
این عکس را خودم در سوپر مارکت مرکز خرید پالادیوم تهران گرفته ام. شاید بدون هیچ توضیحی این تصویر آموزنده باشد. البته همراه با تلخی های خاص خودش ...
اول از همه این که یک بستنی خارجی از ژاپن تا این جا با یک زنجیره سرد به این جا رسیده است و شکل و شمایل آن خم به ابرو نیاورده است شگفت زده می شوم. کافی است گرما به آن برسد و دیگر محال است به شکل اصلی اش برگردد.
دوم این که یک بستنی با این قیمت در ایران به فروش می رسد (یک میلیون و دویست و سی و یک هزار تومان) درد تورم روز مره و سقوط آزاد ارزش پول ملی را بر سر ما می کوبد. مطمئنا این محصول یک محصول لاکچری نیست که بخواهد نیاز به تمایز را در عده ای ارضا نماید. ولی این سقوط آزاد، متاسفانه محصولات معمولی را به متمایز تغییر می دهد.
سوم این که ژاپنی ها از محصولشان هم برای هویت برند خودشان استفاده می کنند. جادوی شکوفه گیلاس ژاپن خیلی ها را به این کشور می کشاند تا در تاریکی درخشندگی این شکوفه های زیبا را در عکس های خود ثبت کنند. ساکورا یا شکوفه درختان گیلاس از مهم ترین نمادهای این کشور است. هانامی یا جشن های تماشای گل، جزئی از فرهنگ شرقی ژاپنی است. اما ژاپنی ها به همین هم بسنده نکرده اند و در یک محصول مثل بستنی هم آن را نشان می دهند. و من واقعا نمی دانم که آیا یک بستنی می تواند طعم شکوفه های گیلاس را داشته باشد؟ اساسا آیا شکوفه های گیلاس میوه هستند که طعم خوشایندی داشته باشند؟ به خودمان که می نگرم دردم می گیرد. با نمادهای خودمان چه کرده ایم؟ با فرش ایرانی، با تخت جمشید، با یوزپلنگ ایرانی، با چهارشنبه سوری، با شاهنامه فردوسی، با گورخر ایرانی، با پرچم شیر و خورشید (که هیچ ارتباطی با نماد حکومت پهلوی ندارد)، با پسته ایرانی، با زعفران، با معماری ایرانی، با میراث های معنوی و ...
چهارم این که صنعت و بازار ما سال هاست در ایران با جای خالی تفکر دست به گریبان است نه با کمبود محصول. وقتی یک کالای ساده با بستهبندی خلاقانه، طراحی احساسی و هویت فرهنگی مشخص وارد میشود و با قیمتی چندین برابر محصولات مشابه بهراحتی فروش میرود، یعنی داستان بیش از آنکه درباره محصول باشد، درباره ارزشآفرینی از طریق طراحی، مفهومپردازی و برندینگ است.اما بخش جالب ماجرا اینجاست:
بهجای الهام گرفتن از فلسفه این موفقیت، بسیاری از کسبوکارهای ما صرفاً کپی ظاهری آن را تولید میکنند؛ بدون روح، بدون داستان، بدون ارزش افزوده. نتیجه هم مشخص است:
بازاری پر از شبهمحصولاتی که نهتنها تجربهای خلق نمیکنند، بلکه اعتماد عمومی را هم فرسایش میدهند.چرا ما از ترکیب “فرهنگ + طراحی + داستان + کیفیت” برای ساخت ارزش واقعی استفاده نمیکنیم؟ به نظرم برای خلق ارزش، فقدان ایده است که گران تمام می شود. شما چه درس دیگری از این صحنه می توانید بگیرید و به ما هم یاد بدهید؟