ویرگول
ورودثبت نام
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ روز پیش

سؤال سه‌کلمه‌ای

♡ سها کوچولو♡
♡ سها کوچولو♡

وقتی یکی از نویسندگان محبوبم ـ نیلی عزیز ـ متن زیبا اش خواندم و با او هم‌کلام شدم، چیزی در من جابه‌جا شد.

انگار ذهنم بی‌قرار شد و مرا واداشت در سکوت شب، میان صفحه‌های اینترنت سرک بکشم، دنبال ردّی، نشانی یا شاید پاسخی که خودم هم دقیق نمی‌دانستم چیست.

تا اینکه به شماره‌ای در یک سایت رسیدم و ناخودآگاه دستم رفت برای نوشتن پیامک و دیروز ارسال مدارک مربوطه تمام کردم اما همین جرقه کوچک، مرا به مسیری دیگر کشاند؛ مسیری که صبح امروز به شیرخوارگاه بهزیستی شهر کوچکم ختم شد تا یک دیدار کوتاه داشته باشم.

جایی که کودکان، بی‌آنکه انتخابی داشته باشند، سهم شان از زندگی را همان‌جا میان دیوارهای یک ساختمان سه‌طبقه سپرده‌اند؛ ساختمانی که طبقه‌ای برای شیرخوارها دارد، طبقه‌ای برای کودکان و نوجوانان و طبقه‌ای هم برای امور اداری.

به محض ورود، هنوز نگاه من به فضا عادت نکرده بود که دختربچه‌ای حدود سه‌ساله، از میان جمع بچه‌هایی که پای تلویزیون و کارتون باب اسفنجی نشسته بودند، دوان‌دوان خودش را به من رساند.

بی‌هیچ مکثی مرا در آغوش گرفت و با صدایی که بیشتر از سنش معنا داشت پرسید: «خانم… خانم… مامان من میشی؟»

آن لحظه، زمان برایم کند شد نه پاسخی در ذهنم بود، نه نیرویی در زبانم داشتم ، فقط نگاهش می‌کردم و تمام اندوهی را که بلد بودم پشت لبخندی نیمه‌جان پنهان کردم.

نه می‌توانستم دروغ بگویم، نه توان گفتن حقیقت را داشتم. مگر می‌شود به کودکی چیزی گفت که هم امید دارد و هم شکسته است؟

برای لحظه‌ای، فقط یکی از کیسه‌های خوراکی را که در راه خریده بودم به او دادم تا شاید ذهن کوچک و بی‌قرارش از آن سؤال فاصله بگیرد.

مادریار با صدایی آرام گفت اسمش سهاست و این سؤال را از همه تازه‌واردها می‌پرسد و او دوباره تکرار کرد: «مامان من میشی؟»

سکوت کردم و در همان سکوت، چیزی درونم فرو ریخت. به‌عنوان یک زن، در برابر این سؤال ساده، ناتوان‌تر از همیشه بودم حتی توان نگاه کردن مستقیم به مادریار را هم نداشتم، انگار هر کلمه اضافه، وزن این لحظه را سنگین‌تر می‌کرد.

کاش می‌توانستم دستان کوچکش را بگیرم و بی‌هراس بگویم «بله».

کاش می‌شد برایش امن‌ترین نقطه جهان باشم اما بعضی حقیقت‌ها، حتی در مهربان‌ترین شکل شان هم، سنگین‌اند.

کمی بعد، گفت‌وگویم با مادریار آغاز شد؛ زنی آرام و مهربان که انگار سال‌هاست بار مادریِ جمعی را به دوش می‌کشد.

از روزهایی گفت که کودکان از خانواده جدا می‌شوند؛ تلخ‌ترین لحظه‌هایی که خودش تجربه کرده است، و از لحظه‌هایی که بعضی از همین بچه‌ها دوباره به آغوش خانواده برمی‌گردند یا به فرزندخواندگی سپرده می‌شوند؛ لحظه‌هایی که هم دلتنگی دارد و هم امید.

سها کوچولو دوباره کنارم برگشت و این‌بار فقط گفت: «خانم… می‌خوام پیشت بشینم»

برای سرگرم کردنش، دفتر و خودکارهایی را که همیشه همراهم است به او دادم و در دل دعا کردم سؤال قبلی‌اش را تکرار نکند؛ نه از بی‌رحمی، از ناتوانی من ...

بعد از مدتی به بخش کودکان بزرگ‌تر رفتم آنجا همه چیز متفاوت بود؛ دور یک میز جمع شده بودند و بازی‌های فکری انجام می‌دادند.

من هم کنارشان نشستم؛ دست‌وپا شکسته، ناشی بودم خوراکی‌ها را اورده بودم به انان دادم و عجیب اینکه خیلی زود پذیرفته شدم؛ انگار اینجا، داشتنِ کودک درون هم کافی است برای پذیرفته شدن.

نیم ساعت بعد، صدای خنده‌شان در فضا پیچیده بود وقتی خواستم بلند شوم، نزدیک ظهر شده بود خداحافظی کردم اما یکی‌شان گفت: «بازم بیا خاله… دوست ما باش.»

در آن جمله کوتاه، چیزی بود که در دنیای بیرون کمتر شنیده بودم شاید عجیب باشد اما در زندگی بیرون، آدم‌ها از من فاصله می‌گیرند در واقع انگار یک انگل هستم اما اینجا، همین کودکان با قلب‌هایی ساده و بی‌پیرایه، راحت‌تر از هر کسی مرا پذیرفتند.

وقتی از ساختمان خارج می‌شدم، سنگینی عجیبی روی سینه‌ام نشسته بود تصویر سها سه‌ساله رهایم نمی‌کرد؛ همان سؤال کوتاه: «مامان من میشی؟»

و من، هنوز پاسخی برایش نداشتم حالا که این‌ها را می‌نویسم، تنها یک پرسش در ذهنم مانده است:

گناه کودکان چیست؟

کودکانی که تنها سهم شان از زندگی باید بازی کردن ، دوست داشته شدن و زنده ماندن، با کمترین زخم ممکن باشد .

دربیارم.

کودکاننویسندگی
۸
۱
𝐿𝒾𝒶𝓃
𝐿𝒾𝒶𝓃
من تنها نویسنده‌یِ داستانِ ناتمامِ خویشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید