دلم می گیرد از دیروز و پریروز از تمام اتفاقاتی که افتاد و اتفاقاتی که نیفتاده.
هی موتور را روشن کردیم و خاموش کردن
هی هندل زدیم و نگذاشتند
این بار موتور را
دلم می گیرد از حقیقتی که آنقدر روشن است که روشنایی اش چشمانمام را دارد کور میکند و باز هم نمی بینید.
من غم دارم
غم نان
غم وطن
غم بغض پدر
غم خیابان های مرده
غم دوست
غم قتلگاههای سر خیابان
من گلویم بغض دارد
هر شب به همه چیز فکر میکنم و خواب هایم پریشان است
به بوق های ممتد پشت تلفن و کسی جواب نمی دهد
به پدری که ته حسابش فقط خوراک روزانه را کفاف می دهد
به سناریوهایی که از صفحه تلویزیون می بینم و بعد خنده تلخی که میگویدچطور می توانید.
به اینترنتی که قطع شده و من نمیدانم سرمایه ام کارم و پروژههایم در چه حالند
به قفس
من اعتراض دارم
من ایرانم را دوست دارم
من مانده ام که بسازم
با من چه میکنید؟!
چرا خراب می کنید ساخته هایمان را
چرا صدای ما را نمی شنوید...