همیشه دقیقاً در لحظهای که باید بمانم،
ذهنم تصمیم به رفتن میگیرد.
نه رفتنی با پاها،
بلکه مهاجرتی بیصدا از اکنون.
انگار قانونی نانوشته در من هست:
هر وقت زندگی به حضورم نیاز دارد،
هر وقت باید در این جسم، در این اتاق، در این ثانیه ثابت بمانم،
رگبار افکار آغاز میشود.
بیوقفه.
بیرحم.
بیدعوت.
مرا از این بعدِ سنگین و ملموس جدا میکند—
از صداها، از نفس کشیدن، از تپش خون در شقیقهها—
و پرتابم میکند به گذشته.
گذشته مثل شهری متروک مرا صدا میزند؛
شهری که در آن هیچکس زندگی نمیکند
اما همهچیز هنوز زنده است.
در کوچههایش قدم میزنم،
به درهایی که هرگز باز نشدند دست میکشم،
و با نسخههای قدیمی خودم روبهرو میشوم؛
آنهایی که تصمیمهای دیگری گرفتند،
آنهایی که شاید شجاعتر بودند،
یا شاید فقط سادهتر.
بعد آینده سر میرسد—
نه به شکل امید،
بلکه به شکل دادگاهی خاموش.
سناریو پشت سناریو.
احتمال پشت احتمال.
سقوطها، از دست دادنها، تنهاییهای محتمل.
ذهنم بیوقفه محاکمهام میکند
برای جرمِ هنوز رخ نداده.
و در این رفتوآمدِ بیپایان میان «بود» و «خواهد بود»،
اکنون
مثل کودکی رها شده
گوشهای میایستد.
عجیبتر اینکه
گاهی در دل همین آشوب
از حال لذت میبرم.
از این تعلیق.
از این بیوزنی.
انگار وقتی نه در گذشتهام و نه در آینده،
برای لحظهای از مسئولیتِ بودن آزاد میشوم.
اما این آزادی،
بهای خودش را دارد.
چون زندگی صبر نمیکند تا من از سفرهای ذهنیام بازگردم.
آدمها منتظر نمیمانند.
لحظهها خودشان را تکرار نمیکنند.
و وقتی بالاخره برمیگردم—
با چشمانی خسته و ذهنی فرسوده—
میبینم چیزی کم شده است.
نه با صدای شکستن،
بلکه آرام،
تقریباً نامرئی.
عزیزترین داشتههایم
یکییکی از مدار حضورم خارج شدهاند؛
نه چون تقدیر چنین خواسته،
بلکه چون من آنجا نبودهام.
شاید مسئله فرار از زمان نیست.
شاید مسئله فرار از مواجهه با این حقیقت است
که زندگی فقط در اکنون اتفاق میافتد—
و من،
بیش از حد،
در جاهایی زندگی کردهام
که دیگر وجود ندارند
یا هنوز به دنیا نیامدهاند.
و این
شاید تلخترین شکلِ از دست دادن باشد:
حاضر نبودن
در لحظهای که تنها سرمایهی واقعی ماست.
مرا در لحظه دفن کنید.