وقتی ۱۴ سالم بود، یه چند تا شب زمستونی رو هیچوقت یادم نمیره. تو اون زمستون، بعضی شبها مجبور میشدم تو دل سیاهی مطلق با دوچرخه برگردم خونه. هوا سرد بود، از اون سرماها که پوست صورت رو میسوزونه و نفس آدمو تو هوا نشون میده. دستامو محکم گرفته بودم به فرمون دوچرخه و فقط صدای لاستیکای دوچرخه رو میشنیدم که رو آسفالت خشخش میکردن.
دوچرخم چیز دندونگیری نبود، ولی یه دینام کوچیک داشت که به چرخ جلو وصل بود. همون دینام یه چراغ فسقلی رو روشن میکرد که به زور میتونست جاده رو روشن کنه. نکتهاش این بود که اون چراغ تا وقتی پرنور بود که من تند رکاب بزنم. اگه یواش میکردم، چراغ چشمک میزد و کمرنگ میشد، بعدم جاده دوباره تو تاریکی فرو میرفت.
واسه همین یاد گرفتم رکاب رو محکمتر بزنم. هرچی تندتر میرفتم، چراغ قویتر میشد و مسیر جلوترم رو روشنتر میدیدم. میتونستم درختای کنار جاده رو ببینم که شاخوبرگشون تو تاریکی مثل دست دراز شده بودن. پیچوخمهای آشنا رو میدیدم که منو به خونه نزدیکتر میکرد. ولی هر وقت یه کم شل میکردم، تاریکی خیلی سریع برمیگشت و راه برام گُنگتر میشد و حس میکردم خیلی از خونه دورم.
خوب یادمه چطوری رو ریتم رکاب زدنم تمرکز میکردم، حتی اگه پام درد میگرفت یا از سرما میلرزیدم. میدونستم اگه آروم بشم یا وایستم، چراغ خاموش میشه و من تو دل سیاهی گیر میافتم. تنها راه این بود که ادامه بدم، حتی اگه باد سرد میوزید یا استخونام یخ میزدن. اون چراغ هدایت من بود و تا وقتی حرکت میکردم، میتونستم راهمو پیدا کنم.
تو اون خلوت و تنهایی با جادهی تاریک، یه درس مهم یاد گرفتم. هرچی بیشتر تلاش کنی، مسیرت روشنتر میشه. هرچی ثابتقدمتر باشی، احساس امنیت بیشتری میکنی. انگار زندگی داشت بهم درس میداد: اگه میخوای جلو پاتو ببینی، باید ادامه بدی، حتی وقتی سخت میشه، حتی وقتی میخوای کم بیاری.
ماجرا همینه: تلاش و تداوم مسیرتو روشن میکنن. درست مثل همون رکاب زدن که چراغم رو روشن نگه میداشت، تو زندگی هم وقتی پشتکار داشته باشی و دائماً تلاش کنی، میتونی راهتو پیدا کنی، حتی وقتی اوضاع مبهم و تاریکه.
پس دفعه بعد که با یه چالش روبهرو شدی، ماجرای اون دوچرخهسواری رو به یاد بیار. خودتو تصور کن که تو دل تاریکی رکاب میزنی و با هر فشار رکاب، نور بیشتری جلو پات میافته. یادت باشه که همین تلاش و تداومه که راه رو نشونت میده و حتی تاریکترین شبها رو هم تبدیل میکنه به یه سفر به سمت هدفت.