ویرگول
ورودثبت نام
صبا صدهزاری
صبا صدهزاری
صبا صدهزاری
صبا صدهزاری
خواندن ۸ دقیقه·۱ روز پیش

درباره‌ی جلال تهرانی

زندگینامه/ مسیر کاری او

جلال تهرانی متولد 12 مرداد سال 1347 است. با دیپلم الکترونیک وارد حوزه کاری شد اما در مقطع کارشناسی و ارشد ادبیات نمایشی خواند و مسیر زندگی خود را برای همیشه تغییر داد. اولین نمایشنامه او به نام قایقران، در سال 1377 در مجله دنیای تصویر به چاپ رسید. اولین بار در سال 1381 با نمایش نفرتی‌تی کارگردانی را تجربه کرد. سپس تا سال ۱۳۸۳ به کارگردانی مخزن در تالار مولوی تهران، تک سلولی‌ها در تالار مولوی تهران و هی مرد گنده گریه نکن در سالن اصلی تئاتر شهر پرداخت. همچنین در این بین، نمایش تک سلولی‌ها (1382) راه خود را به جشنواره جاده ابریشم در مولهایم آلمان باز کرد. تهرانی سال ۱۳۸۸ مؤسسه مکتب تهران را بنا کرد که فعالیت‌های این مؤسسه شامل، آموزش تئاتر به هنرجویان بود.

فیلمنامه نویس پاره وقت

 تهرانی از اواخر سال ۸۴ تا اواخر سال ۸۶ به نگارش و پژوهش مشغول بود. در این بین، در سال ۸۵، فیلم‌نامه‌ای به نام Mercy  نوشت که فیلم آن به کارگردانی مزدک طائبی در فستیوال تورنتو در سال ۸۶ شرکت کرد. جلال تهرانی از مرداد ۸۷ تا مرداد سال ۸۸ به مدت یک سال 4 فیلم‌نامه نوشت به نام‌های شال، در جهنم باران می‌بارد، داستان تمام، کری.

رفتن به سوی نقد و طراحی صحنه

جلال تهرانی در طی دوران تحصیلش در دانشگاه تهران، حد فاصل سال‌های ۷۷ و ۷۸ به نقد اجراهای روز می‌پرداخت که اولین نقد وی نیز مربوط به اجرای هاملت با سالاد فصل اثر اکبر رادی است که در فصلنامه صحنه چاپ شده است. وی همچنین طراحی نور و صحنه را در آثاری مانند عروسی در سایه و خرمگس علی عابدی، سکوت حسین مهکام، زمین و چرخ زهرا صبری، بیوه‌های غمگین سالار جنگ شهاب‌الدین حسین‌پور و دیگری بهاره رهنما انجام داده است.

درباره مخزن

جلال تهرانی نمایشنامه مخزن را اوایل سال 77 نوشت. این نمایشنامه در حوزه متن‌هایی بود که وی آن زمان برای رادیو می‌نوشت. متنی کوتاه و چهل دقیقه‌ای. اواخر سال 80 تمرین این نمایش را آغاز کرد و نمایش تابستان 81 اجرا شد، اما به دلیل همزمانی با اجرای نفرتی‌تی، اجرای آن نیمه‌ کاره ماند. سال 90 بالاخره تهرانی این فرصت را پیدا کرد تا مخزن را دوباره روی صحنه ببرد. مخزن داستان قتل در حریم خانواده است. دو برادر، خواهر و بردار ناتنی خود را به خونخواهی مادرشان، که دچار خودسوزی شده است، می‌کشند. مخزن کلنجار انسان با خود پیش از اعتراف جنایت است.

مخزن عنوان نمایشنامه جلال تهرانی است و اولین چیزی که این کلمه در ذهن تداعی می‌کند فضایی بسته و محل ذخیره‌ی چیزی است که جلو تر می‌فهمیم مخزنِ بنزین است. پنهان،سیاه،تاریک، مانند سیلوئتی که روی جلد این نمایشنامه طراحی شده است؛ مخزن هم اساساً جایی‌ست که چیزها به‌نوعی در آن انبار یا پنهان می‌شوند و دور از چشم قرار می‌گیرند.

در فهرست شخصیت ها سه نام به چشم می‌خورند: داداشی، داداش، آقام. عنوان شخصیت‌ها به گونه‌ای انتخاب شده که انگار نمایش قرار است به صورت اول شخص از زاویه یکی از کارکترها روایت شود. نکته دوم آنکه می‌توان این سوال را مطرح کرد که آیا داداش و داداشی دو نیمه تکمیل کننده یکدیگر نیستند؟ گویی یکی تجسد وجه آپولونی و دیگری تجسد وجه دیونیزوسی جهانی است که نویسنده می‌آفریند. نکته دیگر که خواننده بعد از خواندن اثر متوجه آن خواهد شد این است که چند شخصیت دیگر نیز در نمایش حضور دارند که بخاطر نداشتن دیالوگ (در اصل کارکترهای دیگر از آنها نقل قول می‌کنند) در این فهرست حضور ندارند اما جزو شخصیت های حیاتی نمایش هستند مثل خانومی. بخش اول با عنوان "یک" شروع می‌شود. عددی که در دستور صحنه‌ی یک خطی آن چهار بار تکرار می‌شود: یک صندلی، یک میز تحریر فلزی، یک تخت سفری، یک ورودی. نمایشنامه به شکل جنون آمیزی پر از این تکرارهاست. جلوتر می‌فهمیم که داداش و داداشی و حتی آقام در حال زندگی در اینجا (که محل کار آنهاست) هستند پس چرا وسایل صحنه تنها برای یک نفر چیده شده‌اند. که ما را به سوال بعدی می‌کشاند، آن یک نفر کیست؟

نمایشنامه با دیالوگ داداشی شروع می‌شود: "داره می‌آد." انتظار برای ورود یک شخص. شخصی که می‌تواند آن "یک نفر" باشد. داداشی:"ت تو راهه." اینجا رد پای یکی از رایج‌ترین و محبوب‌ترین خصلت‌های قصه‌های کلاسیک را می‌بینیم؛ کسی قرار است بیاید یا کسی که می‌آید و نظم حاکم بر وضعیت را به‌هم می‌ریزد. به‌وضوح و در همان اولین دیالوگ، به ورود قریب‌الوقوع نیروی برآشوبنده اشاره می‌شود. البته بعداً می‌فهمیم که وضعیت این افراد قبلاً با ورود خانومی به پمپ‌بنزین برآشفته شده است. این یکی از موتیف‌های تکرارشونده‌ی نمایشنامه است: کسانی از بیرون می‌آیند و ورودشان به فاجعه یا کشف فاجعه می‌انجامد.

از همان ابتدا تا تقریبا آخر نمایشنامه فرم نوشتار دیالوگ‌های داداشی نشان می‌دهد که لکنت دارد (خصوصا در حرف ت) جلوتر متوجه می‌شویم که او سریع جوش می‌آورد، سریع مضطرب می‌شود، تکرر ادرار دارد و قرص‌هایش را نمی‌خورد. مهم‌ترین ویژگیِ فردی که لکنت دارد این است که حروف را تکرار می‌کند. و این تکرار در کلیت نمایشنامه هم دیده می‌شود. داداشی: "چیزی نگیا. هیچ چی نمی‌گیم. هیچ چی ندیدیم، خب؟" بازی از همان ابتدا شروع می‌شود و تا آخرین دیالوگ های داداشی مخاطب را در تعلیق نگه می‌دارد که آنها درحال قرار داد چه چیزی هستند؟ چه چیزی را نباید گفت و چه اتفاقی افتاده که نباید می‌دیدند.

داداش تنها یک جواب می‌دهد: "سرده." کلمه‌ای که بارها و بارها تکرار می‌شود. بعد داداشی او را دلداری می‌دهد: "هول نکن فقط. انگار نه انگار." در اول نمایش انگار تسلط دست داداشی است. اوست که خونسرد است و داداش از ترس به خود می‌لرزد. دومین دیالوگ داداش: "خیلی سرده." و سومی: "ولی من سردمه." چهارمی: "اینجا سرده. بیرون گرمتره. از اینجا بریم." تا صفحه 8 این کلمه 7 بار تکرار می‌شود. . این چه جهانی است که در آن، بیرون گرم‌تر از درون است؟ 

این تکرار هم به فرم اثر انسجام می‌بخشد و هم اتمسفر می‌سازد. سرمای هوا که استعاره ای از سرمای روابط است. همچنین تقابل پنهانی می‌سازد بین سرما و آتشی که خانومی و قبل‌تر مادر در آن سوخته‌اند. داداش اصرار به بیرون رفتن دارد اما آنها (و می‌توان گفت کل روایت) در یک مخزن گیر افتاده‌اند و تنها می‌توانند به جای اول خود برگردند. این سیکل در ساختار نمایشنامه هم قابل مشاهده است و آغاز و پایان به گونه‌ای در هم حل می‌شوند. این هم یکی از موتیف‌های نمایشنامه است: انگار آدم‌های نمایشنامه همواره جایی گیر افتاده‌اند: دادش و داداشی و حتی آقام (که می‌خواهد مهاجرت کند و «بیرون» برود).

از نگاهی دیگر شخصیت‌ها می‌گویند که مخزن خالی شده. حالا سوال اینجاست که یک مخزنِ خالی به چه کاری می‌آید و اساسا آیا مخزنی که خالی‌ست همچنان مخزن است؟ هوا سرد است. مخزن خالی است. صحنه خلوت است. پمپ‌بنزین در جایی دورافتاده و پرت است. نمایشنامه‌نویس اینگونه جهانِ تیره‌ و تار قصه‌اش را می‌سازد. داداش و داداشی از چیزی باخبر شده‌اند. آنها چیزی را دیده‌اند که نباید می‌دیدند و یک اتفاق رخ داده است و حالا (یعنی نقطه آغاز نمایش) پسِِ آن اتفاق است. اتفاقی که شخص سوم (آقام) از آن بی‌خبر است و نباید هم با خبر شود.

کمی بعد داداشی در تناقض با دیالوگ های قبل می‌گوید: "باس حرف بزنیم. یه چیزی بگو." داداش: "سرده." داداشی: "یه چیز دیگه بگو. بیا اینو بکش روت. حرف بزن سرت گرم شه." داداش: "سرم گرمه داغه جوشه. بریم از این خراب شده." تضاد های این چنینی در کل ساختار نمایشنامه دیده می‌شود. خصوصا بعد دانستن فاجعه، این تضادها بین آتش سوزی در مخزن و سرمایی که داداش به آن اشاره می‌کند، مانوس تر می‌شود. همچنین تضاد "اینجا و بیرون" که بالاتر به آن اشاره کردم. و تضاد "دیر و زود" در: داداشی: "میریم. به وقتش." داداش: "وقتش کیه؟ وقتش حالاست. دیرم شده تازه." داداشی: "دیر نشده. زوده هنوز. هنوز زوده. اون وقت که باس می‌رفتیم نیومدی هر چی بهت گفتم."

شاید بهتر باشد در این نقطه کمی از تحلیل فرمالیستی فاصله بگیریم و به نسبت جهانی که جلالی می‌سازد با جهانی که در آن زندگی می‌کند اشاره کنیم.

این اتمسفر سرد و مطرود و غریب که در آن حتی چای هم بزور گیر میاید چه برسد به بنزین از کجا میاید؟ از تورم؟ از رکود اقتصادی؟ و از قحطی که ثمرات جنگ است در آن سال‌هایی که تهرانی جوانیِ خود را می‌گذرانده و در این مدت همه اینها را تجربه کرده است؟ می‌توان به همه این پرسش ها جواب مثبت داد و چه هوشمندانه و همزمان غم انگیز که می‌توان تمام اینها را امروز نیز تجربه کرد و جهانِ مخزنِ جلالی پس از گذشت 28 سال، شاید بیش از همیشه ملموس باشد.

-چایی نداریم.

+چایی میخریم. چایی خوب میخرم.

-چای خوب گیر نمیاد.

+هست. گرونه فقط.

تبحر جلال تهرانی در دیالوگ نویسی زمانی آشکار می‌شود که بحث درباره آقام می‌شود و داداش می‌گوید او آقای ما نیست. آقای اونه فقط. جلو تر هم می‌فهمیم که آقام در اصل ناپدری داداش و داداشی است، اما همچنان جلال تهرانی نام آقام را برای او انتخاب می‌کند؛ لقب‌های محبت آمیز در یک خانواده صمیمی که هیچ اثری از آن در این نمایشنامه پیدا نمی‌شود. اساسا خانواده‌ای هم وجود ندارد چراکه حتی آقام و داداش و داداشی از یک خون نیستند.

آتش و سوختن یکی از موتیف‌های مهم نمایشنامه است. بنزین چیزی است که می‌سوزد. مخزن جای بنزین است، مخزنی که خودش بعداً آتش می‌گیرد. حتی آب هم آتش می‌گیرد. چای چیزی است که باید با آتش به جوش بیاید. خانومی در آتش می‌سوزد. موهای داداش می‌سوزد. مادرِ داداش و داداشی قبلاً سوخته است. انگار در این سرما، اگر گرمایی هم باشد، گرمای کشنده است.

چیزی که جلال تهرانی را نمایشنامه نویسی به یاد ماندنی می‌کند اصالت او در کارهایش و اهمیتی است که برای ساختار نمایشنامه‌هایش و فرم آنها قائل است. از همین روست که ترجیح دادم تحلیل فرمالیستی بنویسم. فرمی که تهرانی بکار می‌گیرد، خودِ محتوا و بسیار منسجم با اثرش است. چنین نویسنده‌ای به تصویر اهمیتی مضاعف می‌دهد. به گونه ای که حتی کلمات نیز برای او و مخاطبش تصویر می‌سازند و نبوغ آثار او نیز در همین به تصویر کشیدن است.

منابع

•ویکی پدیا

•متنی از آقای رضا آشفته که در نوشتن مسیر حرفه‌ای جلال تهرانی از آن استفاده کردم.

این متن توسط صبا صدهزاری نوشته شده است.

 


 

زندگینامهنمایشنامهنقدنویسنده
۰
۰
صبا صدهزاری
صبا صدهزاری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید