روی صندلی چوبیاش، پشت به پنجرهای که به کوچهای بنبست باز میشد، نشسته بود و به صفحهی سفید خیره شده بود. پرده توری قدیمی را کشیده بود و آفتاب بیرمق عصرگاهی روی کلمات نانوشتهاش سنگینی میکرد. یک لیوان چای سرد شده و آدمهایی که در ذهنش راه میرفتند، اما حرفی برای گفتن نداشتند. خودش بود.
«من نویسنده هستم. لااقل روی کارت ویزیتی که سالها پیش چاپ کرده بودم و حالا در ته کشوی میز خاک میخورد، اینطور نوشته شده. اما تا امروز بیشتر وقایعنگار روزمرگیهای بیاهمیت بودم. آدمهای داستانهای من قهرمان نبودند، ضدقهرمان هم نبودند. فقط بودند.
مثلاً «آقای احمدی». کارمند بازنشستهی بانکی که هر روز صبح ساعت هفت و نیم از خواب بیدار میشد. مسواکش را با خمیردندانی میزد که همیشه از یک مارک مشخص میخرید. میرفت تا سر کوچه، از دکهی روزنامهفروشی یک روزنامه میخرید اما هیچوقت کامل نمیخواندش و برمیگشت. باقی روز را جلوی تلویزیون مینشست و شبکهها را بالا و پایین میکرد. کنش؟ اوج کنش آقای احمدی این بود که یک روز به جای پنیر، با نانش کره و مربا بخورد. من فقط همین را میتوانم بنویسم. با تمام جزئیات خستهکنندهاش.
یا «سارا». دختری که در کتابفروشی کار میکرد. هر روز کتابها را گردگیری میکرد، به مشتریها لبخند میزد و در جواب اینکه «چه کتابی پیشنهاد میکنید؟» همیشه پرفروشترین کتاب ماه را معرفی میکرد، حتی اگر خودش از آن متنفر بود. من تمام ساعتهای او را با تمام جزئیاتش نوشته بودم. هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ دیالوگ عاشقانهای، هیچ کنجکاویای، هیچ چیز.
مشکلم این بود. شخصیتهایم فقط نفس میکشیدند، غذا میخوردند، میخوابیدند. آنها در برابر حوادث احتمالی، هیچ واکنشی نشان نمیدادند. اگر در خیابان تصادفی میدیدند، راهشان را کج میکردند. اگر کسی عاشقشان میشد، گاو بودند. اگر از کار اخراج میشدند، شانههایشان را بالا میانداختند و دنبال یک کار معمولی دیگر میگشتند.
حتی ویراستار هم آخرین بار دستنوشتهام را پس فرستاده بود. با یک یادداشت کوتاه: «اینها که نوشتهای، دفترچه خاطرات یک آدم افسرده است، نه داستان! شخصیتهایت مردهاند.»
حق با او بود. اما نمیتوانستم به جای آنها تصمیم بگیرم. نمیتوانستم کلماتی را که نمیگفتند، در دهانشان بگذارم.
امروز صبح تصمیم گرفتم داستان جدیدی را شروع کنم. یک شخصیت جدید خلق کردم. اسمش را گذاشتم «کاوه». تصمیم گرفتم او متفاوت باشد. خواستم یک نقاش باشد. پرشور، عاصی، سرکش. نشستم پشت میز. کاوه بوم سفید را روی سهپایه گذاشت. پالت رنگهای تند و آتشینش را برداشت. قلممو را در رنگ قرمز فرو برد و...، کاوه در ذهنم ایستاده بود، با قلمموی آغشته به رنگ قرمز، و به بوم سفید خیره شده بود. دقیقاً مثل من که به صفحهی سفید ورد خیره شده بودم. هیچ خشمی در نگاهش نبود، هیچ شوری برای خلق کردن. انگار او هم نمیدانست چه باید بکشد.
از پشت میز بلند شدم. پرده را کنار زدم. کوچه بنبست مثل همیشه ساکت بود. آقای احمدی با روزنامه زیر بغلش به سمت خانهاش میرفت. سارا از سر کار برمیگشت، با همان قدمهای یکنواخت و بیهدف.
دوباره نشستم. صفحهی جدیدی باز کردم. دیگر نمیخواستم به کاوه یا آقای احمدی یا سارا فکر کنم. این بار میخواستم دربارهی خودم بنویسم.
«روی صندلی چوبیاش، پشت به پنجرهای که به کوچهای بنبست باز میشد، نشسته بود و به صفحهی سفید خیره شده بود. پرده توری قدیمی را کشیده بود و آفتاب بیرمق عصرگاهی روی کلمات نانوشتهاش سنگینی میکرد. او نمیتوانست بنویسد، چون آدمهای توی سرش حرف نمیزدند. آنها فقط روزهای معمولی را زندگی میکردند. روزهای خیلی خیلی معمولی.»
برای اولین بار حس کردم کلمات خودشان راهشان را پیدا میکنند برای یک داستان معمولی دیگر.
موخره:
به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشتههای پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعهای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.
روشها به مرور اضافه و در ویرگول قرار میگیرند.