
کاغذ، هرچقدر هم ارزان باشد باز هم بازیچه بچهبازیهای ما جور میشود تا بتوانیم یکبار دیگر بازی کنیم، راه برویم، بخندیم و باز کاغذ درست کنیم. درختها را مهمان کنیم به یک دوئل غیرتاریخی. میخواستم تاریخ باشم و تو را در برگهایم جا دهم. جام دهم هر فرخپی بیپدر فرخنده را که بیاید و با آن ژست بر ما مگوزید از آیندهای بهتر خبر بدهد. بیا به درختان بخندیم و تعطیلات را بی هیچ فکر بیافتیم جاده چالوس یک درخت را بنشانیم بغل دستمان و برویم دریا با درختان آبتنی. اگر درخت بودی دوستترت میداشتم و لا به لای جملههای ناتمامم قابت میکردم برای همیشه و بادکنک همیشه را میترکاندم تا هیچوقت فراموشت نکنم. تو میدانی کسی که به بانک بدهی دارد در واقع مورد نفرین درختها قرار گرفته و از بس رسید کاغذی گرفته خون درختان بوی انگشتانش را میدهد و انگشتانش حلقه میشود دور دست دختر خوشگله و انقدر میرقصند تا فرار کند در توالت و بالا بیاورد به شجره هرچه شجر تا خاک کند نفسش را بر جیوه ماسیده و آیینه شود رو به روی صف بنزین اندرزگو و فریاد بزند:« رضاشاه روحت شاد» که روح رضاشاه پایش را تا ته بذارد روی گاز و برود توی درخت و درخت بشود انقلابی سبز و کممصرف و بشود کم انرژیترین استهلاک اجتماعی قرن اخیر. همان قرنی که درش هیتلر آرزوی یک بطر ودکا را به گور برد و گوری که بهرام را به ازای چند اصله درخت- که اتفاق کود خوبی هم ازشان در آمد- به فردوسی فروخت که فردوسی کلی افتخار دست و پا کند و قاب یک بنر تجزیهناپذیر شود رو به روی مهد کودکی پایینتر از مترو نبرد که قطارهایش همیشه خدا دیر میرسند و به درد خودکشی کردن نمیخورند اصلا و ضایع میکنند دختر دستفروشی که به آخر خط رسیده و فهمیده بهترین راه انتقام از آن بچه پولداری که بهش شماره داد و بعد مسخرهاش کرد( شماره برای افغانستان بود) سریدن از لبه همین ایستگاه است سریدنی که طی یک جنایت نابخشودنی در نظام دانشگاهی بی سر و س میشود و حالا هر چه کاغذ و درخت بیایند این رسوایی جبران نمیشود.
کانال تلگرام:
https://t.me/Tardasti_A_Tablo