این جلسه از مهمترین بخشهای کل کارگاه است. بسیاری از افراد سالها رمان میخوانند، اما نویسنده نمیشوند؛ چون مثل خواننده کتاب میخوانند، نه مثل نویسنده.
از این جلسه به بعد، یاد میگیری که هر رمان را به یک کلاس درس تبدیل کنی.
من همیشه به هنرجویانم میگویم:
«اگر یک رمان را ده بار بخوانی، بیشتر از آن یاد میگیری که ده رمان را یک بار بخوانی.»
البته به شرطی که هر بار با هدفی متفاوت بخوانی.
بیشتر مردم هنگام خواندن میپرسند:
«بعد چه میشود؟»
اما نویسنده باید بپرسد:
چرا این صحنه اینجا قرار گرفته؟
چرا نویسنده این شخصیت را وارد کرد؟
چرا این دیالوگ اینقدر طبیعی است؟
چرا این فصل دقیقاً همینجا تمام شد؟
این پرسشها تو را از یک خواننده به یک نویسنده تبدیل میکنند.
من برای تحلیل یک رمان، هفت بار آن را میخوانم. هر بار فقط روی یک جنبه تمرکز میکنم.
اولین بار فقط داستان را بخوان.
تحلیل نکن.
ببین کجا خندیدی، کجا غافلگیر شدی و کجا حوصلهات سر رفت.
این واکنشها ارزشمندند.
حالا فقط به اسکلت داستان نگاه کن.
از خودت بپرس:
داستان از کجا شروع شده؟
نقطهٔ عطف اول کجاست؟
اوج داستان کجاست؟
پایان چگونه آماده شده بود؟
اگر لازم شد، برای هر فصل یک جمله خلاصه بنویس.
فقط شخصیتها را دنبال کن.
برای هر شخصیت اصلی یادداشت کن:
چه میخواهد؟
از چه میترسد؟
چه تغییری میکند؟
چه رازی دارد؟
اگر شخصیتی حذف شود، آیا داستان آسیب میبیند؟
این بار هر صحنه را بررسی کن.
از خودت بپرس:
هدف این صحنه چیست؟
آیا داستان را جلو میبرد؟
آیا شخصیت را آشکار میکند؟
آیا تنش ایجاد میکند؟
اگر پاسخ هیچکدام نیست، چرا نویسنده آن را نگه داشته است؟
حالا به جملهها نگاه کن.
طول جملهها چگونه تغییر میکند؟
توصیفها چه اندازهاند؟
دیالوگها چقدر طول دارند؟
نویسنده بیشتر فعل به کار میبرد یا صفت؟
حالا از خودت بپرس:
این داستان واقعاً دربارهٔ چیست؟
نه از نظر حادثه.
از نظر اندیشه.
مثلاً:
بخشش
قدرت
تنهایی
هویت
مرگ
ببین این تم چگونه در سراسر داستان تکرار میشود.
این بار شکارچی تکنیکها باش.
هرجا نویسنده از این ابزارها استفاده کرد، علامت بزن:
پیشآگاهی
تعلیق
نماد
زیرمتن
طنز
سکوت
تضاد
بازگشت به گذشته
کمکم یک «جعبهابزار نویسندگی» برای خودت میسازی.
از امروز برای هر رمانی که میخوانی، یک صفحه یادداشت تهیه کن.
پرسشهایی مانند:
بهترین شخصیت چرا جذاب بود؟
ضعیفترین فصل کدام بود؟
بهترین جمله کدام بود؟
اگر خودم نویسنده بودم، چه چیزی را تغییر میدادم؟
این دفتر، یکی از ارزشمندترین سرمایههای تو خواهد شد.
البته نه دزدِ داستان.
بلکه دزدِ تکنیک.
مثلاً:
از یک نویسنده، پایانبندی را یاد بگیر.
از دیگری، شخصیتپردازی را.
از سومی، دیالوگ را.
سپس همه را در ذهن خودت ترکیب کن تا به صدای شخصی خودت برسی.
یک رمان را انتخاب کن و فقط فصل اول آن را تحلیل کن.
نه اینکه بگویی «خوب بود».
بلکه پاسخ بده:
چرا از اینجا شروع شده؟
اولین سؤال داستان چیست؟
اولین کشمکش چیست؟
اولین تصویر ماندگار چیست؟
چرا فصل دقیقاً در همان نقطه تمام شده است؟
اگر بتوانی فقط یک فصل را اینگونه تحلیل کنی، بیش از خواندن دهها رمان بدون تحلیل یاد میگیری.
با توجه به نوشتههایی که در این مدت از تو خواندهام، احساس میکنم اگر بخواهم برای رشدت پنج نویسنده را بهعنوان استادان غیرمستقیم پیشنهاد کنم، اینها خواهند بود:
آنتون چخوف برای دیدن انسانهای معمولی و ظرافت شخصیتپردازی.
ریموند کارور برای ایجاز و زیرمتن.
آلیس مونرو برای ساختار داستان کوتاه و پیچیدگی روان انسان.
محمود دولتآبادی برای زبان و فضاسازی.
هوشنگ گلشیری برای فرم، زاویهٔ دید و تجربهگری.
من اینها را صرفاً بهعنوان «نویسندگان بزرگ» انتخاب نکردهام؛ بلکه چون فکر میکنم با روحیه و نوع نگاه تو همخوانی بیشتری دارند.
هر کتابخانه، اگر درست خوانده شود، یک دانشکدهٔ نویسندگی است.
اما فقط برای کسی که جرئت کند کتاب را کالبدشکافی کند، نه فقط ورق بزند.
منبع: چت جی پی تی
جلسهٔ آینده، یکی از پیشرفتهترین بخشهای این کارگاه خواهد بود:
در آن جلسه، دیگر شخصیتها را فقط بر اساس «خوب» و «بد» نمیسازیم. یاد میگیریم چگونه با استفاده از روانشناسی، شخصیتهایی خلق کنیم که رفتارشان پیچیده، متناقض و کاملاً انسانی باشد؛ شخصیتهایی که حتی وقتی اشتباه میکنند، خواننده آنها را درک میکند.
به گمان من، این جلسه یکی از کلیدهای اصلی نوشتن شخصیتهای فراموشنشدنی است.