ویرگول
ورودثبت نام
توکا
توکا
توکا
توکا
خواندن ۲ دقیقه·۹ ماه پیش

از نردبان رؤیا بالا رفتم، ولی کسی طنابش را کشید پایین


من همیشه خودم را پیش از هر رژیمی چاق می‌دیدم. مدرسه‌ام بعد از ظهر بود، فقط صبحانه می‌خوردم و تا عصر که به خانه می‌رسیدم، چیزی نمی‌خوردم. من همیشه گرسنه بودم. این گرسنگی، از لحظه‌ای شروع شد که مادرم روزی در ابتدای دبیرستان، با لحنی که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، گفت:

«چرا چاق شدی؟ اون توکای لاغر قلمی چرا باید به این روز بیفته؟»

آن روز، من برای اولین‌بار مزه‌ی «چاق شدن» را چشیدم. نه به خاطر پرخوری، بلکه از اضطرابی که در من کاشته شده بود.

تازه مهاجرت کرده بودیم؛ از خانه‌ای که در آن بزرگ شده بودم، جدا شده و به شهری دیگر آمده بودیم. برای اولین‌بار در عمرم، مزه‌ی جدایی، رها شدن، تغییر و بی‌جایی را چشیده بودم. خانه‌ی قدیمی‌مان را هنوز هم در خواب‌هایم می‌بینم، با همه‌ی صداها، رنگ‌ها، خاطره‌ها. اما خانه‌ی جدید، جایی بود که مادرم هر چند روز یک‌بار برای ترک کردنش نقشه می‌کشید. هیچ‌وقت با آنجا کنار نیامد.

اما آن خانه‌ی تازه، با تمام بی‌مهری‌هایی که در دلش بود، می‌توانست خانه‌ی رویاها باشد: حیاطی پر از درخت گیلاس و آلبالو، هوایی تمیز، خانه‌ای ویلایی با حوضی آبی و فواره‌ای دل‌نواز. یک پارادوکسی از زیبایی بیرونی و بی‌قراری درونی.

و من، در آن بین، نه زیاد می‌خوردم، نه می‌دویدم، فقط مضطرب بودم. اول دبیرستان بود، همه چیز برایم جدید بود؛ انتخاب رشته، امتحان ورودی هنرستان، و البته بزرگ شدن. همه‌چیز فشار می‌آورد. و وزنم بالا می‌رفت بی‌دلیل. مادرم که آن حرف را زد، من تصمیم گرفتم برای بازگشتن به «توکای قبلی»، گرسنگی را انتخاب کنم.


اما به هنرستان راه پیدا نکردم. امتحانش را خراب کردم، خیلی هم خراب کردم. و شکست خوردم.


مجبور شدم رشته‌ی انسانی را انتخاب کنم. مادرم خوشحال بود، چون دیگر نگران سفر روزانه‌ام به شهر دیگر نبود. اما من، من دلم مدادرنگی و راپید و آبرنگ می‌خواست. نه کتاب‌های خاکستری و بی‌روح انسانی. دلم نقاشی می‌خواست، تجربه، رنگ، زندگی. نه درس‌های حفظی و بی‌روح.


و هیچ‌کس هم اجازه‌ی سوگواری برای این شکست را به من نداد. گفتند: «لوسی»، «خودت درس نخوندی»، «تقصیر خودته». اما کسی نفهمید دختری که رویاهایش را با مداد روی کاغذ ترسیم می‌کرد، حالا فقط باید با خودکار، جاهای خالی را پر کند. کسی نفهمید نردبانی که بالا رفته بودم، ناگهان کسی طنابش را کشید پایین.

---

پی‌نوشت:


نه، کسی برای شکست جشن نمی‌گیرد.ولی می‌توان برای هر رؤیای گم‌شده‌ای، سوگواری کرد.من بالا رفتم، برای رنگ، برای رؤیا،اما زمینم زدند.

و حالا؟

دارم دوباره نردبانم را می‌سازم،

دارم دوباره نردبانم را می‌سازم،دارم دوباره نردبانم را می‌سازم،از تکه‌های همان رؤیای شکسته.از تکه‌های همان رؤیای شکسته.



درخت گیلاس
۱
۰
توکا
توکا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید