Leyla.k·۶ سال پیشکاهن و دریا (داستان کوتاه فانتزی)ای عاقلان (بله، درمورد دیوانگان کاری از پسام برنمیآید)، هرگز کاهن نشوید!
Leyla.k·۶ سال پیشتسلیممیپرسم: «مطمئنی؟»دخترک سرش را بهسرعت پایین و بالا میبرد. مادرش نوچی میکند و سرش را تکان میدهد. میگوید: «یکم فکر کن!»انگشتم را بالاتر…
Leyla.k·۶ سال پیشآتش (داستانک)به دستههای صندلی چنگ میزنی، اما قهرمان راه خودش را میرود. او را میبینی که در دل اتش میپرد و تو را به دنبال خودش میکشاند. گرمای شعله…
Leyla.k·۷ سال پیشگوشواره (داستان کوتاه)جلوی آینهی راهرو ایستادیم و موهامونو هل دادیم داخل مقنعه. می خواستم دوباره تند تند پایین رفتن پلهها رو سر بگیرم که مرضیه گفت: «وایسا بابا…