ویرگول
ورودثبت نام
kimchijan
kimchijan
kimchijan
kimchijan
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

نامه ای بعد از سوگ

سوگ هیجانات ، احساسات ، فهم و دیدگاه آدما رو از زندگی تغییر می ده .
به مرور که دارم بزرگ تر می شم دارم متوجه این قضیه می شم .قبلا شاید غم گذرایی نسبت به از دست رفتن آشنایان داشتم اما کم کم نوبت عزیزان من هم رسید و غم عمیق تری رو نسبت به مرگ تجربه کردم.

تعریف علمی :سوگ یعنی واکنش و پاسخ آدمی به از دست دادن فرد یا چیزی .
در جدایی ها و قهر و مهاجرت و دوری و .... کسی برای همیشه از دست نمیره اما مرگ ، مادر مهربان و ظالم زندگی برای همیشه همه چیز رو به نابودی می کشونه .
چرا ظالم ؟ چون می تونه التماس های بقیه برای زندگی رو بشنوه و کار خودشو انجام بده.
چرا مهربان ؟ چون نابودی چرخه ی زندگی هست و هستی ظرفیت پذیرش همیشگی مارو نداره و چه کسی جز مرگ مهربان مسئولیت پایداری این چرخه رو پذیرفته؟
وقتی شوهر خالم بر اثر ایست قلبی فوت شد ، پیش خودم فکر کردم انسان ماشینی هست که هنوز راه بازیابی خودش رو کشف نکرده وگرنه دچار زندگی ابدی میشد:)
مطمعنم یه روزی آدمِ مبتلا به زندگی ابدی ،کوچه به کوچه به دنبال مرگ مهربان خواهد بود.
این نامه متعلق به سوگ مادربزرگ عزیزم هست . کسی که با رفتنش بیشترین سوگ عمرم تا 27 سالگی رو تجربه کردم .
چرا بیشترین سوگ ؟
چون باهاش بزرگ شدم ، باهاش خیلی چیزها رو یاد گرفتم و تنها فامیلی بود که بیشترین رفت و آمد رو باهاش داشتم .
اسم مادربزرگم لیلا بود و من همیشه در مونولوگ ها و دیالوگ های ذهنی خودم لیلی صداش میکردم.
قبل از مرگ لیلی احساسات متفاوتی داشتم . احساس اضطراب و رقابت بیشتر برای بدست آوردن و تصرف کردن تپه های نریده .....احساس غم ، حسادت و نگرانی بیشتر نسبت به از دست رفتن فرصت های کلیدی برای موقعیت بهتر .
اما مرگ لیلی مثل بمب وسط افکار و احساسات من بود.


فهمیدم مادر مهربانِ مرگ اگر تصمیمش رو گرفته باشه بسیار جدی هست و به هیچ نحوی نمیشه ازش مهلت گرفت .
مادربزرگم سکته کرد و 40 روز در بیمارستان بستری شد و بعدش فوت شد.
40 روز ، هر روز التماس مرگ رو کردیم که مادربزرگم برگرده خونه .
هر روز با امید اینکه لیلی حالش خوب میشه از خواب بیدار شدیم و مشغول زندگی شدیم .
شب ها ، به هرچیزی که می تونستیم متوسل میشدیم و نذر خوب شدنش رو می کردیم می خوابیدیم .
اما فایده نداشت .مار اژدهای نابودی به کمک مرگ مهربان داشت از لونش کم کم بیرون میومد و ما نمیخواستیم باور کنیم .

یک روز قبل از مرگش دیدمش . چشماشو باز نکرد فقط نفس می کشید . بدنش متورم و خسته بود .من اونقدر نمیخواستم مرگ رو باور کنم که باهاش خداحافظی نکردم و بهش گفتم منتظرتم بیا خونت :)
و فرداش من رفتم خونش و اون برای همیشه رفته بود......
حالا ما موندیم و لیلی ای که جای خالیش هر لحظه احساس میشه .
حالا فکر می کنم من هم خودم یک روز خواهم رفت .قبلا طوری زندگی می کردم که انگار همیشه حضور خواهم داشت .
حالا کمتر احمال کاری می کنم .بهتر علایقم رو میفهمم . می دونم همیشه زنده نخواهم بود به همه ی علایقم برسم و باید تعداد محدودی از اون ها رو انتخاب کنم و بهشون رسیدگی کنم.
حالا می دونم کار بیشتر از هر چیزی مایه ی آرامش جان آدمی هست و بهتر از هر چیز جای اضطراب و نگرانی و احساس فقدان لیلی رو پر می کنه .
حالا دیگه سعی می کنم کمتر به وقت ناملایمت ها ، پستی ها و سختی ها افکار و احساساتم شدت بگیرن .
چون یک روزی من هم رفتنیم و آیا زمان رفتن به اندازه ی کافی از زندگی چشیدم ؟
یا سرسری با عجله از تمام لحظات گذشتم ؟
بله ؛ من هم مسافرم و این سفر رو میشه به نسبت آهسته برای چشیدن بیشتر گذروند !

مرگزندگی
۴
۰
kimchijan
kimchijan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید