ویرگول
ورودثبت نام
لادن شایان‌فر
لادن شایان‌فر
لادن شایان‌فر
لادن شایان‌فر
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

خولیا

می‌روم و می‌آیم در دلگیری. در رفت‌و‌آمدم. بی‌چمدان. یک‌لاقبا. گیج می‌خورم. سوالم بی‌جواب مانده روی زمین. کسی برایش تره خرد نمی‌کند. بس‌که سخت است. بس‌که از سختی ترسناک است. بس‌که ترسناک است مرددم. بس‌که مرددم ناتوانم. بس‌که ناتوانم مانده‌ام. بس که مانده‌ام بو کرده‌ام. و خو کرده‌ام به این بو. و همه به آن خو کرده‌اند. برای همین خیال رفتنم به سر هیچ‌کس نمی‌زند. اجتناب می‌کنم. از اجتناب‌های تو خرده می‌گرفتم. حالا شبیه توام در اجتناب، در ماندن، در یقین. دلتنگم. دارم فرومی‌روم در ماندن. دارم این‌قدر فرو می‌روم که سوالم را نمی‌بینم. چمدانم... باید سوالم را... بگذارم توی چمدان و خوب بچسبمش. با سوال و با چمدان سرافرازم...با قلب مچاله‌ام سرافرازم.

نثر ادبی
۴
۲
لادن شایان‌فر
لادن شایان‌فر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید