، صبر و یک دلی که از دیده ها خود را نهان کرده بودند. از پشت تپه های خجالت بیرون می آیند. خورشید ای که در گرو محبت ها است. سر انجام روزی از این دام زیبا رسته است.

کرم های شب تابی که راه شان را در میان نادانی شان گم کرده اند. سر انجام به رود زندگی شان بازمی گردند. آب جاری آن مانند شمشیر دولبه ای است. که در یک سوی آن مرگ می زیستد. در سوی دیگر آن زندگی جولان می دهد. این جا محل تاختن و مبارزه هست. مبارزه ای که هرگز به اتمام خود نزدیک نخواهد شد.

درختان دست های خشک و ننگین خود را به یک دیگر گره می کنند. در میان باران ها و برف ها یک دیگر را به فراموشی می سپارند. این ترنم های کوتاه طبیعت هست که به شماره افتاده است. وفاداری از میان دستان آنان بیرون می رود. با نشستن به روح مرده نشاط می بخشد. گل های جام نشان دستان خود را بالا می آورند. تا شب تاب های نادان را با خود بیرون آورند. درختان در هاله هایی از نور غرق می شوند. حال زمان رقص درختان با نور هست. آرام و آهسته با طمانینه است. به گونه ای که انگشتان در یک دیگر جاودن می ماند. شکوفه های گیلاس چوب سفت و محکم را می شکافند. تا خودشان را به چشم های بزرگ جهان نشان بدهند. لب هایشان را می شکافند. صورت های خندان شان را در میان برگ ها پنهان می کنند. تا خورشید در تپه ی خجالت خود پنهان کند.

داسِوا

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید