ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

لبخندِ خلاء

گداهای دیگری هم هستند؛ نه آن‌هایی که گدایی را به چشم یک پیشه آموخته‌اند و برای هر رهگذر دعایی آماده بر لب دارند، بلکه آن‌هایی که فقر در وجودشان ریشه دوانده و از مرز نیاز گذشته است.

آدم‌هایی که دیگر نه آرزویی در چشم دارند و نه امیدی در دل؛ تنها سایه‌ای از اراده‌ای که سال‌ها پیش زیر بار زندگی فرسوده و دفن شده است.

امروز، هنگام عبور از کوچه‌ای نمناک و غم‌زده، مردی را دیدم که کنار نرده‌ای زنگ‌زده ایستاده بود آن‌چنان بی‌حرکت و خاموش که انگار بخشی از همان آهن پوسیده بود.

چهره‌اش بیش از آنکه به یک انسان شباهت داشته باشد، به سرنوشتِ خسته و شکست‌خورده‌ای می‌مانست که سال‌ها زیر بار محرومیت و بی‌اعتنایی رنگ باخته است.

وقتی به او نزدیک شدم، بی‌آنکه حتی نگاهم کند، گفت:

«بهم چیزی بده...»

صدایش خشک و زبر بود؛ بیشتر شبیه صدای ساییده شدن سنگ بر سنگ تا صدای یک انسان بود نه نامی از خدا برد، نه دعایی کرد و نه حتی خواهشی در لحنش بود.

انگار خودش هم می‌دانست که میان او و رهگذران، میان او و این جهان، فاصله‌ای وجود دارد که با چند چندرغاز پر نخواهد شد.

در آن لحظه، احساس ترسی مبهم کردم نه از آن مرد، بلکه از شباهتی که میان من و او بود.

حس کردم اگر این ظاهر آراسته، این عنوان‌ها، این احترام‌های ظاهری و این سرگرمی‌های روزمره را از زندگی کنار بزنند، شاید در تهِ همهٔ ما همان درماندگی خاموشی نشسته باشد که در چهرهٔ او دیده می‌شد.

ثروتمندان از چنین فقیرانی خوششان نمی‌آید.

نه فقط به این دلیل که فقیرند بلکه چون چیزی را یادآوری می‌کنند که همه می‌خواهند فراموشش کنند.

گدای خاموش را می‌توان تحمل کرد؛ می‌توان سکه‌ای در دستش گذاشت و با وجدانی آسوده از کنارش گذشت اما آن گرسنه‌ای که تلخی زندگی در صدایش موج می‌زند، آن آدم شکست‌خورده‌ای که تنها با حضورش نظم آرام و ساختگی دنیا را بر هم می‌زند، خطرناک است زیرا یادآور می‌شود که بسیاری از آسایش‌ها بر روی رنج‌های فراموش‌شده بنا شده‌اند.

آری، فقر سمج است اما نه فقط چون نان می‌خواهد.

فقر سمج است چون مثل سایه‌ای سرسخت، مدام دنبال انسان می‌آید و در گوشش زمزمه می‌کند که شاید همهٔ این تلاش‌ها بیهوده باشد؛ که فاصلهٔ میان گدا و ثروتمند، میان موفق و شکست‌خورده، میان عزیز و مطرود، گاهی چیزی جز یک تصادف نیست.

و شاید آن غرولندهای خشن که شب‌ها از گلوی گرسنگان بیرون می‌آید، چیزی جز پژواک حقیقت نباشد؛ حقیقتی که بیشتر آدم‌ها طاقت شنیدنش را ندارند.

زیرا در ژرفای هر خانهٔ مجلل، پشت پرده‌های گران‌قیمت و زیر نور چلچراغ‌ها، ترسی پنهان خوابیده است: ترس از این اندیشه که شاید جهان نه عدالت داشته باشد، نه مقصدی روشن و نه معنایی که بتوان به آن تکیه کرد.

آن‌وقت، آن گدای خاموش کنار نرده دیگر فقط یک مرد فقیر نیست؛ او به آینه‌ای تبدیل می‌شود که پوچیِ عمیق زندگی را نشان می‌دهد.

پوچی‌ای که در سکوت نشسته است و آرام‌آرام می‌خندد.

زندگیانسانفقردردنویسندگی
۱
۰
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید