فریبا نجفی

خانم "فریبا نجفی"، شاعر و نویسندهی ایلامی، ساکن بندرانزلی، است.
وی کارشناس تربیت بدنی، قهرمان دو دهه شنای کشوری، مربی شنا و قهرمان کشوری نیروهای مسلح رشتهی مقاومت جسمانی در سال ۱۳۹۲ خورشیدی، است.
وی، شعر را از نوجوانی آغاز نموده و از سال ۱۳۸۰ خورشیدی، بدینسو بطور حرفهای وارد حوزهی شعر و ادبیات شده است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- بیقراری در اسکله، نشر شانی
- نامزد دردهای ناگهانی، نشر شانی
- برکهی آرامش، نشر شاملو
- پیغمبر نام آشنا، نشر اورازان
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ افتخارات ادبی و هنری:
- برگزیده شعر جشنواره فصل شاعری در بندرانزلی در سال ۱۳۹۴
- برگزیده برتر کتاب گیلان در همایش تهران موزه دارآباد در سال ۱۳۹۶
- برگزیده برترین کتاب (پیغمبرنامآشنا) سال گیلان در جشنوارهی ولگ لشتنشا در سال ۱۴۰۰
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونهی شعر:
(۱)
مبادا لحظهای برگ قمار دیگری باشم
مبادا بیغرض حتی سوار دیگری باشم
مگر جز تو کسی یک بار قلبم را تکان داده؟
که من یک لحظه حتی فکر یار دیگری باشم؟
منی که لحظه لحظه در هوایت اشک میریزم
چگونه دور از چشمت دچار دیگری باشم
به جز اینکه به عشقت روز و شب درگیر درگیرم
ندیده هیچکس هرگز به کار دیگری باشم
من آن آهوی عاشق پیشهی افتاده در دامم
شکارم کن مبادا که شکار دیگری باشم
قمارت کردهام در بازیِ تقدیر و میترسم
که با نفرین تو برگ قمار دیگری باشم
(۲)
وقتی نشان نمانده به دنیات نام من
آلوده شد به خون دل اینگونه جام من
تقدیر را خدای من و تو چنین نوشت
من رام چشمهای تو چشم تو رام من
صبحانه در کنار تو و چشمهای تو
تنها به چای تلخ گواراست کام من
جلد هوای تو شدم از اولین نگاه
گاهی بیا و پر بکش از روی بام من
رفتی ولی بدان که پس از لحظهی وداع
از عشق تحفهای اگر آمد حرام من.
(۳)
آن لحظههایی را که وقت انتقام است
راحت نشستن چشم را بستن حرام است
یک چیز را هرگز فراموشش نکردم
چیزی شبیه یک مرض یا که جذام است
روزی که در جنگل تبر فریاد میزد
حالا جواب روزهایِ ازدحام است
از دردهای مردم این شهر گفتیم
در فکر او اندیشهی پست و مقام است
من حال و روزم مثل حالِ یک پدر هست
در خانهاش بازیچهای با احترام است.
(۴)
تو امنترین قسمت دنیای منی
دیروزم و امروزم و فردای منی
تا لحظهی مرگ در کنارت هستم
خوشحالم از اینکه تو مسیحای منی.
(۵)
دستش،
ابتدای خوشبختیِ
شاعری در دور دستهاست
موسیقی گامهایش
بخت سفید زنیاست
که سالها بییار مانده
" دوستت دارم"
تنها جمله من...
دستت را بده
تا زمزمه کنم
زمستان، با تو بهار است.
(۶)
شادی، همهی باور ما را زد و رفت
با پنبه بُرید و سرِ ما را زد و رفت
این کودکِ پا برهنهی بازیگوش
بیحوصله زنگ در ما را زد و رفت.
(۷)
دلواپس یار میشوی در هر صبح
سرگرم قرار میشوی در هر صبح
وقتی که سحر خیزتر از گل باشی
همرنگ بهار میشوی در هر صبح.
(۸)
از من،
تو ماندهای
از تو،
زخمهایی که
با پاییز
تازهتر میشوند.
(۹)
بیعطر تنت، فصل خزان، غمگین است
ابریست هوا و، آسمان، غمگین است
تو،نیستی و نبض ندارد باران
گیلانِ دلم بیضربان، غمگین است.
(۱۰)
باید کمی با چشمهایت سو بگیرم
با آن دل نامهربانت خو بگیرم
درگیر طوفانهای دریایی شدم تا
در ساحل آرامشت پهلو بگیرم
شهد و شکر میریزد از روی لبانت
باید عسل را از لب کندو بگیرم
میترسم از اینکه زبان لکنت بگیرد
وقت شما را با دل ترسو بگیرم
من شیر ناآرام دشتم آمدم تا
از سرزمینهایِ دلت آهو بگیرم.
(۱۱)
ای خونبهای هرچه خوبی، من خراب تو
دریا تویی بگذار تا باشم، سراب تو
حالا که خون کردی دلم، پروردگار من
یک روز میگیرد گریبان از حساب تو
خطهایِ چوبی پر شده از زخمهای من
جایی ندارد بعد از این حدّ نصاب تو
بازی به بازی رج به رج در حال تغییر است
قانون بازیهایِ اسرار کتاب تو
یک روز یک جا میکند رسوا ترا دنیا
با نقشههای مضحکِ نقش برآب تو
نه من نباید با تو بد باشم که سرمستم
از چشم تو موهای تو جام و شراب تو
دیگر ندارم قافیه پای غزل گیر است
وقتی غزل هم سخت مست است و خراب تو.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
سرچشمهها
- غزل گستران سبزمنش، دکتر بسمالله شریفی
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://www.sabzmanesh.net
https://www.instagram.com/fariba_najafi51/profilecard/?igsh=Mjc3dDJoam9mYmx4
@fariba51najafi