ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیتو عکس یه خورده نگرانم انگار
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۱۰ دقیقه·۳ ماه پیش

باب اسفنجی اهل معامله نیست

با صدای خنده‌های باب اسفنجی از خواب می‌پرم و قبل از هرچیز مطمئن می‌شوم که اینجا هستم نه در زندان. اینجا در آپارتمانی درندشت در یکی از گران‌ترین برج‌های مسکونی تهران. ای‌کاش بیشتر پول داشتم تا بالاترین واحد برج را بخرم. همین واحدی که یک زیست‌شناس دریایی، یک پروفسور نسبتا جوان چند روز بعد از من، آن را خرید و از آن موقع تا الان هر چند شب به چند شب با صدای خنده‌های باب اسفنجی در حوالی سه نیمه شب از خواب می‌پرم و عصبانی می‌شوم. نه از این پروفسور زیست‌شناس دریا که بیشتر شبیه کودکی عقب‌مانده است که از دست خودم کلافه‌م که چرا موقع آن معامله سهم بیشتری بر نداشتم. سکوتم را ارزان فروختم. سیصدهزار تن مس از پیش چشم‌ام رد شد و من به فکر الان نبودم که گرفتار یک دیوانه شده‌ام. سیصدهزار تن مس یک مهندس معدن پاپتی بدبخت را از بیابان‌های تفتیده کرمان نجات داد و آورد بالای این برج افسانه‌ای. دوباره خودم را روی بالش می‌اندازم و به ضخامت دیوارهای اینجا و معماری‌اش فکر می‌کنم. نه. مطمئنم بی‌کیفیت نیستند. خودم یک بار نقشه اینجا را دیدم و با مهندس معمارش حرف زدم. مشکل از باندهای قدرتمند آقای پروفسور است. آیا باید از اینکه همسایه‌ام که یک زیست‌شناس دریایی‌ست، در ساعت سه نیمه شب باب اسفنجی می‌بیند نگران باشم؟ ممکن است مورد مشکوکی وجود داشته باشد؟ اصلا یک پروفسور مگر چقدر در می‌آورد که توانسته بیاید و بالاترین واحد این برج را بخرد؟ معمولا آدم‌هایی که می‌توانند از طریق علم اینقدر کاسب شوند، ایران نمی‌مانند. تهران قبرستان کنجکاوی‌هاست. سعی می‌کنم به این مسئله فکر نکنم. بلند می‌شوم و قوطی قرص خواب‌آور را از کشو کنار تخت بیرون می‌کشم. قرص را نگه می‌دارم تا کامل در دهانم آب شود. به دخترک بلوندی که دمر کنارم خوابیده و خر خر می‌کند نگاه می‌کنم. حتی اسم‌اش را هم نمی‌دانم. منتظر هجوم و سنگینی خواب می‌شوم. شاید داشت اتفاق می‌افتاد که دوباره خنده باب اسفنجی سکوت را جر داد. موسیقی متن انیمیشن بلندم کرد و چیزی به تن‌م پوشاند که نمی‌دانم چه بود. گام به گام مثل یک توپ قدیمی منفجرم کرد و انگشتم روی زنگ واحد پروفسور زیست‌شناس دریا فرود آمد. این اولین دیدارمان بود و نبود. بستگی دارد آن چند سلام سرد در لابی را دیدار به حساب بیاورید یا نه. مردی سی و شش ساله با عینکی ظریف و صورتی پاک‌تراشیده در را باز کرد. موهای فرفری جا به جا خاکستری‌اش آن شمایل احمقانه را تکمیل می‌کرد. یک کودک؟ یک نابغه؟ یک دیوانه؟ وقتی در باز و او ظاهرشد به هیچ‌کدام از اینها فکر نکردم. حتی خشم و سودای مخصوص آدمی که سه نصف شب از خواب می‌پرد هم محو شد. چیزی در او بود که باعث حیرتم شد. چشمان نیمه باز و پف کرده‌اش گویای این بود که از خواب پریده. می‌فهمید؟!از خواب پریده! یعنی پیش از این خواب بوده. خدای من ممکن نبود کسی بتواند در آن سونامی صدا بخوابد. حالا که در باز بود ده برابر بیشتر احساس‌اش می‌کردم. خدای من این وحشتناک بود. انگار یک… نه… انگار چند سالن سینما را یک جا جمع کرده باشی. اما آخر این حجم صدا برای چه؟ و چطور کسی می‌تواند تا برد سه کیلومتری از این صدا بخوابد؟! گفت:« چیزی شده؟!» گرفتگی صدایش اینکه تا الان خواب بوده را تایید می‌کرد. با کمی شرمندگی گفتم:« صدای تلویزیون نمی‌ذاره بخوابم.» دو سه دقیقه‌ای به این طرف و آن طرف نگاه می‌کرد. شبیه یک زیست‌شناس دریا نبود. یک سرگشته را می‌مانست. آخر سر گفت:«عذر می‌خوام. الان خاموشش می‌کنم.» با قدردانی و کمرویی گفتم:« ممنونم» نوعی حس گناه به حنجره‌ام آویزان شده و تاب می‌خورد. برگشت داخل خانه و قبل از بستن در انگار از سر عادت و ادب تعارف زد بروم تو. تشکر کردم و در آسانسور با فکر کردن به اینکه کسی، کس دیگری را در ساعت سه صبح به خانه‌اش دعوت می‌کند خندیدم. داخل خانه شدم و به دستشویی رفتم. داخل آیینه مردی بود با چشمانی تماما قرمز. قرمز به رنگ مس. مس. مس. صورتم را آب زدم و به تخت برگشتم. یک قرص دیگر بلعیدم و افتادم روی بالش. صدا قطع شده بود. در انتظار بیهوشی خر‌خر‌های دختر را شمردم. درست وقتی که صدا قطع شد خوابم برد. یادم نمی‌آید چه ساعتی بود. اما احتمالا کمی از ظهر گذشته بود و یکی دو ساعت بعد از آن هم باز از خواب پریدم. صدای زنگ خانه می‌آمد و نه از جایی که زنگ قرار داشت بلکه از درون سرم.غریو زد و موج خورد و قلبم را به تپش انداخت. همان پروفسور زیست‌شناس دریایی با موهایی که به نظرم سفیدی‌هایش بیشتر از دیشب شده بود. چشم‌هایش قرمز و دهانش بوی گند الکل می‌داد. عنبیه‌ها مدام می‌پریدند و جای ثابتی نداشتند و این داشت کلافه‌ام می‌کرد. گفت:« می‌تونم تلویزیون روشن کنم؟» احتمالا می‌بایست می‌گفتم:« نه» یا « با صدای کم» یا... اما فقط گفتم:« بله حتما» هیچ چیز دیگری نگفت. برگشت و به سمت آسانسور رفت. از پشت به نظر می‌رسید که دارد می‌ریزد روی زمین. چند دقیقه بعد صدای خنده‌های باب اسفنجی از جایی درون سرم پخش شد. رفتم به بالکن بزرگم و تا شب مشغول مطالعه شدم. آن معامله مرا تا آخر عمر از هر کاری بی‌نیاز کرده بود بنابراین روزها کاری جز مطالعه کردن نداشتم. حدود شش ساعت بعد، هوا کاملا تاریک و تهران به جنب و جوش شبانه افتاد. ترافیک اتوبان‌ها صدای موتور ماشین‌ها... از دیدن این همه آدم از آن بالا لذت می‌بردم. وقتی به درون خانه برگشتم صدا قطع شده بود. به آشپزخانه رفتم و ایده‌های شام را یکی یکی در ذهم خط زدم. خلاقیت رستوران‌ها تمام شده و تنها حربه باقی مانده برای جذب مشتری، بالا کشیدن قیمت‌ها بود. اینکه ببینی چیزی که تا دیروز صد هزارتومان می‌خریدی امروز شده پانصدهزارتومان، توری از ترس و نگرانی دورت می‌پیچد. احساس می‌کنی بقایت به خطر افتاده و تا دوباره آن چیز را نخری مطمئن نمی‌شوی که می‌توانی زنده بمانی. در همین فکر‌ها بودم که زنگ در را زدند. پروفسور زیست‌شناس دریا با ظاهری خیره‌کننده و سرحال و بویی تحسین بر‌انگیز پشت در ایستاده بود:« این چند ماهی که اینجا ساکن شدیم خیلی فرصت آشنایی نداشتیم. می‌خواستم برای جبران مزاحمت دیشب به صرف شام در خونه خودم دعوت‌تون کنم.» چند بار پلک زدم و گیج و بهت‌زده مثل یک شاگرد چلمن گفتم:« نه خواهش می‌کنم مسئله خاصی نبود…» جمله‌ام را ناتمام گذاشتم چون آن لحظه چیز دیگری به ذهنم نرسید. پروفسور با لبخند گشاد و آزارنده‌ای گفت:« خب؟… پس من تا نیم ساعت دیگه منتظرتونم» لبخندش یکدفعه به من هم سرایت کرد:« بله حتما. می‌رسم خدمت‌تون» کرنش کوتاهی کرد و به سمت آسانسور رفت. نیم ساعت بعد لباس پوشیده و آماده مشت مشت آب سرد می‌زدم به صورتم تا مگر سرخی چشمانم کمرنگ‌تر شود. این مدت بهشان عادت کرده بودم اما هنوز آداب معاشرت و لزوم رعایت ظاهر خوب را به خاطر داشتم. آن چشمان سرخ برازنده یک مهمانی دوستانه نبود اما در نهایت وقتی دیدم دیر کردنم می‌تواند بسیار بی‌ادبانه‌تر باشد تسلیم شدم و از خانه زدم بیرون. در خانه پروفسور همه چیز آراسته و زیبا و مرتب چیده شده بود. می‌دانستم مجرد است اما با دیدن آن چیدمان شک‌ام برد. بی‌مقدمه به میز نسبتا بزرگ غذا دعوتم کرد. وقتی نشستم خودش رفت بیرون تا دست‌هایش را بشورد. میز چیده شده و آماده بود. در فاصله نبودنش دختری بلوند درست شبیه دخترهایی که گاهی به خانه‌ام می‌آیند از اتاق کناری آمد و بدون نگاهی به من از کنارم رد شد و بیرون رفت. صدای باز و بسته شدن در آپارتمان آمد و بلافاصله بعد از آن پروفسور ظاهر شد. شام لذیذ و مفصل بود. انواع غذاها در کنار هم به تو امکان خلاقیت شخصی خودت را می‌دادند و هزینه این را معده بی‌چاره‌ات می‌پردازد. بعد از شام یک بطر شامپاین درجه یک آورد و مشغول شدیم. ضمن شام و شراب در مورد کار و خطراتی که به طور معمول خاورمیانه و ایران را تهدید می‌کند حرف زدیم. کمی که مست شدیم دیگر نتوانستم در برابر کنجکاوی‌ام مقاومت کنم:« ظاهرا بچه‌هات نصف شب کارتون می‌بینن» و این جمله را به خنده‌ای ساختگی ضمیمه کردم. در مقابل، او شاد و مستانه خندید:« من شکر خدا نه زن دارم نه بچه» نگذاشتم ریتم از پا بیفتد. خنده‌اش را ادامه دادم:« یعنی خودتی که شبا باب اسفنجی می‌بینی و صدا رو تا ته زیاد می‌کنی؟» ریتم را یک گام بالا برد:« اوه آره. آره. البته… خدا می‌دونه که بدون اون نمی‌تونم بخوابم.» تعجبم ساختگی نبود:« اما آخه با اون صدای بلند؟» گفت:« آره صدا رو تا ته زیاد می‌کنم…چاره دیگه‌ای نیست، چه کنم؟… البته از این به بعد می‌ذارم روزا که شما کمتر اذیت بشید» خواستم بپرسم مشکل خاصی دارد که مجبور است اینطور بخوابد اما این جمله می‌توانست آخرین کلمات بین ما باشد و من هیچ‌وقت نفهمم که…«شما اینجا رو نقدی خریدین؟» این سوال را یک دفعه پرسید. آن‌قدر جا خوردم که به یک« بله» از ته گلو اکتفا کردم. ریتم را به اوج برد:« لابد با پول یک معامله؟ ها؟» و چشمکی زد. احساس کردم هر چه خورده‌ام با یک نیزی برنده به سمت دهانم می‌تازد. وقتی دوباره با یک بله حرفش را تأیید کردم سرش را راست بالا گرفت و مثل یک اسب شیهه کشید( در واقع او داشت می‌خندید اما فقط من این را می‌فهمیدم) با مشت روی میز کوبید و بطری را برداشت و یک نفس کل‌اش را سر کشید. خون توی صورتم با سرعتی دیوانه‌وار می‌جهید و نفس‌های سنگینم به شماره افتاده بود. این من بودم که احتمالا می‌خواستم او را بابت خریدن این خانه متهم و مسخره کنم ولی حالا او… از جا برخاستم و از اتاق خارج شدم. چند قدمی در، دستی چالاک با نیرویی مهیب از پشت یقه‌ام را گرفت. هیچ مقاومتی نکردم‌. او مست بود. ما مست بودیم. او بیشتر. دستش را صمیمانه دور گردنم انداخت و به سمت مبل‌های راحتی جلوی تلویزیون کشاند. روی مبل‌ها افتادیم و تلویزیون را روشن کرد. با کنترل گشت و گشت تا چیزی را انتخاب کرد و انیمیشن « میگ‌ میگ» یا« رودرانر» پخش شد. ما مست بودیم اما این دیگر چه کوفتی بود؟ همانجا روی مبل لم دادیم. بوی کشنده دهانش غیرقابل تحمل بود اما انگار آن انیمیشن کاری می‌کرد که بتوانم همه چیز از جمله آن شب احمقانه، آن مرد مست و مهمتر از همه خودم را تحمل کنم. آن انیمیشن و آن همه خاک و بیابان، شاد و آرامم می‌کرد. پروفسور کنار گوشم نجوا کرد:« معامله‌های خوب… معامله‌های خوب… چندصد تن از یه ماهی نایاب… رفت توی شکم‌شون… معامله خوب…» نمی‌دانم او بریده بریده حرف می‌زد یا من اینطور می‌شنیدم. حواسم فقط متوجه کارتونی بود که قسمت به قسمت پشت سر هم پخش می‌شد و علیرغم صدای کرکننده بلندگوها نوعی آرامش وحشی را به وجودم باز می‌گرداند. چندین ماه بود که به کمک قرص‌ و زن می‌توانستم دو سه ساعتی بخوابم اما خدای من، این تصاویر مثل لالایی مرا آرام کردند و من خوابیدم. وقتی بیدار شدم خورشید می‌رفت که غروب کند. خبری از پروفسور نبود. بلند شدم و سرحال‌تر از معمول خودم را کش و قوسی دادم و از خانه‌اش خارج شدم. تا سه روز بعد، خبری از پروفسور نبود. یک شب طبق معمول مشغول تماشای میگ میگ بودم و شام مختصری را با لذت می‌بلعیدم که ناگهان صدای نعره‌ای گذرا از سمت بالکن آمد و محو شد. به سمت بالکن رفتم و در را باز کردم. بیرون همه‌چیز عادی و معمولی، مثل همیشه در جریان بود. صدای داد و فریاد و همهمه از محوطه ورودی برج باعث شد پایین را نگاه کنم. مردم دور چیزی جمع شده بودند که اول نتوانستم تشخیص دهم چیست اما در فاصله کمی با نوری که چراغ قوه‌ها ایجاد کردند توانستم موهای فرفری تماما سفید شده‌ای را تشخیص دهم. موها به خون آلوده بودند. برگشتم داخل و صدای تلویزیون را تا ته زیاد کردم. کسی زنگ در را می‌زند. حدس می‌زنم همسایه طبقه پایین باشد.

باب اسفنجیداستان
۱۰
۲
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
تو عکس یه خورده نگرانم انگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید