ویرگول
ورودثبت نام
طھورا
طھورامن آن دریای آرامم؛ که در من، فریادِ همه طوفان‌هاست...
طھورا
طھورا
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

لبخند خواهم زد...

خم شد؛ از زیرِ چندین کتابِ خاک گرفته، دفتری را بیرون کشید.

با انگشتان ظریف اما چروکیده‌اش، خاکهای روی جلد دفتر را کنار زد. نفس عمیقی کشید و روی صندلی راکِ چوبی‌اش نشست. همانطور که صندلی به جلو و عقب تکان می‌خورد، به دفترش چشم دوخت. با اینکه چشمانش ضعیف شده بود، اما هنوز حاشیه طلاکوبِ ظریف روی جلد دفتر را می‌دید، که بر روی سرمه‌ایِ شبگونش خودنمایی می‌کرد. چه خاطراتی که با این دفتر نداشت...

آن روزها که جوان بود و مغزش همچون اسبهای پرخروش و بادپا، آزادانه می‌تاخت و می‌خروشید...

آن زمان که در تنهایی‌های شبانه‌اش ، سر بر دامانِ پر آرامشِ شب می‌نهاد، و تار و پود افکارش را به یکدیگر می‌بافت، تا بافته‌های خیالش به آسمان می‌رسید.

این دفتر مونس درد دل‌ها، خیال‌بافی‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، و تراوشاتِ معنادارِ مغزِ پر کارش بود.

دفتر را باز کرد و بوی برگه‌هایش را نفس کشید. از لای آخرین صفحه‌های آن، گلبرگی خشکیده لغزید و بیرون دوید. صفحه‌ای که گلبرگ از میانش سرک میکشید را باز کرد؛ چشمانش را تنگ کرد تا خط ریز و زیبای جوانی‌هایش را بهتر ببیند. در آخرین صفحه نوشته شده بود:

نمیدانم بارِ بعد، کِی این دفتر را باز خواهم کرد؛ اما می‌دانم، این روزهایی که می‌گذرانم را، با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌ها، وقتی به یاد بیاورم، لبخندی خواهم زد. و به یاد خواهم آورد اشک‌ها و لبخندهایم را؛ دویدن‌ها و رسیدن و نرسیدن‌هایم را؛ تکاپو برای برخواستن بعد از شکست‌هایم را؛ و تقلای امیدم برای رویش...

ولی هرگز به تلاشهایم برای گذر از رنج‌ها، عبور از نقص‌ها، و طی کردن مراحل پرفراز و نشیبِ زندگی‌ام، نخواهم خندید؛ و تمسخر نخواهم کرد.

چرا که منِ آن روزم را، همین سختی‌کشیدن‌ها، و رشد کردن و قد کشیدن‌ها ساخته است. پس با افتخار لبخند خواهم زد...

پیرزن قطره اشکش را پاک کرد و روی جمله‌ی آخر دست کشید؛ نفس عمیقی کشید و با افتخار لبخند زد. :)

#خودنویس

۵
۰
طھورا
طھورا
من آن دریای آرامم؛ که در من، فریادِ همه طوفان‌هاست...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید