ویرگول
ورودثبت نام
Leyla.k
Leyla.k
Leyla.k
Leyla.k
خواندن ۱۶ دقیقه·۷ سال پیش

گوشواره (داستان کوتاه)

جلوی آینه‌ی راهرو ایستادیم و موهامونو هل دادیم داخل مقنعه. می خواستم دوباره تند تند پایین رفتن پله‌ها رو سر بگیرم که مرضیه گفت: «وایسا بابا.» و سر آستین پشت و رو شده‌شو روی لبش کشید تا همون فسقل لبلویی رو که از صبح مونده بود، پاک کنه. غر زدم: «الان استاده میاد.»
مرضیه منو هل داد و سرازیر شدیم. همون‌طور که روی پله‌های پایین‌تر می‌پریدیم، گفت: «من در می‌زنم، تو بگو.»
گفتم: «وای نه تو رو خدا. گوشی منو گرفته. الان یه گیوتینه منتظر کله‌ی من.»
- خب من برم چی بگم؟
وسط پاگرد دستشو گرفتم و التماس کردم: «چون گربه‌هات! من حرفی بزنم باهام لج می‌کنه. ولی تو بچه‌ی خوب مدرسه‌ای.»
- اگه شماها بذارین حنا خانم!
- ناهارت با من!
چند لحظه مکث کرد. «همبرگر مخصوص.»
- باشه!
همین که به پاگرد بعدی رسیدیم یادم اومد پولشو ندارم. مجبور بودم نسیه بگیرم؛ اگه بوفه می‌ذاشت.
داشتیم می‌پیچیدیم تو راهرویی که به در دفتر معاونت راه داشت که خود حلال‌زاده‌شو دیدیم. خانم یکتا که سرشو پایین انداخته بود و در حالی که با تردید وارد دفتر می‌شد، چشماش رو زمین می‌چرخید؛ عین سر صف که یجوری دنبال کلیپس پف‌پفی می‌گشت که انگار چشماش لیزر دارن. انگار هنوز ما رو ندیده بود، من و مرضیه‌ام یکم ترمز گرفتیم.
صدای خانم معرفتی از تو دفتر اومد: «بیا بشین عزیزم. حتما همین دور و براست. پیداش می‌کنی.»
یکتا که حالا در معاونتو نیمه بسته کرده بود تا پشتشو ببینه، جواب داد: «همین روزا باید پسش بدم. دیگه وقتی همه چیز به هم خورده حتما می‌خوانش.»
- شاید نخوان. اذیت نکن خودتو.
- مگه می‌شه؟ طلاست!
با تردید جلوی در وایسادیم. شاید الان وقتش نبود. خواستم مرضیه رو عقب بکشم که یکتا دوباره درو باز کرد و ما رو دید. گفت: «چیه؟»
من سریع خودمو چسبوندم به مرضیه، ولی آرنج خانم خورد تو پهلوم و یه چشم‌غره‌ام نثار نگاه معترضم شد. بالاخره خودمو جمع و جور کردم و تونستم چند تا کلمه بریزم بیرون: «ام... خانم اجازه! می‌شه... که...»
خودش گفت: «گوشیت؟ نخیر! تابستون کاری بهتون نداشتیم پررو شدین! هفته‌ی اول و دوم گفتیم کنکوری‌این، گناه دارین، فقط بهتون تذکر دادیم. این دفعه دومته که گوشیتو می‌گیرم. یا بگو مادرت بیاد یا این دست من می‌مونه.»
دفعه‌ی قبل کوتاه اومده بود و آخر روز پس داده بود، پس سعی کردم یکم قیافه‌مو مظلوم کنم. «خانم اجازه! تو رو خدا! مامانم بفهمه منو می‌کشه!»
معرفتی که یه‌وری خم شده بود تا ما رو ببینه گفت: «شماها مگه کنکور ندارین؟ گوشی هوشمند می‌خواین چی کار؟ همون بهتر دست ما باشه.»
دیگه واقعا داشت گریه‌م می‌گرفت. خواستم یه‌ذره التماس کنم که یه دفه مرضیه گفت: «خانم ببخشید، چیزی گم کردین؟»
یکتا مشکوک نگاهمون کرد، ولی جواب داد: «آره. یه گوشواره شکل گل رز. مثل این.» گوششو از زیر مقنعه درآورد تا بتونیم اون یکی لنگه رو ببینم. بعد دستشو به طرف زمین جلوپامون گرفت. «بگردین ببینین این دور و برا نیست؟»
مرضیه دوباره پرسید: «خانم اگه پیداش کنیم گوشی حنا رو می‌دین؟»
یکتا یه لحظه فکر کرد، بعد گفت: «آره. بگردین.»
ماام زیر دو جفت چشم شروع کردیم به گشتن زمین. یجوری عزممون رو جزم کرده بودیم که معرفتم بلند شد و کنار گلدونای زیر پنجره رو چک کرد. خود یکتا هی کشوها رو باز و بسته می‌کرد، ولی به نتیجه‌ای نرسیدیم. آخرش ما رو فرستادن سر کلاس. ولی ما همه‌ی راهروها رو گشتیم. من بیشتر موندم، و بدون هیچ نتیجه‌ای برگشتم تا یه سرزنش تپل از استاد تحویل بگیرم.
***
زنگ تفریح، یکی از سال اولیا اومد سر و کلاس گفت: «مهسا روزبهانی، خانم یکتا کارت داره.»
ریحانه که داشت از رو جزوه‌م رونویسی می‌کرد، یه دفه سرشو بلند کرد و آروم گفت: «نکنه می‌خواد گوشیشو برگردونه؟»
من که دوباره یادم افتاده بود، بلند شدم تا برم دنبال گوشواره بگردم. همونطور که در جامدادیمو می‌بستم، گفتم: «نه، وگرنه منم صدا می‌کرد.»
مرضیه از میز پشتی خم شد و گفت: «شاید می‌خواد یکم معطلت کنه بلکه تنبیه شی.»
گفتم: «سالای قبل که از این مهربون کاریا نمی‌کرد.»
- شاید گوشواره‌ش پیدا شده دلش به رحم اومده، بعد دیده نمی‌شه فقط به تو یکی رحم کنه، اول اونو صدا کرده که بگه مثلا سه روز نگه داشتم یکم بترسی. شاید مال تو رو هم سه روز بعد بده.
ریحانه گفت: «آره، بشین. شاید پیدا کرده.»
وقتی مهسا با یه قیافه‌ای وارد کلاس شد که انگار می‌خواست داد بزنه "یا ابرفرض این دیگه چی بود"، کلی امیدوار شدم. خیلی سریع دوستای صمیمیشو جمع کرد و با صدایی که شنیدنش گوش تیز کردن نمی‌خواست، اعلام کرد: «یا ابرفرض! این دیگه چی بود؟»
موج "چی شد چی شد"ها شروع شدن. حتی بقیه‌ام سرشونو بگردونده بودن.
مهسا گفت: «می‌گه اگه گوشواره‌مو پیدا کنی گوشیتو می‌دم به خودت، فقط دیگه نیارش. به مدیرم نگو!»
آناهیتا که جزو همون گنگ مهسا اینا بود، گفت: «نری بگیا. یکتا بدتر لج می‌شه بات.»
- برای چی بگم؟
ترانه پیشنهاد داد: «شاید تو خونه‌ش باشه.»
- گفت امروز صبح تو گوشش بوده.
مرضیه پچ پچ کرد: «اگه باید برگردونه به کسی چرا گوشش می‌کنه خب؟»
شونه‌ای بالا انداختم و آروم‌تر گفتم: «به نظرتون بگم به منم گفته؟»
یه دفه دیدیم کلاس ساکت شده و همه به من نگاه می‌کنن.
مهسا با اخمای تو هم رفته گفت: «تو رو صدا نکرده. پس حتی اگه پیداش کنی گوشیتو نمی‌ده.»
مرضیه بلند شد و کارت برنده رو رو کرد. «سر کار خانم، من بودم که معامله رو تو مخش انداختم! تازه باید ازم تشکر کنی!»
آناهیتا گفت: «حالا هر چی!» و دست مهسا رو گرفت و با هم زدن بیرون. پشت سرش بقیه دوستاشون بلند شدن.
من و مرضیه و ریحانه به هم نگاه کردیم. مرضیه گفت: «واسه رو کم کنی ایناام که شده باید پیداش کنیم!»
***
- من سه ساعت همه کلاسا رو گشتم، حتی سطل آشغالا رو!
قبل از این که مرضیه بتونه ایش و اوش کنه، خانم رفیعی، معاون پرورشی، از پشت میکروفون داد زد: «ته صف چخبره؟»
سریع رومو برگردوندم و خودمو پشت ریحانه قایم کردم. چند لحظه همون‌طور موش مادرمرده‌وار وایسادیم تا دوباره محو نصیحت کردناش بشه. ریحانه برگشت و گفت: «مِستِر الهی سریع عوض می‌کنه سطلا رو.»
- تا اون بیاد من همه جا رو زیر و رو کرده بودم.
- گیر نیفتادی؟
- چرا، می‌خواستم برم پشت بوم، قفل در باز نمی‌شد. اومد بالا کلی غر زد.
مرضیه منو سمت خودش چرخوند تا چشمای باباقوری‌شده‌شو از دست ندم. «پشت بوم؟»
صدای خانم معرفتی بلندتر شد: «صلوات محمدی بفرستین و بفرمایید بالا.»
همین‌طور که جاگیر می‌شدیم، از ریحانه پرسیدم: «تو که کنار پنجره می‌شینی چیزی ندیدی؟»
- نه.
مرضیه شروع کرد و به تحلیل و تجزیه. «ببین، ما زنگ سوم رفتیم پیشش. هر چی شده مال قبل زنگ سومه. زنگ دوم اومده بود تو حیاط. شاید اونجا باشه.»
بلند شدم و از رو ریحانه به اون طرف میله‌های پشت پنجره خیره شدم. با دیدن مهسا و یکی دیگه از دوستاش گفتم: «عه عه عه... اونا چرا دارن باغچه رو می‌گردن؟»
عسل، دوست مهسا، کنار باغچه‌ی کنار در زانو زده بود و صورت مهسا به طرز آزاردهنده‌ای خوشحال به نظر میومد. مرضیه‌ام که بقل دستیشو کنار زده بود تا سرک بکشه، یادآوری کرد: «اونم بغل پنجره می‌شینه.»
عسل لاله‌ی گوششو مالید و بعد به باغچه اشاره کرد. یعنی داشت ادای خانم یکتا رو درمی‌آورد؟ قلبم تالاپ تالاپ شروع به تپیدن کرد. اگه الان پیداش می‌کردن چی؟ این منصفانه نبود!
داد آناهیتا بلند شد: «خانما تقلب نکنن!»
صدالبته مرضیه‌ام کوتاه نیومد. «خانما یادشون بمونه که چقدر مدیون ذهن خلاق مان!»
- هر کی با تقلب پیدا کنه کوفتش شه!
من و مرضیه همزمان گفتیم: «آره، کوفتش شه!»
صدای خانم معرفتی تو حیاط پیچید. «کسی تو حیاط نباشه! برین سر کلاساتون!»
***
همین که کلاس تموم شد، من به طرف باغچه پرواز کردم. خیلی زود مرضیه و گنگ مهسا بهمون ملحق شدن. تعداد اونا بیشتر بود، ولی من سریع رو خاک باغچه نشستم که بیرونمون نکنن. یه لحظه به خودم اومدم، دیدم مهسا داره منو می‌کشه، مرضیه افتاده به جون مهسا، آناهیتا مقنعه‌ی مرضیه رو دست گرفته و ریحانه‌ام که تا الان دخالت نکرده بود، داشت از عسل و دونفر دیگه کتک می‌خورد.
جیغ زدم: «ولم کن عوضی!»
مهسا تو گوشم داد زد: «عوضی خودتی متقلب!»
- متقلب تویی و جد و آبادت!
و این درگیری لفظی بین همه‌ی ما جریان داشت، تا این که یه دفعه مهسا ولم کرد و در رفت. برگشتم و دیدم سرایدار مدرسه با بیل داره نزدیک می‌شه. آب دهنمو قورت دادم، سریع بلند شدم و با اشکایی که زیادم الکی نبودن، داد زدم: «آقای الهی! کمک کنین تو رو خدا...» بقیه جمله‌مو سرفه‌هایی پر کردن که می‌خواستن خاک باغچه رو از حلقم بریزن بیرون.
بنده خدا سرعتشو بیشتر کرد و از بین بچه‌هایی که دورمون جمع شده بودن، خودشو به سمت ریحانه رسوند. «چه وضعشه؟ چرا کتک کاری می‌کنین؟ خرسای گنده! دستتو بردار ببینم!»
ریحانه سرشو بلند کرد. وقتی دیدم داره می‌خنده، شوکه شدم. «نگران نباشین کلی کتکشون زدم!»
من و مرضیه همین طور هاج و واج موندیم. آقای سرایدار سرشو تکون داد و کمکش کرد بلند شه، و ریحانه ادامه داد: «من دوتا برادر دارم، هر وقت آویزون هم می‌شن من جداشون می‌کنم!»
آقای الهی گفت: «آخه این کارا چیه. بزرگ شدین شماها!»
تا تماشاچی‌های زیادی کنجکاومون پخش و پلا شدن، مرضیه سریع گفت: «آقا تقصیر ما نیست! گوشواره دوستم گم شده، اومدیم دنبالش، اینا بیخود حمله کردن!»
اخم‌های آقای الهی بیشتر تو هم رفت. «شماها استراحت کنین. من میرم خانم مدیرو میارم.»
نه!
آقای الهی سمت من برگشت. «برای چی نه؟»
سریع گفتم: «بذارین خودمون حلش می‌کنیم.»
ریحانه گفت: «فکر کنم یچیزی قایم کرده بودن، فکر کردن ما می‌خوایم برش داریم. اگه مدیر بفهمه براشون دردسر می‌شه.»
مرضیه‌ام تایید کرد: «درسته باهاشون دعوا کردیم، ولی بالاخره دوستامونن. نمی‌خوایم بلا ملا سرشون بیاد...» یادش افتاد همین الان مانتوی مهسا رو گرفته بود و می‌کشید. «یعنی... بلای خیلی بد...»
خیلی طول نکشید تا آقای الهی رو تحت تاثیر خیرخواهیمون قرار بدیم و ازش بخوایم نهایتا نذاره مهسا و دوستاش به باغچه نزدیک بشن. نمی‌تونم بگم چقدر از این که تونسته بودیم یه داستان بی عیب و نقص سر هم کنیم خوشحال بودم: ما اون قدر معصوم بودیم که اگر چیزی پیدا می‌کردیم، دوستای عزیزمون رو لو نمی‌دادیم؛ ولی قول دادن‌مون دلیل نمی‌شد دوستای عزیزمون حرف ما رو باور کنن. اگه باغچه رو در اختیار ما می‌ذاشت، برای همه‌ی ما بچه‌هایی که فقط چند روز مهمون این مدرسه بودیم و باید با خاطرات خوش ترکش می‌کردیم، بهتر بود.
- چخبره این‌جا؟ چی کار می‌کنین شماها؟
آقای الهی حتی وقتی خانم معرفتی هم برای پیگیری ماجرا پیداش شد واسطه‌گری ما رو کرد. می‌دونستیم زیاد راضی نیست، ولی یطوری رفتار کرد که انگار آنتن‌های گرام ماجرا رو بیش از حد شلوغ کردند و ما فقط یه درگیری لفظی کوچیک داشتیم. آخرش گفت:
من خودم کلی نصیحتشون کردم خانم. بچه‌های خوبین، قول می‌دن دیگه از این کارا نکنن.
***
اون روز بعد از ظهر حتی مرضیه‌ام حاضر شد غرغرای مادرش به خاطر تاخیر دو ساعته رو به جون بخره و کمکم کنه، برخلاف ریحانه‌ی بنده خدا که یا کلاس زبان داشت یا باید تو کارای خونه به مامانش کمک می‌کرد. فقط گفت: «اون همه کتکو یکتا باید بخوره!» بعد خداحافظی کرد و رفت.
آقای الهی تمام مدت بالا سرمون بود، اولش یه بیلچه آورد و خودش خیلی آروم سطح کل باغچه رو زیر رو کرد. وسط کار ازمون مشخصات پرسید، کلی غر زد که اصلا چرا گوشواره میاریم مدرسه، بعدم کمکمون کرد حیاطو بگردیم. وقتی داشتیم خداحافظی می‌کردیم، خیلی شانسی، مهسا رو دیدم که سریع خودشو انداخت تو یکی از کلاسای خالی.
مرضیه گفت: «اگر گوشواره رو پیدا کرده بودیم می‌خواست چی کار کنه؟ دنبالمون کنه و به زور ازمون بگیره؟»
***
این ماجرای رقابت سر پیدا کردن گوشواره‌ی مفقود ملعون تا چند روز دیگه ادامه پیدا کرد. مطمئن نبودم، ولی فکر کنم مهسا بالاخره تونسته بود به روش خودش یه کاوش سطحی تو باغچه بکنه. نمی‌دونم چطور، شاید دل آقای الهی رو به دست آورده بود، به هر روشی که داستان ساختگی ما رو زیر سوال نبرده بود؛ وگرنه پای خانم مدیر رو به ماجرا باز می‌شد. ولی من و مهسا تونستیم در آرامش به پروژه‌ی بعد از مدرسه‌ایمون ادامه بدیم، حتی بعیدترین جاها رو هم بگردیم، و به برگردوندن گوشی‌هامون بدون شنیدن سرکوفت‌ها مادر و پدرامون امیدوار باشیم.
یبار به عقلم رسید شاید بیرون مدرسه باشه. شاید یطوری به کفش یکی گیر کرده و دور و بر یکی از درای ورودی منتظر ناجی‌ش افتاده بود. وقتی جلوی ورودی اصلی رو می‌گشتم، چشمم خورد به یک اعلامیه که به شیشه‌ی سوپرمارکت کنار مدرسه خورده بود. اعلامیه گم شدن یه گوشواره، پاداش پیدا کردنشم اونقدر کم بود که فقط می‌تونست پول عیدی مهسا باشه، نه چیزی که با حقوق خانم یکتا جور در بیاد.
با غصه یه گوشه نشستم و تو ذهنم پس اندازمو شمردم. چطوری می‌تونستم پاداش بیشتری جور کنم؟ یعنی باید قرض می‌کردم؟ اصلا چطور باید برمی‌گردوندم؟
وقتی بالاخره نوبت اون یکی ورودی شد، مهسا رو دیدم که کنار جوب خم شده بود و فاضلاب رو بررسی می‌کرد. اون قدر تو بحر گشتن بود که صدای اومدن منو نشنیده بود. تو حال خودش، بی خبر از همه جا...
می‌تونستم هلش بدم.
فقط یه فشار ساده...
سریع در می‌رفتم و هیچ وقت نمی‌فهمید کار من بوده...
یادم افتاد کنار در دوربین گذاشتن و به بالای سرم نگاه کردم. عقب عقب ازش فاصله گرفتم و برگشتم خونه.
***
مامان داد زد: «حنا! بیا! دوستته.»
از اتاق شلیک شدم بیرون و دستمو جلو بردم تا گوشی تلفنو بگیرم. مامان که روی گوشیو با دستش گرفته بود، گفت: «مگه همین الان باهاشون تو کتابخونه نبودی؟ چقدر حرف می‌زنین هم!»
بدون جواب دادن گوشی رو قاپیدم و پریدم تو اتاقم. «سلام. خوبی؟»
صدای ریحانه گفت: «سلام. تو چطوری خوبی؟»
پقی زدم زیر گریه. «نه!»
- ای بابا! بشین درستو بخون. اون گوشواره پیدا بشو نیست.
یذره نفس عمیق کشیدم تا گریه‌مو کنترل کنم و مامانمو به اتاقم نکشونم. «به خدا اگه مهسا پیداش کنه خیلی بیشتر از هیچ‌وقت پیدا نشدنش می‌سوزم.»
- نگران نباش. اگه تا حالا پیدا نشده یعنی دیگه تو مدرسه نیست. یکی پیدا کرده فروخته.
- از کجا مطمئنی؟
- حنا! اذیت نکن خودتو.
- پولم ندارم عینشو بخرم!
ریحانه به انگلیسی فحش داد. «پولشو داشتی می‌رفتی گوشی نو می‌گرفتی!»
فین‌فین کردم و گفتم: «راست می‌گیا!»
- اصلا حقشه.
- کی؟
- همین یکتا. هی گوشیای مردمو می‌گیره. الان می‌فهمه ملت چه حس و حالی دارن.
گفتم: «بذار مدرک پیش دانشگاهیو بگیریم، خودم همینا رو می‌گم بش. این‌قدری که سر این استرس دارم سر کنکور ندارم.»
***
خانم یکتا بدون در زدن وارد کلاس شد و گفت: «حنا احمدی و مهسا روزبهانی! بیاین بیرون!» یه طوری نگاه می‌کرد که دلم ریخت. نکنه می‌خواست دعوامون کنه که چرا تا حالا گوشواره رو پیدا نکردیم؟
ما رو برد طبقه‌ی بالا، یه کلاس خالی. اول گذاشت ما بریم تو، راهرو رو چک کرد و درو بست. بعد یه کاغذ از جیبش درآورد و تاشو باز کرد.
- کدومتون اعلامیه گذاشته؟
سریع مهسا رو نشون دادم. اونم گفت: «نخیر خانم کار خودشه!»
- من این قدر پول ندارم خانم! به خدا!
- قسم دروغ نخور!
خانم یکتا داد زد: «مهم نیست اصلا!»
بلافاصله خفه خون گرفتیم. نفس عمیقی کشید، و با صدای آروم‌تری ادامه داد: «این ماجرا نباید بیرون مدرسه بره. این گوشواره مال کسیه، من گفتم فعلا دادم رهن اجاره خونه‌م. اگه از این جا رد بشن و بفهمن گم شده... اصلا جزئیاتش مهم نیست حالا.» و کاغذ رو تکون داد. «دیگه از این کارا نکنین.»
سرمون رو تکون دادیم. جرئت نداشتیم چیزی بگیم.
- حالا برین.
***
روز بعد، مهسا غایب بود.
وقتی دیگه تقریبا کسی تو مدرسه نمونده بود، یک لحظه با مرضیه و ریحانه کنار باغچه نشستیم.
مرضیه گفت: «ولش کن. به مامانت بگو، میاد گوشیتو می‌گیره. از دردسرای دیگه‌ش بهتره.»
ریحانه گفت: «بعد برو به خانم مدیر بگو.»
- بذار مهسا پیداش کنه. اگه اصلا قراره پیدا بشه.
بهشون نگاه کردم. چیزی نگفتم.
آقای الهی اومد بالا سرمون. «بابا جان اگه باز می‌خواین بمونین من در بزرگه رو ببندم.»
بلند شدم و گفتم: «بیاین از اون در بریم، من زیر میزای ول شده تو راهرو رو یه نگاه دیگه بندازم. اگه اونجا نبود، دیگه تمومه.»
همین که وارد راهرو شدیم، مهسا رو دیدم که از در دیگه وارد شد و یک راست به سمت معاونت رفت. صورتش خوشحال و راضی بود. احساس می‌کردم وسط راه کلی گریه کرده. وقتی منو دید، انگار که نتونه جلوی خودشو بگیره، یک لحظه ایستاد. دستشو تو جیبش کرد، و یچیز طلایی بیرون آورد.
جلو اومدم، اول خیلی آروم، بعد پریدم روش و گوشواره رو بیرون کشیدم. داد زدم: «مال منه!»
مهسا زد تو گوشم و سعی کرد گوشواره رو از چنگم در بیاره. بعد از کلی چنگ کشیدن، آقای الهی جدامون کرد. فهمیدم تو این چند ثانیه‌ی درگیریمون همه‌ی معاونا و حتی خانم مدیر دورمون جمع شدن و دارن توبیخمون می‌کنن. زیر موج سرزنش‌ها، مشتمو باز کردم و با یه رز طلایی له شده روبرو شدم.
یه بدل، که حتی کاملا شبیه اصلشم نبود. تمام صبح دنبال همچین چیزی رفته بود.
صورتمو چرخوندم و خانم یکتا رو پیدا کردم که عقب‌تر از همه ایستاده بود.
به سمتش رفتم، گوشواره‌ی خم شده رو به دستش دادم. اول به من نگه کرد، بعد به گوشواره، بعد به مهسا. به طرز عجیبی، اشک توی چشماش جمع شد.
گفت: «برو.»
خانم مدیر گفت: «نه خانم! کجا بره؟ باید بگیم مادرش بیاد!»
خانم یکتا گفت: «فردا مادرش میاد با من صحبت می‌کنه. این بچه‌ها کنکورین... تحت استرسن. من باهاشون صحبت می‌کنم.»
کیفمو از دست آقای الهی گرفتم، به سمت مرضیه و ریحانه رفتم و با هم، از در خارج شدیم. لابد فکر می‌کردن چقدر با خانم یکتا صمیمی‌ایم.
***
در جعبه‌ی شیرینی رو باز کردم و گفتم: «ببین، آب شده.»
مرضیه گفت: «همینم خوبه بابا. نه که خیلی لیلی به لالامون گذاشتن.» و یک شیرینی از داخل جعبه برداشت.
یه نگاه آخر به عکسم روی بنر تبلیغاتی مدرسه انداختم. خب، بد نبود. عالی نبود، نه عکسم، نه رشته و دانشگاهم. ولی بد نبود.
آقای الهی رو مجبور کردیم سه تا شیرینی برداره. خودمونم نفری دوتا خوردیم، بعد رفتیم سمت دفترداری که مدرکمونو بگیریم.
- وایسین!
ریحانه بدو بدو خودشو رسوند و تونست یه شیرینی برای خودش کش بره. «چرا خشکشو نگرفتین؟ آب شده بیخود.»
وقتی منتظر بودیم پرونده‌هامونو بیرون بکشن، ریحانه دست تو کیفش کرد و یه جعبه رو بیرون کشید. ولی تا وقتی پرونده ها رو نگرفتیم و بیرون نرفتیم، چیزی نگفت.
مرضیه نیشگونش گرفت و گفت: «بلا! چته؟»
ریحانه خیلی جدی برگشت سمت من. «حنا، ببخشید، ولی لازم بود.» و پرید تو اتاق معاونت و جلوی میز خانم یکتا ایستاد. ماام دم در ایستادیم. با این که کس دیگه‌ای تو دفتر نبود، جرئت نداشتیم بریم داخل.
ریحانه جعبه رو باز کرد و گوشواره رو بیرون کشید.
- ببخشید خانم. اوایل سال قبل اینو گم کردین. زنگ دوم، رفته بودین کنار باغچه، بهش دست زدین و شل شد و افتاد بین خاکا.
یکتا با حیرت به ما خیره شد. به خصوص به من.
- خانم احمدی؟ من که گوشیتونو پس دادم!
ریحانه وسطش حرفش پرید. «کار خانم احمدی نیست. ایشون چیزی نمی‌دونستند. من خودم زنگ تفریح برش داشتم.»
خانم یکتا بلند شد و جعبه رو برداشت. «این... چرا؟ من کلی خسارت دادم بابتش! هم مالی هم آبرویی! برای چی دست زدی به مال مردم؟»
ریحانه گفت: «ببخشید خانم، ولی شما حق نداشتین گوشی بچه‌ها رو بگیرین. اون گوشیا برای ما خیلی باارزش‌تر از این گوشواره‌ست. و گوشی خیلی از بچه‌ها تا آخر سال دست شما بود. حنا و مهسا شانس آوردن که از شما آتو داشتن.»
- قانون مدرسه اینه خانمم. اصلا نباید گوشی بیارین مدرسه.
- شما حق نداشتین. قانون این بود، ولی حق نداشتین.
یک لحظه فکر کردم الانه که خانم یکتا روی ریحانه دست بلند کنه. به هر حال، خودمم همین نقشه رو داشتم!
اون همه چیزو دیده بود! همه چیزو می‌دونست! چرا حداقل به من نگفته بود؟ چرا خیالمو راحت نکرده بود؟
یکتا دستشو برد سمت تلفن و گفت: «بذار زنگ بزنم پلیس ببینم قانون چی می‌گه!»
ریحانه برگشت و از اتاق بیرون اومد. اون‌قدر سریع از دبیرستان بیرون زد که مجبور شدم دنبالش بدوم.
- وایسا! ریحانه؟
تو چند قدمی مدرسه برگشت.
- اون حق نداشت حنا! اون حق نداشت گوشیتو بگیره! مهم نیست قانون چی میگه، اون حق نداشت همچین کاری کنه!
گرفتمش و داد زدم: «توام حق نداشتی نگهش داری!»
- ولی این کارو کردم. تا یه درسی بشه براش.
- می‌تونستم گوشیمو پس بگیرم!
- تو که به هر حال پسش گرفتی!
- پدرم در اومد! ریحانه، پدرم در اومد!
عقب کشید و خودشو جدا کرد. «شما دو نفر به هر حال گوشیتونو می‌گرفتین. من کاری کردم که دیگه هیچ‌کس مجبور نشه کار شما رو بکنه.»
دیگه هیچی نمی‌تونستم بگم. مرضیه ام ساکت کنارم ایستاد. فقط به ریحانه‌ای خیره شدیم که ازمون دور می‌شد.




توضیحات پایانی: اصل ماجرا اینه که سال چهارم، یکی از معاونای آموزشی، بعد از کلی اخطار و نادیده گرفتن گوشی آوردنای من، بالاخره گوشیمو گرفت. با اصرار دوستم رفتیم یه ذره التماس کنیم بلکه دلش به رحم بیاد که دیدیم دنبال گوشواره‌ش می‌گرده. دوست منم زرنگ، سریع پیشنهاد این معامله رو داد. و به محض این که جواب مثبتو گرفتیم خود دوستم گوشواره رو پیدا کرد. معاون گرام قول داد آخر روز گوشی رو پس بده؛ هرچند احتمالا از همون اول قصدش همین بوده.

۵
۰
Leyla.k
Leyla.k
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید