
رو به روی عشقش ایستاد و گفت:« ما که در ماه ده روز بیشتر هم را نمیبینیم، بیا قید همین را هم بزنیم و خلاص.» عشقش پذیرفت و آن دو خودشان را تبعید کردند به نقاطی دور از هم. دختر صندوقدار یکی از شعب یک فروشگاه زنجیرهای بزرگ شد و پسر هم باشگاه خودش را تأسیس کرد و تقریبا تمام وقت به تدریس کاراته پرداخت. چند ساعتی که مختص خودش بود را هم در همان باشگاه میگذراند. همانجا میخوابید. غذایش را همانجا میخورد و هیچ کار دیگری انجام نمیداد. دختر هم پست صندوقداری را با جای خوابی که در واقع اتاقک مخصوص وسایل نظافتچی سابق بود گرفت. شبها به خاطر بیخوابیهای مکرر چندین بار کف فروشگاه را تی میکشید و بدون استثنا تمام قفسهها و زمین را با مواد شوینده یک دور دستمال میکشید. پسر هم شبها در مواجه با بیخوابی مشغول تمرین با وسایل باشگاه میشد. کیسه بوکساش جا به جا شکافهای ریز برداشته بود. تعهد دختر و پسر یکی برای تمیز نگه داشتن محیط کارش و یکی برای بالا نگه داشتن آمادگی جسمانیاش، مثالزدنی بود. این تعهد خیلی زود کار دختر را به اسپری آسم و پیوند ریه و کار پسر را به جراحی مفاصل و ویلچرنشینی کشاند. دختر از کار اخراج و پسر ورشکست شد. در پی هزینههای سرسامآور زندگی و فقر روزافزونشان، آن دو بیخیال تعهد مثالزدنیشان به فریب دادن خود نشده و خودکشی کردند. آن دو را چند روز بعد از مرگ در مکانهایی نامعلوم یافتند. بدون غسل و کفن درست و حسابی و هیچ مراسمی، در چالههای واقع در پرت افتادهترین نقاط بهشت زهرا دفنشان کردند و رفتند. آنها هیچ سنگی نداشتند بلکه یک لاستیک پاره روی کپهای خاک – صرفا برای استحضار ناظران شهرداری از صورت گرفتن کار- نشانشان بود. قبرشان از هم فاصله داشت و هیچ وقت هیچکس بویی نبرد که آنها یک زمانی چقدر هم را دوست داشتند آن زن سی هشت ساله مو بلوند چیتان پیتان کرده با آن کفشهای پاشنهدار گران که پایش گرفت به لاستیک رو قبر دختر و خورد زمین و زیر لب فحشی داد هم زن یک بانکدار ثروتمند بود و چهار بچه نوجوان از او داشت و استرس اینکه سر قرارش با دوست پسرش دیر برسد نگذاشت اصلا به قبر دختر نگاهی بیاندازد و از تعهد مثالزدنی او حیرت کند. دوست پسرش هم که مردی بود چهل و پنج ساله داماد یک خانواده سرشناس سیاسی و وارث کلی ثروت و صاحب دو فرزند بود که هردویشان را راهی خانه بخت کرده و حالا صبح تا شب و شب تا صبح به مسئولیت اجتماعی عظیمی که نسبت به کشورش داشت فکر میکرد. او به این نتیجه رسیده بود که برای شروع تغییرات نیاز به یک همراه دارد و چه همراهی بهتر از زن زیبا و دلربایی که یکسال پیش در یک انجمن خیریه دیده و حالا شش ماهی میشد که رابطه عاشقانه مخفیانهای را با او دنبال میکرد. مرد به خیال خودش اصلا به خاطر همین موضوع، به خاطر کشورش، به خاطر حس مسئولیت و اصلا به خاطر وجدان به سراغ این زن رفته بود. او از سمتی میامد که قبر پسر مرده قرار داشت و متوجه قبر شد. ایستاد و پس از اینکه اطراف را پایید، فاتحهای خواند، صلیب کشید و در نهایت رو خاک و لاستیک پاره رویش تفی انداخت و رد شد. زن و دوست پسرش بعد از چند دقیقه در وعدهگاه مخفیشان که یک چهاردیواری آجری مسقف رها شده بود، فرود آمدند. شور و شهوتشان را که به خاک سپردند، شور زن و ملال مرد شروع شد. زن از اتفاقات روزمره میگفت و مرد در هر کدام از آنها یک عقبگرد تأسفآور کشورش را میدید. کشوری که باید خیلی زود قیام میکرد و به دادش میرسید. کشوری که در آن زن یک بانکدار بار سه روز یک میوهفروش را به چند برابر قیمت برای تولد چند ساعته دخترش میخرد و بعد در حالی که کمتر از یک درصد آن مصرف شده، کل آنها را میریزد دور. کشوری که در آن، زن بانکدار تصمیم به ساختن یک خانه ویلایی در دامنههای بکر فشم میگیرد. خانهای که سنگ و کف دستشوییاش از مرمر ایتالیایی وارداتیست و داخل دیوارهایش پتینهکاری طلاست. این زنی که با او در این نقطه پرتافتاده از قبرستان عشق میبازد، آیا اصلا به وطن فکر میکند؟ آیا اصلا احساس تعهد دارد؟ و او، اویی که داماد یک خانواده مهم سیاسیست و میخواهد مهمتر از این هم باشد او را میپذیرد. چرا که تنهایی نمیتواند این شرایط را درست کند. رابطه آنها چند ماه دیگر ادامه پیدا کرده و زن ناخواسته باردار میشود. در طی جراحی سنگین سقط جنین میمیرد و جنین چهارماهه درون یک شیشه الکل میرود روی میز کار بزرگ مرد. رفتار غیرعادی مرد توجه خانواده زناش را به او جلب میکند. در نهایت یک روز مرد و جنین روی میزاش ناپدید میشوند. ده روز طول کشید تا مردم این را بفهمند و هیچ واکنشی نشان ندهند.
کانال تلگرام
https://t.me/Tardasti_A_Tablo